روضه خوانی شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها

 

روضه خوانی شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها توسط حاج منصورارضی

قبل ازاینکه کسی دست یتیمی به سر اینها بکشه،خودم می خوام بکشم،فضه می گه هر چی خانم گفت:گوش کردم،آب گرم کردم،حسنین و زینبین و آروم می شست،دست می لرزه،جوان هیجده ساله دستش داره می لرزه،بچه ها رو که شست، غذا تهیه کرد،غذاشون چی بود،چند قرص نان ؛دو پسرهارو فرستاد مسجد، دخترم فرستاد خانه فامیل کنار خونه خودش،بعد فرمود فضه آب داریم،آره بی بی جان؛فرمود:می خوام خودمو شستشو بدم،این خونها رو پاک کنم،فضه می گه دیدم آب هی می ریخت،کمک می کرد این پیراهن از بدن جدا بشه،پیراهن چسبیده بود به زخم،فضه میگه من جرأت نمی کردم،دست بزنم،هی آب می ریخت از زیر پیراهن،بدن و شستشو می داد،می فرمود،امشب اگر علی خواست بشوره،باید همینطوری که خودم شستم،بشوره،لباس نو براش آوردم،فرمود: من خوب بدنمو شستم،به هر قدرتی است مواظبت کن تو و اسماء،علی این پیراهن رو در نیاره،از زیر پیراهن منو شست و شو بده،فضه می گه بدن مبارکشو شست،پیراهن شو به هر طریقی عوض کرد، فضه می گه:زهرای مرضیه سلام الله علیها،فرمود:من نماز مغرب و می خونم،بعد از نماز رو به قبله دراز می کشم،روپوشی رو صورتم می اندازم،لحظاتی که گذشت،بیا منو صدا کن،اگه جوابتو ندادم،زود برو مسجد علی رو بگو بیا،فضه می گه دیدم آروم دراز کشید،رو به قبله بعد از نماز،لحظاتی گذشت دلم پریشون بود،اومدم صداش زدم،یا بنت خیرخلق الله، یا بنت رسول الله،یا فاطمه،یا اُم الحسن و الحسین،دیدم جواب نمی ده،روپوشو از صورتش برداشتم،وای،وای
شعر…..
فضه می گه دویدم در مسجد،صدا می زدم،علی پاشو بیا فاطمه ات از دنیا رفت
سلمان می گه من نشسته بودم کنار آقا،آقا وقتی صدای فضه رو شنید،بلند شد که بیاد به سمت در یه وقت دیدم از پشت رو زمین اُفتاد،آی…لحظاتی گذشت،حالش به جا اومد،هی می گفت:بمن العذا،کیه دیگه به من تسلی بده.

تب غم ناله اش در جوش می رفت
همان خیبر شکن از هوش می رفت
به هوش آمد سوی خانه روان شد
به سوی نعش مظلومه دوان شد
رسید و دید یارش بر زمین است
همه دار و ندارش بر زمین است
نشست و خیمه زد بر جسم بانو
سر بانو نهاده روی زانو

فرمود:من علیم،کلمینی یا فاطمه ،تا ابر ولایت شد،زهرایی که جان داده بود،دوباره رجعت کرد،صدای علی دوباره زنده اش کرد،

تلطف کرد با آن باغ چیده
تکلم کرد با یار شهیده
که ای خورشید بی همتا
علیم لب از لب باز کن زهرا
سخن های علی اعجاز می کرد
که زهرا چشم بر او باز می کرد
به آنچه بین عشاق است مرسوم
نگاهی کرد مظلومه به مظلوم

فرمود: از پدرم شنیدم،همه جوره کمک مظلوم کنید،دستمو بلند کن می خوام اشکاتو پاک کنم.

******

روضه خوانی شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها توسط آیت الله مجتهدی تهرانی

اینهایی که از دنیا می خوان برن،معمولاً اون روز آخر حالشون جا می آد،تجربه شده،یه دو سه ساعتی،حالشون خوبه،با بستگانشون صحبت می کنن،حرف می زنن،یهو دوباره حالشون بهم می خوره از دنیا می رن،معموله ،نمی دونم دیدید یا نه،حضرت زهرا سلام الله علیها،پاشدند،بنا کردند به کار کردن،لباس بچه هاشونو شستند،
امیر المومنین یه موقعی وارد منزل شد،این و حاج واعظ قزوینی،نود سالش بود خونه ی حاج سید جواد صدیقی چهل سال،پنجاه سال پیش رو منبر گفته یادمه،
گفت:وقتی امیرالمومنین وقتی سر زده وارد شد،دید که حضرت زهرا جارو دستشه،اما وقتی داره حیاط و جارو می کنه،یه دستشم به کمرشه،از درد پهلو خیلی رنج برد،این منظره،با دل مولا چه کرد،این همه غزوات،این همه جنگ ها، هیچی امیرالمؤمنین رو به زانو در نیاورد،ولی شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها امیرالمؤمنین رو به زانو آورد،دو رکعت نماز خوند،دستشو بلند کرد،گفت:خدایا صبرم بده،از خدا صبر خواست،لباس بچه هاشو شست و حیاط و جارو کرد و آماده شد،ظاهراً اوایل ظهر حضرت از دنیا رفتند،که رفتند امیرالمؤمنین رو خبر کردند،امیرالمونین بیا که دیگه فاطمه رو زنده نمی بینی،
امیرالمؤمنین علیه السلام به عجله آمدند،وقتی آمدند،دیدند حضرت از دنیا رفتند،پارچه ای روشون کشیدند،ولی وصیت نامه شون رو سینه شونه،کاغذ رو باز کردند،این وصیت نامه فاطمه سلام الله علیهاست،شهادت به وحدانیت خدا میدهم،شهادت به رسالت پدرم،امامت شوهرم،شهادت می دهم بهشت حقه،آتش جهنم حقه،سوال نکیر و منکر حقه،همه رو شهادت داد،ب
عد نوشت :یا علی تو سزاوارتری به من،تا تو هستی،من کی رو وصی کنم،تقاضام اینه که،غسلنی و کفنی و دفنی باللیل،منو شب غسلم بده،همه دلشون می خواد روز تشییع بشن،شما خودتون میگید مارو روز تشییع کنید که رفقامون بیان،در دنیا فقط یه زنه،می گه من و شب تشییع کنید،شب غسلم بدن،شب منو کفن کنند،شب منو به خاک بسپار،حضرت به وصیت نامه عمل کرد،گفت:منو شب غسل بده،شب کفن کن،شب منو دفن کن
اسماء می گه من آب می ریختم،آقا بدنو غسل می داد،اما یه وقت دیدم،آقا دست از غسل برداشت رفت،سر به دیوار خانه گذاشت،های های گریه کرد،قصه ها داره،
خدا رحمت کنه،آیت الله امینی رو،فرمودند:مدینه،صدای ناله ی زهرا سلام الله علیها رو کوچه های مدینه می شنیدند،احتمال داره زمان ظهور حضرت مهدی عجل الله تعال فرجه الشریف، که علم بیست و حرفه،دو حرف ظاهر شده،بیست و پنچ حرف زمان حضرته،این صدا رو زمان حضرت از جو بگیرند،تلویزیون زمان امام زمان پخش کنه،
شما صدای ناله رو زنده باشین بشنوید،اون وقت گریه می کنید،ضبطه الان تو آسمون هست، زمان ظهور حضرت،این صدارو می گیرند،به تلویزیون زمان حضرت وصل می کنند همه شما این صدارو میشنوید،همه تون غش می کنید،بعضی هاتون هم می میرید،سیدا که میمیرند،بچه سیدا وقتی صدای مادرشونو بشنوند می میرند،بچه سیدا می میرند،قبرش کجاست سیدا،اونایی که مدینه رفتید قبرشو پیدا کردید؟

*****

روضه خوانی شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها توسط حاج محمود کریمی

 

یه روز دید دارن درمی زنند،فرمود حسنم در و باز کن مادر ببین کیه،حسنین دویدند در و باز کردند،مادر می گه بچه ها،می جهند از جاشون،درو باز کردند دیدند سلمان پشت دره،مادر سلمانه،فرمود بگید بیاد تو عمو سلمان،می گفت:عمو جان.”این چند روزه گفت:عمو جان تا من زنده ام به علی نگو،نفس می کشم باید پیراهنم و عوض کنم،خون می آد از زخم سینه ام”فرمود: به عمو جانم بگید بیاد تو،سلمان وارد شد ،دو طرفش حسنین،بی بی فرمود:عمو جان خوش اُمدی،قبل وفات پیغمبره،نه زمان بستری شدن بی بی،سلمان بشین،نشست سلمان،خانم رفت،یه سفره آورد،باز کرد،یه قرص نان میان سفره است،یه مشت خرما رو نون،فرمود: سلمان خوش اُمدی،نون و خودم برات پختم،دلم گفته بود امروز می آی،خودم رفتم خرما برات جمع کردم،
حالا روزی تو کی می ده؟سفره رو مادر پهن می کنه،اینقدر مادر دلش برا ما می سوزه،هرکی مادر داره الان ببینه،همه ی مادرا یه ارتباطی با مادر هستی دارن،من تازه دقت کردم،پرسیدم از حاج منصور ارضی،حاجی فرمود:فاطمیه بیشتر مادرا یه مریضیه جزئی هم شده می گیرند.

فاطمه جان،ببین اگه راه داره.
ببین می توانی بمانی بمان

یعنی هیچ راهی نداره،باید بری،آخه اینطوری که نمی شه.

ببین می توانی بمانی بمان
عزیزم تو خیلی جوانی بمان

خوبه تو هیجده سالته،پیغمبر فرمود :اگه کسی می خواد،در صبر ایوب و ببینه،در عزم موسی رو،در عصمت عیسی رو در جلال و هیبت آدم رو ، نگاه کنه به علی،اما وقتی فاطمه شو دفن کرد،خاکارم صاف کرد،یه خورده خاکارو به هم زد،که اینجا قبری نیست،از دور واستاد،رفتی؟تنها موندم؟بعد خودش جواب خودشو می داد،رو کرد به قبر پیغمبر،می گفت آقا، اگه از من سئوال کنی می گم صبر دیگه ندارم،یعنی هیچ راهی دیگه نداره؟

ببین می توانی بمانی بمان
عزیزم تو خیلی جوانی بمان
تو هم مثل من نیمه جانی بمان
زمین گیر من آسمانی بمان
اگر می شود می توانی بمان
چه شد با علی همسفر ماندنت
چه شد پای حرف پدر ماندنت
چه شد ماجرای سپر ماندنت
پس از قصه ی پشت در ماندنت
ندارد علی هم زبانی،بمان
ممنونم اگر نروی،میمیرم اگر بروی
بدون تو غم بی عدد می شود
برای علی بی تو بد می شود
نرو که غرورم لگد می شود
واین سقف،سنگ لحد می شود
چه کم دارد ای زندگانی بمان

چه کم دارد،دنیایی نیست،خانم فرمود :علی،همین که تو هستی خوبه،علی می گفت:زهرا جان تا تو رو دارم کم ندارم،غم ندارم.

چرا اشک را آبرو می کنی
چرا چادرت را رُفو می کنی
چرا استخوان در گلو می کنی
چرا مرگ را آرزو می کنی
تو باید غمم را بدانی بمان
ببین می توانی بمانی بمان
عزیزم تو خیلی جوانی بمان

می گن محتضر روز آخر عمرش،حالش خوب می شه،امروز پا شد،بچه هارو همه رو،شستوشو داد،حمام کرد،لباساشونو عوض کرد،همه خوشحال شدن مادر،از جا بلند شده،موهاشونو شونه کرد،حسین،مگه تو مادر نداری اینقدر آشفته ای،بچه ها رو فرستاد خونه ی همسایه ،صدا زد اسماء کمک کن،من خودم می خوام استحمام کنم،آب می ریخت،خانم چه ضرورتی داره،حالت خوب نیست؟فرمود:امشب علی می خواد منو غسل بده،این لخته خونها آقامو اذیت می کنه.

*********

روضه خوانی شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها توسط حاج مهدی سلحشور

بمیرم برای اون خانمی که،نیم شب در خونش باز شد،چهار نفر زیر جنازشو گرفته بودند،چند تا بچه ام دنبال جنازه می دویدند،هی مادر مادر می گفتند،هر چی دستشونو بلند می کردند،به تابوت مادر نمی رسید،همدیگرو دلداری می دادند،این بچه ها اجازه گرفتند،از بابا ،بابا اجازه بده ما تشییع جنازه مادرشرکت کنیم،امیرالمومنین علیه السلام فرمود :بیایید،اما آهسته آهسته گریه کنید،اما یه وقت دیدند امام حسن داره داد می زنه،بلند بلند داره گریه می کنه،سلمان دوید حسن جان،بابات می گه یه خورده آهسته تر،گفت:سلمان دست از دلم بردار،آخه اونی که من دیدم،حسین ندید،خودم دیدم،بین کوچه ،آخ به مادرم جسارت کردند،درسته غریبانه،اما بدن رو نگذاشتن رو زمین بمونه،باالاخره تشییع جنازه ای کردند،یه کفنی آوردند بدن بی بی رو کفن کردند،علی غسلش داد،اما بمیرم،برای اون آقایی که ۳روز بدن بی غسل و کفن،رو زمین گرم کربلا،دیدید موقعی که میت و دارن تلقین می دن،یه نفر میت و تو قبر تکون می ده،آدم یاد این منظره می اُفته،امام سجاد دیدند تو قبر نالش بلند شد،گریبان چاک زد،آقا جان چرا این جور بی تاب شدی،فرمود نگاه می کنم می خوام صورت و رو خاک بزارم،اما بابام سر در بدن نداره…

 

*************

وصایای حضرت زهرا (سلام الله علیها) به امیرالمؤمنین (علیه السلام)

 

منبع: روضه الواعظین و بصیره المتعظین، ابن فتّال نیشابوری، ج‏۱، ص۱۵۰-۱۵۱٫

ثُمَّ مَرِضَتْ مَرَضاً شَدِیداً فَلَمَّا نُعِیَتْ إِلَیْهَا نَفْسُهَا دَعَتْ أُمَّ أَیْمَنَ وَ أَسْمَاءَ بِنْتَ عُمَیْسٍ وَ وَجَّهَتْ خَلْفَ عَلِیٍّ وَ أَحْضَرَتْهُ فَقَالَتْ یَا ابْنَ عَمِّ إِنَّهُ قَدْ نُعِیَتْ إِلَیَّ نَفْسِی وَ إِنَّنِی لَأَرَى مَا بِی لَا أَشُکُّ إِلَّا أَنَّنِی لَاحِقَهٌ بِأَبِی سَاعَهً بَعْدَ سَاعَهٍ وَ أَنَا أُوصِیکَ بِأَشْیَاءَ فِی قَلْبِی قَالَ لَهَا عَلِیٌّ أَوْصِینِی بِمَا أَحْبَبْتِ یَا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ فَجَلَسَ عِنْدَ رَأْسِهَا وَ أَخْرَجَ مَنْ کَانَ فِی الْبَیْتِ ثُمَّ قَالَتْ یَا ابْنَ عَمِّ مَا عَهِدْتَنِی کَاذِبَهً وَ لَا خَائِنَهً وَ لَا خَالَفْتُکَ مُنْذُ عَاشَرْتَنِی فَقَالَ مَعَاذَ اللَّهِ أَنْتِ أَعْلَمُ بِاللَّهِ وَ أَبَرُّ وَ أَتْقَى وَ أَکْرَمُ وَ أَشَدُّ خَوْفاً مِنَ اللَّهِ أَنْ أُوَبِّخَکِ غَداً بِمُخَالَفَتِی فَقَدْ عَزَّ عَلَیَّ بِمُفَارَقَتِکِ وَ بِفَقْدِکِ إِلَّا أَنَّهُ أَمْرٌ لَا بُدَّ مِنْهُ وَ اللَّهُ جَدَّدَ عَلَیَّ مُصِیبَهَ رَسُولِ اللَّهِ وَ قَدْ عَظُمَتْ وَفَاتُکَ وَ فَقْدُکَ فَإِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ مِنْ مُصِیبَهٍ مَا أَفْجَعَهَا وَ آلَمَهَا وَ أَمَضَّهَا وَ أَحْزَنَهَا هَذِهِ وَ اللَّهِ مُصِیبَهٌ لَا عَزَاءَ عَنْهَا وَ رَزِیَّهٌ لَا خَلَفَ لَهَا ثُمَّ بَکَیَا جَمِیعاً سَاعَهً وَ أَخَذَ عَلِیٌّ رَأْسَهَا وَ ضَمَّهَا إِلَى صَدْرِهِ ثُمَّ قَالَ أَوْصِینِی بِمَا شِئْتِ فَإِنَّکِ تَجِدِینِی وَفِیّاً أُمْضِی کُلَّ مَا أَمَرْتِنِی بِهِ وَ أَخْتَارُ أَمْرَکِ عَلَى أَمْرِی ثُمَّ قَالَتْ جَزَاکَ اللَّهُ عَنِّی خَیْرَ الْجَزَاءِ یَا ابْنَ عَمِّ …. أُوصِیکَ یَا ابْنَ عَمِّ أَنْ تَتَّخِذَ لِی نَعْشاً فَقَدْ رَأَیْتُ الْمَلَائِکَهَ صَوَّرُوا صُورَتَهُ فَقَالَ لَهَا صِفِیهِ إِلَیَّ فَوَصَفَتْهُ فَاتَّخَذَهُ لَهَا فَأَوَّلُ نَعْشٍ عُمِلَ فِی وَجْهِ الْأَرْضِ ذَلِکَ وَ مَا رَأَى أَحَدٌ قَبْلَهُ وَ لَا عَمِلَ أَحَدٌ ثُمَّ قَالَتْ أُوصِیکَ أَنْ لَا یَشْهَدَ أَحَدٌ جِنَازَتِی مِنْ هَؤُلَاءِ الَّذِینَ ظَلَمُونِی وَ أَخَذُوا حَقِّی فَإِنَّهُمْ أَعْدَائِی وَ أَعْدَاءُ رَسُولِ اللَّهِ وَ أَنْ لَا یُصَلِّیَ عَلَیَّ أَحَدٌ مِنْهُمْ وَ لَا مِنْ أَتْبَاعِهِمْ وَ ادْفِنِّی فِی اللَّیْلِ إِذَا هَدَأَتِ الْعُیُونُ وَ نَامَتِ الْأَبْصَارُ ثُمَّ تُوُفِّیَتْ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهَا وَ عَلَى أَبِیهَا وَ بَعْلِهَا وَ بَنِیهَا

ترجمه: سپس فاطمه سخت بیمار شد و چون احساس به فرا رسیدن مرگ خویش کرد، ام ایمن‏ و اسماء بنت عمیس را احضار فرمود و کسى را به دنبال على‏ (ع) فرستاد و چون على (ع) آمد، به او گفت: اى پسر عمو! احساس مى‏کنم که مرگ من فرا رسیده است و چنانم که تردید ندارم به اینکه هر ساعت به پیوستن به پدرم نزدیک‏تر مى‏شوم و اکنون به چیزهایى که در دل دارم ترا وصیت مى‏کنم. على علیه السلام فرمود: اى دختر رسول خدا! به آنچه مى‏خواهى وصیت کن، و کنار بالین او نشست و هر که را در خانه بود، از خانه بیرون کرد. سپس فرمود: اى پسر عمو! مى‏دانى که هرگز دروغ نگفته‏ام و از هنگامى که با یک دیگر زندگى مشترک داریم با تو مخالفتى نکرده‏ام. على فرمود: پناه بر خدا که تو به احکام خدا داناتر و پرهیزکارتر و بهتر از آنى و بیشتر از آن از خدا مى‏ترسى که من فرداى قیامت بتوانم بگویم که مخالفتى با من روا داشته‏اى و مفارقت و از دست دادن تو بر من سخت گران است، ولى افسوس که از این جدایى چاره نیست و به خدا سوگند با مرگ تو مصیبت از دست دادن پیامبر (ص) بر من تازه مى‏شود و مرگ تو و از دست دادن تو مصیبتى بسیار بزرگ است، ولى همگان از خداییم و همگان به سوى او باز گردنده‏ایم و این مصیبت چه سخت و درد انگیز و دشوار و اندوه افزاست. و این اندوهى است که چیزى مایه تسکین آن نیست و هیچ چیز آن را جبران نمى‏کند، و ساعتى هر دو گریستند و على (ع) سر فاطمه (ع) را بر سینه نهاد و گفت: به آنچه مى‏خواهى وصیت کن که به هر چه وصیت کنى رفتار خواهم کرد و فرمان تو را بر خواسته خود ترجیح مى‏دهم. فاطمه (ع) فرمود: وصیت مى‏کنم براى حمل جسد من تابوتى بسازى که تصویر آن را دیدم و فرشتگان نشانم دادند. على گفت: چگونگى آن را توصیف کن، و فاطمه براى او توصیف کرد و على چنان تابوت و سریرى فراهم کرد، و این نخست تابوتى بود که ساخته شد و پیش از آن کسى چنان فراهم نساخته بود. فاطمه (ع) سپس فرمود: به تو وصیت مى‏کنم که هیچ یک از این کسان که بر من ستم روا داشتند و حق مرا گرفتند، در تشییع جنازه‏ام حاضر نشوند که آنان دشمنان من و دشمنان رسول خدایند و اجازه مده که هیچ یک از پیروان ایشان هم شرکت کنند و چون چشمهاى مردم به خواب رفت و آرام گرفت، مرا در نیمه شب به خاک بسپار. و در این هنگام فاطمه که درودهاى خداوند بر او و پدرش و شوهرش و فرزندانش باد رحلت کرد.

 

*******

 

روضه خوانی شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها توسط سید مهدی میرداماد

 

علی نشسته کنار بستر،قربونش برم آقامُ ،خدا هیچ مردی رو به روز علی نندازه،بخدا من دو بیتی های پیوسته رو برات می خونم هر چی جلوتر می ریم ناله ات بیشتر می شه،

همین که بهتری الحمدالله
جدا از بستری الحمدالله
همین که در زدم دیدم دوباره
تو در پشت دری الحمدالله

این یکی دو روز آخر خودش در و باز کرد،گفت:بذار این عقده تو دل آقام نمونه،من و پشت در ببینه،جان حضرت زهرا بخیل نباشی ناله تو رها کن،

همین که بهتری الحمدالله
جدا از بستری الحمدالله
همین که در زدم دیدم دوباره
تو در پشت دری الحمدالله
انگار دنیارو بهم دادن
شنیدم یادی از دُردانه کردی

فاطمه من مسجد بودم اما مثل اینکه خبرایی تو خونه بوده،چه خبر؟پیداست!

شنیدم یادی از دُردانه کردی
و موی دخترت را شانه کردی
نگفتم استراحت کن عزیزم
شنیدم کارهای خانه کردی

کی گفت پاشی خونه رو جارو بزنی،الله اکبر،کنایه فهما

تو دیگر با حجابت خو گرفتی

حرفای شب شهادتی نیست،ها،حرفای دم بستر علی ه،

به چندین علت از من رو گرفتی
گمان کردی ندیم زیر چادر
چگونه دست بر پهلو گرفتی

صورت تو نشونم نمی دی،بازوت و نشونم نمی دی،سینه تو نشونم نمی دی،نمی تونی قد خم تو از علی پنهان کنی،

جواب حرف هایم شد همین نه

دیدی آدم کلی حرف می زنه،آخرش می گه همین

غریبه بودم اما این چنین نه
خیلی این عاطفیه
جواب حرف هایم شد همین نه
غریبه بودم اما این چنین نه
ببینم قصد رفتن که نداری
نرو ،جان امیرالمؤمنین نه

فایده نداره،آروم نمی تونم بخونم،شب جمعه است،همین و بشنو یا علی
یه جوری گریه کن ، انگار امشب شب شهادته

شنیدم بسترت را جمع کردی
وبا سختی پرت را جمع کردی
شنیدم آب دادی به حسینت
حواس دخترت را جمع کردی

روضه بخونم برات،کانون توجه،تو خونه ی زهرا،زینبه،راه می رن تو خونه،همه نگاه به زینب می کنن،آخه پرستار زینبه،یه حرفی بزنم،بخدا شب جمعه ای یه،از درون دارم می سوزم،یه حرفی برات بزنم،نمی دونم چقدر می تونم این حرف و باز کنم،چقدر از من پذیرایی می کنی،با ناله ات،قربون این زینب برم،که از چهار ساله گی پرستار شد،بگم،اما بمیرم براش،پرستار هرکی شد باالاخره رفت،از هر کی پرستاری کرد،داغش به دلش موند،فقط امام سجاد زنده موند،اما هرکی رو زینب پرستاری کرد،تنهاش گذاشت،از هر پرستاری یه خاطره تلخ تو ذهن زینب مونده،من یکی یکی جلو می رم،صبرکن،بهت می گم،اون وقت،سه چهار ساله با مادر پرستاری رو یاد گرفت،می دونی پرستاری رو کی یاد گرفت،وقتی پیغمبر تو بستر اُفتاد،می دید مادرش هی دور باباش می چرخه،پرستاری می کنه،اما از این پرستاری یه خاطره تلخ تو ذهنش موند،یادش موند،تو اوج مصیبت پیغمبر،مادرش یه لبخند زد،بعدها فهمید این لبخند یه سرّی داشت،بعداًفهمید پیغمبر به بی بی این جوری وعده داد بود،دخترم گریه نکن،فراق بین منو تو خیلی طول نمی کشه،بعد از نود و پنج روز فهمید این خنده چی بوده،یه بار از مادر پرستاری کرد،از هرپرستاری من یه خاطره بگم،دلشو داری؟،شب جمعه است،چه خاطره ای بگم،دخترم بیا بشین باهات حرف دارم،عجب پرستاریه،دخترم این بقچه رو باز کن،این کفن اول مال منه،می دی بابات علی منو کفن کنه،ببین چه خاطره هایی،یه دونش آدم و می کشه،کفن دوم مال بابات علی ه،می دی داداش حسنت بابا تو کفن کنه،کفن سوم،مال داداشت مجتبی است،باید بدی حسین،یه دفعه دید این بقچه داره جمع می شه،یه پیراهن و رو دست گرفته،آخ کربلا،شب جمعه است،کربلا، اینم یه خاطره، از یه پرستاریه دیگه برات خاطره بگم،مادره شم رفت،چند سال طول کشید از باباش پرستاری کرد،یه خاطره ام از بابا بگم،اون شب همه جمع بودن،صدا زد بچه های زهرا بمونن،بقیه برن،زینب یه طرف،اُم کلثوم یه طرف،حسین یه طرف امام حسن یه طرف،زینب یادش نمی ره،داداش عباس اُمد بره از اتاق بیرون،بابا صداش زد،بابا تو بمون پسرم،صدا زد بابا من که بچه ی زهرا نیستم،بذار برم،خجالتم نده،زینب این خاطره رو یادش می ره مگه،خودش با چشم خودش دید،دست حسین و تو دست عباس گذاشت بابا،یه روزی می آد،حسینم و کربلا تنها می ذارن، حسین.. من نمی دونم هر خاطره ای رو برا زینب ورق می زنی،یه سرش کربلا و حسین ه،باباشم رفت، حالا شده پرستار برادراش، داداش بزرگتر هم رفت،با جگر پاره رفت،با بدن سوراخ سوراخ شده رفت،اما خدا رو شکر تو این یکی زینب خیلی ندید چه جوری رفت،اما همه اینها کنار،من می خوام یه پرستاری رو امشب بگم،خیلی ها رو کنار گذاشتم، روضه ،روضه آماری،به اصطلاح روضه خونها،یعنی می تونی آمار بدی ،دونه دونه جاهایی که زینب پرستاری کرده،تنهایی وایستاده،اما من همه رو حذف می کنم،یه پرستاری دیگه ام کرد،اونم آخرش رفت،اما این یکی ، یه جور دیگه دل زینب وآتیش زد،اگه مادرش و پرستاری کرد،باباش بود،داداشاش بودن،اگه باباشو پرستاری کرد،دو تا داداشاش بودن،اگه گفتی کجا بریم،یه جایی که بی برو برگرد،جواب بدن،اگه داداشاش و پرستاری کرد،هر کدوم به یه نوعی زینب و آروم کردن،اما از خرابه ی شام،برای دختر سه ساله سنگ تموم گذاشت،چرا؟هر جایی رقیه رو زدن ،خودشو انداخت رو این دختر،آی،آخه تو امانت حسینمی،شب آخرچیکار کرد،وای وای بگم کجا پرستاری کرد،بگم کجا،اون جایی که دید دارن با چوب خیزران می زنن،هی جلو چشای رقیه رو گرفت،این بچه چیزی نبینه،اما وقتی سر بریده رو بغل کرد،اما این لبا چرا پاره است،حسین….

خرابه با تو بهتر از جنان است
دل پیرم به شوق تو جوان است
اگر خونی شده لب های خشکت
گمانم جای چوب خیزران است

حالا دستاتو بیار بالا سفره دار امشب حسین و زینب اند،شب توبه است،شب آمرزش گناهانه،کی بهتر از زهرا،کدوم سفره بهتر از سفره عزای بی بی،چه اسمی بهتر از نام حسین،دست تو بیار بالا،به زهرا و بچه های زهرا،به حسین زهرا،الهی العفو

 

***********

روضه خوانی شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها توسط سید مهدی میرداماد

نگاه مبهمی امشب به آسمان داری
زینب داره می گه
خدا به خیر کند،نیتی نهان داری
چه دیده ای که شدی سیر از من و بابا
که قصد شعله کشیدن به باغ مان داری
حسین این طرف و آن طرف حسن انگار
خدا نکرده سر ترک این و آن داری

همه بچه ها فهمیدند فردا یه خبریه،آخه مادری که قریب به هفتاد وپنج روز تو بستره،یه دفعه بلند شد،شروع کرد ،خونه رو جارو زدن،بخدا بچه ها من نمی دونم چرا امشب این جوری شدم،ولی شاید برا شماهم اتفاق افتاده باشه،من مادرم روز آخراصلاً انگار جون گرفت،نمی دونم،انگار خدا یه جون دیگه ای می ده،می خواد لحظه آخر،کاراشو انجام بده،همه خوشحال بودند تو خونه می گفتند دیگه خوب شده،دیگه سرحاله معلومه دیگه داره خوب میشه،امروز زهرام تو خونش خودش نون پخت،خودش بچه هاشو حمام برد،لباس پوشوند،بگم یه چیزی ناله بزنی، زینب می گه دیدم برا اولین بار،بعد این چند شب مادرم ایستاده داره نمازشو میخونه،مادرم داره خوب میشه،اما اینها همه علامت رفتنه،مادر مادر

 

بس است،دسته ی دستاسمان* پر از خون شد *دستاس=آسیاب دستی
گرسنه دیدی ام وعزم پخت نان داری
نوازشم مکن
هر دختر ی آرزو داره مادر نوازش کنه ، اما زینب می گه نوازشم نکن
نوازشم مکن از درد شانه ات پیدا ست
کنایه فهما زود بگیرند
نوازشم مکن از درد شانه ات پیدا ست
میان سینه خود درد بی امان داری

کسی که این مجلس ومی بینه،کسی که صدای این مجلس و میشنوه،مدیونه اگه این دو بیت آخرو غیر شب شهادت جایی خرج کنه،این دو بیت مال امشبه،اگه ناله داری باید حقش و ادا کنی،زینب داره روضه می خونه،آخ مادر،بذار بایستم شاید امام زمان داره گریه می کنه ،به احترام گریه مولا،سادات منو کمک کنند،

شکست دست تو را قنفذ و چنین می گفت
وای وای وای برا حضرت زهرا باید داد بزنی
امام صادق علیه السلام گفت:خدا رحمت کنه اون شیعه ای که برا مادر ما بلند بلند گریه می کنه،
شکست دست تو را قنفذ و چنین می گفت
هنوز نام علی را تو بر زبان داری

گوش بده، روضه ی من همینه،علماء،بزرگان ،سادات بچه هیئتی ها،اون بی حیای حرو م زاده دومی،لعنت الله علیه، تو تاریخ نوشته وقتی نامه نوشت،نوشت من تو همه ی عمرم،می زاری من روضه بخونم یا نه،بعضی ها یه جوری گریه می کنند،ان شاءالله مدینه ببینمت، نوشت من تو همه ی عمرم،سه جا به علی حسودیم شد،با منی یانه،سه جا به علی حسادت کردم،این حسادت تو دلم کینه شد،عقده شد،خدا عذابتو زیاد کنه،بگم برات،دونه دونه بگم اصلاً روضه ام همینه،میگه اولین باری که به علی حسودیم شد،اون موقعی بود که پیغمبر دست زهرا رو گذاشت تو دست علی،آی حرومزاده نامرد،یه حرفی بزنم زود رد شم سادات منو ببخشند،آخه این بی حیام خواستگار زهرا بود،ای اُف به تو دنیا،زهرایی که یه کُفو(هم شأن) داره اونم علی ه زهرایی که یک همسر داره اونم علی ه،پیغمبر فرمود اگه علی همسر تو نمی شد،احدی تو این عالم برابر تو وجود نداشت،هم کفو تو وجود نداشت،قربون تو آقا برم،یه جا حسودی کرد،وقتی دست زهرا رو تو دست علی گذاشت،می گه بار دومی که حسادت کرد،اون موقعی بود که پیغمبر دست علی رو بلند کرد،گفت:من کنتم مولا فهذا علی ٌمولا ،بار سومی که حسادت کرد،اون زمانی بود که پیغمبر دستور داد همه درها رو به مسجد ببندند،وسدالابواب الا بابه پیغمبر گفت:فقط در خونه علی باز باشه،این حسادتا تو دل نعسش جمع شد،این کینه ها تو دل نامردش جمع شد،می دونی کی تلافی کرد،با من بیا،بدونه ناله نری ها،امشب رفتی خونه،صدات بگیره ها،می گه،وقتی صدای زهرارو پشت در شنیدم، دلم به حال زهرا یه لحظه سوخت،دو سه قدم برگشتم،دیدم من با زهرا کاری ندارم، وای وای،یه دفعه یاد علی اُفتادم،خداکمکم کن این ناله ها برسه مدینه،می گه برگشتم،چنان لگدی به در زدم صدای شکستن استخونهاشو شنیدم،بگو یازهرا،ان شاءالله شب شهادتی مدینه باشیم،هرکی کارش داره، اگه بچه های علی ،امشب همه آستین تو دهن گرفتن،اگه بچه های فاطمه امشب نتونستن داد بزنند،تو به جاشون داد بزن بگو یا زهرا….بگو من نمک و بپاشم،هنوز یه عده ناله نزدند،آره این جا یاد علی افتاد لگد زد،کربلام حسینش تو گودال، یکی سنگ می زنه،یکی شمشیر میزنه،حسین……..

 

*******

روضه خوانی شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها (روضه اذان بلال)سید مهدی میرداماد

اذان بگو که،یاس کبود دلتنگ است
اذان بگو که اذان تو ،آسمان رنگ است
اذان بگو که پس از رحلت رسول خدا
مصاحب دل من،ناله ی شباهنگ است
اذان بگو به صدای بلند،افشا کن
اذان فقط اذان نبود،بلال برو بالای مأذنه بگو چه خبره،
اذان بگو به صدای بلند،افشا کن
که پشت پرده ایمان، فریب و نیرنگ است
اذان بگو که بدانند بعد پیغمبر
نصیب آینه های خدانما سنگ است
نه من غبار یتیمی نشسته بر رویم
ببین جمال آینه هایم مکدر از زنگ است

اومد تو کوچه ی بنی هاشم،مدتی زیادی نیست بلال از مدینه رفته،تا رسید جلوی در خونه ی فاطمه،من ازت یه سئوال می کنم،کدوم در،یه نگاه به در و دیوار سوخته کرد،این همون دریه که جبرئیل می ایستاد،چه خبره؟چی شده مدینه؟نه،بلال

نه من غبار یتیمی نشسته بر رویم
ببین جمال آینه هایم مکدر از زنگ است
بی بی اذون می خواد بشنوه،ولی نه همون اذون،این جوری اذون به دل بی بی می شینه
بگو که اشهدان علی ولی الله
بگو که لحن مناجات من غم آهنگ است
بگو آی مردم،این همون علی ِ که پیغمبر جلوی شما دستشو آورد بالا،حالا همون دستارو با طناب می بندید،ای وای بر شما
بگو که فاطمه در حشر اگر ناز کند
بهشون بگو رضایت من همه چیزه،بهشون بگو بابام گفته، ان الله یغضب لغضب فاطمه،ویرضی لرضاها
بگو که فاطمه در حشر اگر ناز کند
کُمیت جمله شفاعت کنندگان لنگ است
به این مردم یه پیغام دیگه ام برسون،بگو که :
بگو که فاطمه این یکی دو روز مهمان است
سفر به خیر بگویید وقت ما تنگ است

زود برو بالای مأذنه، رفت بالای مأذنه،همه تو خونه هاشونن،کسی منتظر نیست،همه می دونند،بلال دیگه تو مدینه اذون نمی گه،یه مرتبه مدینه لرزید،صدای بلال خونه به خونه ی مدینه و طی کرد.
الله اکبر
این الله اکبر،در ودیوار مدینه رو بیدارکرد،
الله اکبر
تا صدای الله اکبر بلند شد،انگار بی بی یه جون دوباره گرفت،اشاره کرد به بچه هاش بلند شن،زیر بغل هاشو بگیرند،
الله اکبر، الله اکبر
زینبم برو سجاده مو بیار،حسنم برو یه ظرف آب بیار،مادر می خواد،وضو بگیره،بچه ها نمی دونستند خوشحال باشند،ناراحت باشند،علی نگاه کرد،دید رنگ صورت زهرا داره،برافروخته می شه،صدای بلال اینجوری بی بی رو تکون داد
اشهد ان لااله الا الله
یه نگاه کرد علی، دیدفاطمه اش دست به پهلو بلند شد،می خوای نمازبخونی دختر پیغمبر،تو که تا حالا نشسته نماز می خوندی،
اشهد ان لااله الا الله
ایستاد بی بی،قربونت برم مادر،تا صدای بلال بلند شد،
اشهد ان محمدً
عبارت تاریخ،می گه: فشهقت فاطمه،دیدن بی بی یه ناله زد، و سقطت بوجه ها و غشیا علیها. دیدن فاطمه با صورت اُفتاد رو سجاده، ان شاءالله هیج وقت مادرت جلوت از هوش نره،زینب هی تو سرش می زد،حسین دوید گفت:بلال دیگه بسه،وای….، این یه اذون نیمه کاره بود،دیگه بعد از اسم پیامبر همه چیز به هم خورد،اذون ادامه پیدا نکرد،من یه اذون دیگه یادمه،یه جای دیگه ام یکی دیگه اذون گفت،اونم تو مجلس شراب،اونجایی که دستای زینب و بستند، زین العابدین داره خطبه می خونه،حرومزداه می خواد کسی صدای زین العابدین و کسی نشنوه،گفت:پاشو اذان بگو،تا اذون گفت:کلمه کلمه امام سجاد،با اذون اون مرد حرف زد،رسید به اسم پیغبر گفت: صبر کن مؤذن یه سئوال دارم،یزید علیه لعنه،نشسته رو تخت نعصش،گفت:داری می گی محمد،سئوالم اینه ،این محمدی که می گی،جد منه یا جد یزید،همه ایستادن،گفت جوابشم همه می دونید،می دونید جد یزید کس دیگه است،اگه جد منه، پس چرا دستای من و تو غل و زنجیر بستید،اگه جد منه این حسین بابای منه،چرا داری با چوب خیزران می زنی،ای حسین………….

***********

روضه خوانی شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها (روضه اذان بلال) توسط حاج سعید حدادیان

بلال خواب دید،پیغمبرُ،باسرو صورت خاک آلود،بلال تو هم دیگه سری به زهرام نمی زنی،بانسیم سحر از خواب پرید،بلالی که با آن اذان نیمه کاره،از مدینه رفته،دیگه نمی خواد برگرده مدینه،دلش برا فاطمه شور اُفتاد،با خودش گفت:حتماًخبریه برگردم مدینه،همچین که رسید مدینه،دید مدینه رو غم گرفته،اُمد در خانه زهرا دق الباب کرد،آی عزادارای فاطمیه،بخدا خیلی بی بی بهت لطف داشته، بی بی هر بی سرو پاهی رو تو فاطمیه اش راه نمی ده،اصلاً یه عده رو گفته نذار بیان علی جان،سفره فاطمیه مال خواصه،امام زمانم عجل الله تعالی فرجه الشریف هر کسی رو راه نمی ده،لذا بعضی ها خباثتاشون فاطمیه گل می کنه،ضعف ولایتشون معلوم میشه،بی بی جان ما یه سر سوزن ولایت تورو با عالم عوض نمی کنیم،زن و بچه و کاسبی و جون و آبرو،همه چیمون فداتشه خانم جان،بلال در زد،دو تا آقا زاده ها درو وا کردند،بلال نگاه کرد دید چشماشون سرخ شده،تا نگاهشون به بلال اُفتاد،اشک از گوشه چشماشون جاری شد،آقازاده ها سلام،سلام بر تو ای بلال،خوش اُمدی،آقازاده ها برید به مادرتون بگید غلام سیاهتون اُمده،اُمدم عیادته دختر پیغمبر،فرمودند:بلال
آمدی گر پرسش احوال بیمار ای بلال دیر کردی و گذشته کار از کار ای بلال
زانوهاش لرزید دم در رو زمین نشست،سر رو دیوار گذاشت،یه نگاه به پایین در کرد،دید پایه های در سوخته،هنوز آثار آتش دو طرف دیوار و گرفته،با خودش گفت:خدا لعنت کنه اونایی که حق تو رو غصب کردند،خانم جان،آخی ،امان،امان ،آدم عزادار یه آشنا می بینه تازه نالش گل میکنه،یه عمویی نباشه،دایی نباشه،وقتی از سفر میاد،تا می بیننش همه گریشون میگیره، اُنوقت اگه بخواهی شکرو شکایت و کنار هم ببینی،همین جاست،هم با گریت گله داری چرا باید یه جور بشه تو نباشی،وقتی بهت احتیاج داریم،هم با گریه ات داری میگی خوب شد نبودی،یه نگاه کردند به بلال،خوب شد نبودی،اینقدر مادر ما غریب بود،از صدای گریه شم ایراد می گرفتند،بحث فنی دارم، بی بی همه کار کرده برا زنده موندن پرچم،همه ی دنیا حیرون گریه من و تواند والا،شیعه با این گریه زنده است ،امام امت می فرمود،گریه ما گریه سیاسی است،قربونش برم خدا رحمتش کنه،فاطمه گریه کرد طوری که تمام مدینه گریشون می گرفت،فاطمه گریه می کرد، همسایه ها زنها گریه می کردند،بعد کم کم مردها گریشون می گرفت،امور مردم مختل می شد،می گفتند علی به زهرا بگو یا شب یا روز،گذاشت رفت تو بیابونها گریه کرد،که اگه منو تو، تو روضه داد زدیم هرکی هر چی گفت:بگیم،ما یه مادری داشتیم،این مسائل و برا ما حل کرد،تو هم اگه اعتراض داری برو،به گریه زهرا اعتراض کن،قصه ی گریه فاطمه رو شهید مطهری نقل کرده و پخش شده،الحمدالله،بریم سر روضه
بلال گفت: پس دست منو بگیرید بریم کنار قبرش،فرمودند:باید صبر کنی هوا تاریک بشه،مادر ما گفته مبادا از قبرش، اونایی که پهلوشو شکستند مطلع بشند،دیشب جات خالی بود یه گوشه تابوتو بگیری،قربون گریه شما برم ای مردم،من روضه خونها می خوندن،خیال میکردم،خودشون ساختند،چند شب پیش تو کتاب تاریخی دیدم،هست،همه زنهای مدینه جمع شدند،تو مجلس،معطلند یه نفر به عنوان صاحب عزای مجلس زنونه بیاد،دیدند،یه خانمی یه چادری سرشه،خیلی براش بزرگه،همچین که از در حجره بیرون اُمد،صدای گریه زنها بلند شد،یه چیزی دیدم خیلی دلم سوخت،فاطمه آخه اثاثی نداره تو زنده گیش،جهیزه ای نداشته به اون صورت،اما وقتی خواست وصیت کنه،گفت: علی اثاث خونم مال دخترمه،وقتی به سن بلوغ رسید،اثاثه خونم و بده بهش،یه چیزایی فقط مال زینب بوده،از مادر یه گردن بند داره،از مادر یه چادر داره،خیلی ناز دارید گریه می کنید،خیلی قشنگ امروز عزاداری کردید،منم لحن خوندنم لحن کسی است که تازه از تشییع جنازه برگشته،انگار گلوم و خاک گرفته،آی مادر،امان آی امان،مادر من رشیده بود، مادر من چثه اش ضعیف نبود،دختر پیغمبر که ضعیف نمی شه بدنش ،اگه می بینید ،جَوون مرگ شده،تقصیر میخ دره،
زینب نگاهش بر در است،در ذکر مادر مادر است
ناله می زد، اشک می ریخت، اما تا چشمش به حسین می افتاد اشکاش و پاک می کرد،داداش غصه نخوری،خودم کنیزتم،خودم برات مادری می کنم،نمی ذارم بی مادری آزارت بده،گاهی می رفت ،تو دامن علی می نشست،اشک علی رو پاک می کرد زینب،اما تو این خونه یه نفره،زینبم کاری ازش بر نمی آد،اونم داداش بزرگ است،گاهی حسین از یه طرف،زینب از یه طرف ،می رفتند می نشستند،زینب حسین و می خواست آروم کنه اشکش و پاک می کرد،اما حسن و می خواست آروم کنه ،می اُمد می نشست گریه می کرد، از حسن سخت تر گریه می کرد،امام حسن می دید خواهر داره گریه می کنه،اشکاش و پاک می کرد،می گفت:ببین دیگه گریه نمی کنم ،بسه دیگه،می گفت:باید بگی برا چی گریه می کنی، نمی گم،نمی گم، بذار با درد خودم بمیرم، ،بذار با درد خودم بسوزم، امان امان،از همون بچه گی بلد بود چه کار کنه،کسی که درد می کشه،آرومش کنه،شام غریبان همه آروم شدند،کم کم،رقیه ،سکیه،نجمه ،همه آروم شدند، گفت :الحمدالله خیالم راحت شد،اینقدر اینها گریه کردند:داشتند می مردند،یه دفعه دید صدای یه نفر از یه گوشه بلند شد،کم کم همه سراشون و بلند کردند،نگاش می کنند،گریه می کنند،دوباره داره بازار گریه داغ می شه،سریع اُمد مقابلش ببینه کیه گریه می کنه،آخه همه جا تاریک بود،این خیمه ها دیشب حسین داشت ،عباس داشت،علی اکبر داشت،دید اینی که داره گریه می کنه،رباب،مادر علی اصغر،رباب تو دیگه چرا،خانم جان قصد جسارت نداشتم،من که گفتم آب نمی خورم،به زور بهم آب دادین،سینه هام پر از شیر شده،امان آی امان

********

جریان پاره کردن سند فدک و اهانت به فاطمه اطهر (سلام الله علیها)

منبع: (الإختصاص، شیخ مفید، ص: ۱۸۵)

فَدَعَا بِکِتَابٍ فَکَتَبَهُ لَهَا بِرَدِّ فَدَکَ فَقَالَ فَخَرَجَتْ وَ الْکِتَابُ مَعَهَا فَلَقِیَهَا عُمَرُ فَقَالَ یَا بِنْتَ مُحَمَّدٍ مَا هَذَا الْکِتَابُ الَّذِی مَعَکَ فَقَالَتْ کِتَابٌ کَتَبَ لِی أَبُو بَکْرٍ بِرَدِّ فَدَکَ فَقَالَ هَلُمِّیهِ‏ إِلَیَ‏ فَأَبَتْ أَنْ تَدْفَعَهُ إِلَیْهِ فَرَفَسَهَا بِرِجْلِهِ وَ کَانَتْ حَامِلَهً بِابْنٍ اسْمُهُ الْمُحَسِّنُ فَأَسْقَطَتِ الْمُحَسِّنَ مِنْ بَطْنِهَا ثُمَّ لَطَمَهَا فَکَأَنِّی أَنْظُرُ إِلَى قُرْطٍ فِی أُذُنِهَا حِینَ نُقِفَتْ‏ ثُمَّ أَخَذَ الْکِتَابَ فَخَرَقَهُ فَمَضَتْ وَ مَکَثَتْ خَمْسَهً وَ سَبْعِینَ یَوْماً مَرِیضَهً مِمَّا ضَرَبَهَا عُمَرُ ثُمَّ قُبِضَتْ
ترجمه: ابوبکر نامه‌ای بدین مضمون برای فاطمه سلام الله علیها نوشت که فدک را به او باز می‌گرداند، فاطمه سلام الله علیها در حالی که نامه را به همراه داشت، بیرون رفت، عمر او را دید و گفت: ای دختر محمد! این چه نامه‌ای است که که با خود داری؟ گفت: نامه‌ای است که ابوبکر در مورد بازگرداندن فدک برایم نوشته است، عمر گفت: آن را به من بده، ولی فاطمه نپذیرفت، عمر با پایش لگدی به فاطمه زد در حالی که محسن را حامله بود، با این لگد محسن را سقط کرد. سپس سیلی بر گونه فاطمه سلام الله علیها نواخت. گویا الان می نگرم که گوشواره از گوش آن حضرت افتاد و پراکنده شد. عمر نامه را از او گرفت و پاره کرد، حضرت فاطمه سلام الله علیها هفتاد و پنج روز در حالی که از این ضربت عمر بیمار شده بود در دنیا زیست سپس از دنیا رفت»

***********

روضه خوانی شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها (روضه کوچه) توسط حاج سعید حدادیان

الهی مادرم،زهرا جوان است چرا پس قامتش ،همچون کمان است
چرا از دختر خود رو گرفته چرا یک دست و بر پهلو گرفته
چرا از زندگانی سیر و گشته چرا در نوجوانی پیر و گشته
گریه کنید،مدینه نمی شه داد زد،گریه کنید پشت بقیع نمی زارن داد بزنید،آی زنا ناله بزند،شما رو بقیع راه نمی دن،آی،ای دل،ای دل،امان ،امان،امان،آی
دعایی زیر لب دارم شبانه
داداش بیا من دعا می کنم تو آمین بگو
دعایی زیر لب دارم شبانه بگو آمین تو ای ماه یگانه
الهی هیچ مظلومی نبیند عزیزش را به زیر تازیانه
وای مادرم،مادرم،مادرم
روضه چی بخونم،خوبه اگه یه خانم جوونی،می خواد از خونه بیرون بره،یه پسر بچه هفت،هشت ساله باهاش باشه،اگه مردش باهاش نیست،این آقا زاده هی می گفت:جانم مادر،چه خطبه ای خوند،پوزه ی دشمن و به خاک مالید،قباله ی فدک تو دست زهراست،دست امام حسن علیه السلام تو دست زهرا،یه وقت اون نانجیب سرو کله اش پیدا شد،مقابل بی بی ،بی بی اول دست حسن و فشار داد،پسرم ،همه ی کربلات امروزه حسن جان،صبر نشون بده میوه ی دل مادر،ناموس پرستا ناله بزنید،آقام امام حسن غریبه،غیرتی ها داد بزنید،امام حسن و اون روز کشتند،جگرش پاره پاره شد،داده بیداد،فاطمه کجا بودی،مسجد حقم و گرفتم،قباله رو بده،نمی دم،نامرد قاپ زد،آب دهان ریخت رو قباله،پاره پاره کرد،بی بی فرمود:خدا شکمت و پاره کنه،نانجیب غضب کرد،سر و ته کوچه خبری از علی نیست،وای،وای،وای،ای دل،ای دل،
گل یاس علی نیلوفری شد
من که چیزی نگفتم تو صورتاتون می زنید،بزن،منم می زنم،اما مال من و تو دردی نداره،هیچی مون نمی شه،مردیم،صورتت مال حادثه هاست،اما صورتش از برگ گل نازک تر بود،ای داد،ای داد،می گن گوشواره شکست،ان شاءالله دروغه،روضه خوانها می گن صورت چاک برداشت،ان شاءالله دروغه،برو یه جا دیگه…
شامیا بدن، بابا،بابا
عمه رو زدن ، بابا،بابا
ضجر چه بی حیااست، بابا،بابا
پس عمو کجاست، بابا،بابا
صورت نیلی ، بابا،بابا
بچه و سیلی ، بابا،بابا

**********

روضه خوانی شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها(روضه کوچه) توسط حاج مهدی سلحشور

چهل نفر وسط کوچه فکر نکردند
علی به خانه زنی باردارداشته باشد
گمان نمی کنم،اینسان که درشکسته به دیوار
به کوچه فاطمه راه فرارداشته باشد
هرچی درو فشار میداد،فاطمه خودشو جمع می کرد،فقط می گفت:یا ابتا،بابا
گفت:بیرون بیاین،خونه رو میخوام آتیش بزنم،گفت:فاطمه تو این خونه است،گفت:ولو فاطمه تو این خونه باشه،گفت:حسنین توی این خونه اند،گفت:ولو حسنین تو این خون باشند،آی آی،امان امان،
چهل نفرهمه مست سقیفه ومولا
به یاری ازچه کسی انتظارداشته باشد
اگه ناله شو می زنی،در محضر پسرش آبرو داری می کنی بگم،زینب نشسته بود،کنار بستر ،هی مادرو نگاه می کرد،دستمال رو صورتش می ذاشت،عرق رو از صورت مادر پاک می کرد،می دید مادر از این پهلو به اون پهلو می خواد بشه،از خواب بلند میشه،میشینه،به اون پهلو میشه،می گه یاعلی
شفاعتم نکنی،درحضورمرگ خوشم که
به احترام تو قبرم فشارداشته باشد
سه آیت حسن و زینب و حسین شد اما
نشد که آخرکوثر چهارداشته باشد
نه درحدود مدینه است نه به سینه
مگرکه می شود این زن مزارداشته باشد

 

**********
جریان مواجهه فاطمه زهرا (سلام الله علیها) با دشمنان پشت درب خانه از زبان خلیفه دوم

بحار الأنوار ،علامه مجلسی، ج‏۳۰، ص۲۹۰

متن ذیل فرازهایی از نامه مفصل خلیفه دوم به معاویه می باشد که در آن اتفاقات پس از رحلت رسول اکرم و ظلم و ستم نسبت به فاطمه زهرا (سلام الله علیها) را تشریح نموده است:

… وَ لَقَدْ وَثَبْتُ وَثْبَهً عَلَى شِهَابِ بَنِی هَاشِمٍ الثَّاقِبِ، وَ قَرْنِهَا الزَّاهِرِ، وَ عَلَمِهَا النَّاصِرِ، وَ عِدَّتِهَا وَ عُدَدِهَا الْمُسَمَّى بِحَیْدَرَهَ الْمُصَاهِرِ لِمُحَمَّدٍ عَلَى الْمَرْأَهِ الَّتِی جَعَلُوهَا سَیِّدَهَ نِسَاءِ الْعَالَمِینَ یُسَمُّونَهَا: فَاطِمَهَ، حَتَّى أَتَیْتُ دَارَ عَلِیٍّ وَ فَاطِمَهَ وَ ابْنَیْهِمَا الْحَسَنِ وَ الْحُسَیْنِ وَ ابْنَتَیْهِمَا زَیْنَبَ وَ أُمِّ کُلْثُومٍ، وَ الْأَمَهِ الْمَدْعُوَّهِ بِفِضَّهَ.
… فَبَایَعُوا وَ هُمْ کَارِهُونَ، فَلَمَّا فَشَتْ بَیْعَتُهُ عَلِمْنَا أَنَّ عَلِیّاً یَحْمِلُ فَاطِمَهَ وَ الْحَسَنَ وَ الْحُسَیْنَ إِلَى دُورِ الْمُهَاجِرِینَ وَ الْأَنْصَارِ یُذَکِّرُهُمْ‏ بَیْعَتَهُ عَلَیْنَا فِی أَرْبَعَهِ مَوَاطِنَ، وَ یَسْتَنْفِرُهُمْ فَیَعِدُونَهُ النُّصْرَهَ لَیْلًا وَ یَقْعُدُونَ عَنْهُ نَهَاراً، فَأَتَیْتُ دَارَهُ مُسْتَیْشِراً لِإِخْرَاجِهِ مِنْهَا، فَقَالَتِ الْأَمَهُ فِضَّهُ- وَ قَدْ قُلْتُ لَهَا قُولِی لِعَلِیٍّ: یَخْرُجْ إِلَى بَیْعَهِ أَبِی بَکْرٍ فَقَدِ اجْتَمَعَ عَلَیْهِ الْمُسْلِمُونَ فَقَالَتْ- إِنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ (ع) مَشْغُولٌ، فَقُلْتُ: خَلِّی عَنْکِ هَذَا وَ قُولِی لَهُ یَخْرُجْ وَ إِلَّا دَخَلْنَا عَلَیْهِ وَ أَخْرَجْنَاهُ کَرْهاً.
فَخَرَجَتْ فَاطِمَهُ فَوَقَفَتْ مِنْ وَرَاءِ الْبَابِ، فَقَالَتْ: أَیُّهَا الضَّالُّونَ الْمُکَذِّبُونَ! مَا ذَا تَقُولُونَ؟ وَ أَیَّ شَیْ‏ءٍ تُرِیدُونَ؟ فَقُلْتُ: یَا فَاطِمَهُ! فَقَالَتْ فَاطِمَهُ: مَا تَشَاءُ یَا عُمَرُ؟! فَقُلْتُ: مَا بَالُ ابْنِ عَمِّکِ قَدْ أَوْرَدَکِ لِلْجَوَابِ وَ جَلَسَ مِنْ وَرَاءِ الْحِجَابِ؟ فَقَالَتْ لِی: طُغْیَانُکَ- یَا شَقِیُّ- أَخْرَجَنِی وَ أَلْزَمَکَ الْحُجَّهَ، وَ کُلَّ ضَالٍّ غَوِیٍّ. فَقُلْتُ: دَعِی عَنْکِ الْأَبَاطِیلَ وَ أَسَاطِیرَ النِّسَاءِ وَ قُولِی لِعَلِیٍّ یَخْرُجْ. فَقَالَتْ: لَا حُبَّ وَ لَا کَرَامَهَ أَ بِحِزْبِ الشَّیْطَانِ تُخَوِّفُنِی یَا عُمَرُ؟! وَ کَانَ حِزْبُ الشَّیْطَانِ ضَعِیفاً. فَقُلْتُ: إِنْ لَمْ یَخْرُجْ جِئْتُ بِالْحَطَبِ الْجَزْلِ وَ أَضْرَمْتُهَا نَاراً عَلَى أَهْلِ هَذَا الْبَیْتِ وَ أُحْرِقُ مَنْ فِیهِ، أَوْ یُقَادَ عَلِیٌّ إِلَى الْبَیْعَهِ، وَ أَخَذْتُ سَوْطَ قُنْفُذٍ فَضَرَبْتُ‏ وَ قُلْتُ لِخَالِدِ بْنِ الْوَلِیدِ: أَنْتَ وَ رِجَالُنَا هَلُمُّوا فِی جَمْعِ الْحَطَبِ، فَقُلْتُ: إِنِّی مُضْرِمُهَا. فَقَالَتْ: یَا عَدُوَّ اللَّهِ وَ عَدُوَّ رَسُولِهِ وَ عَدُوَّ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ، فَضَرَبَتْ‏ فَاطِمَهُ یَدَیْهَا مِنَ‏ الْبَابِ‏ تَمْنَعُنِی‏ مِنْ فَتْحِهِ فَرُمْتُهُ فَتَصَعَّبَ عَلَیَّ فَضَرَبْتُ کَفَّیْهَا بِالسَّوْطِ فَأَلَّمَهَا، فَسَمِعْتُ لَهَا زَفِیراً وَ بُکَاءً…

ترجمه: عمر بن خطاب به معاویه چنین نوشت: …من برستاره درخشان و نشان پرفروغ و پرچم پیروز و توانمند بنی هاشم که “حیدر” نامیده می شد و داماد محمد شده و با همان دختری که بانوی زنان جهانیان قرار داده و فاطمه اش نامیده اند! ازدواج کرده بود، حمله بردم تا آنجا که بر در خانه علی و فاطمه و فرزندانشان حسن و حسین و دختراشان زینب و امّ کلثوم و کنیز آنها یعنی فضّه، به همراه خالد بن ولید و قنفذ غلام ابوبکر و دیگر یاران ویژه خود رفتم.
(در ادامه عمر به معاویه چنین می نویسد:) … پس مرم بیعت می کردند درحالی که اکراه داشتند. پس زمانی که بیعت ابوبکر فراگیر شد به ما خبر رسید که علی، فاطمه و حسن و حسین را به در خانه های مهاجران و انصار می برد و بیعت ما را با خودش در چهار موضع یاد آوری و آنان را تحریک می کند. مردم شبانه به او نوید یاری می دهند ولی صبح فردا از وعده خود بر می گردند. پس به خانه علی رفتم تا از او بخواهم از خانه بیرون بیاید. کنیزش فضّه پشت در آمد به او گفتم: به علی بگو برای بیعت با ابوبکر بیرون بیاید چون مسلمانان با او بیعت کرده اند! فضّه گفت: امیر المؤمنین مشغول است. گفتم:این سخن ها را واگذار (وبهانه نیاور) بگو بیرون بیاید و الّا داخل می شویم و به زور بیرونش می کشیم! پس فاطمه پشت در آمد، ایستاد و گفت: ای گمراهان دروغگو چه می گویید و چه می خواهید؟
گفت: ای عمر چه می خواهی؟ گفتم: چرا پسر عمویت تو را برای پاسخگویی فرستاده و خود پشت پرده نشسته؟ گفت: ای بد بخت! طغیان و سرکشی تو مرا از خانه بیرون آورده است تا حجّت و دلیل بر تو و بر هر گمرا هی ثابت شود. گفتم: این یاوه ها و حرفهای زنانه را کنار بگذار و به علی بگو بیرون بیاید. فاطمه گفت: محبت و احترامی دربین نیست، آیا مرا از حزب شیطان می ترسانی ای عمر با این که حزب شیطان ضعیف است؟ گفتم: اگر علی بیرون نیاید هیزم فراوانی می آورم و خانه را با هر که در آن است می سوزانم تا اینکه برای بیعت بیاید. پس تازیانه قنفذ را گرفته بر او زدم و به خالد بن ولید گفتم: تو و همرا هانت به سرعت بروید و هیزم جمع کنید و گفتم: آن هیزم ها را آتش خواهم زد.
فاطمه گفت: ای دشمن خدا و دشمن رسول خدا و دشمن امیر المؤمنین! پس دستش را بر در گذاشت تا مانع من از باز کردن در شود. به طرف در رفتم، استقامت کرد؛ با تازیانه بر دست هایش زدم، به دردش آورد، صدای ناله و گریه اش را شنیدم…

 

************

روضه خوانی شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها(آتش زدن بیت وحی) توسط سید مهدی میرداماد

 

پیغمبر تو مسجد نشسته، اصحاب همه دورشند،یه مرد سائل وارد شد،گفت یا رسول الله مسکینم،فقیرم ،گرسنه ام،خلاصه غریبم،یه کمکی،یه دست تفضلی،پیغمبر یه نگاه کرد،گفت:من که الان همرام چیزی ندارم،پیغمبره ،ها،می تونه دست کنه،همه ی ملک و ملکوت و تو دستش جمع کنه بده،تصرف کنه تو عالم هرچی دلش می خواد،
اما کار پیغمبر پیامه،حرف داره،گفت:من که الان همرام چیزی ندارم،اما تو رو جایی معرفی می کنم،آدرس خونه ای رو بهت می دم که خدا اهلش و دوست داره،منم اهل اون خونه رو دوست دارم،هرکی اهل اون خونه رو دوست داشته باشه،خدا دوسش داره،
عجب، یه گدایی چقدر حرف توشه،بلال و صدا زد،بلال بیا با این مرد برو،در خونه ی زهرا رو بزن،سلام کن، احترام کن،یادت نره ها،رفت مدتی برگشت،پیرمرد دست پر اُمد تو مسجد،حالا همه نشستند،پیغمبر فرمود:چیزی از این خونه گیرت اُمد،با اشک گفت:آری یا رسول الله،بقچه شو باز کرد،چی گیرت اُمد،نگاه کرد،
این داستان مال زمانیه که خونه امیر المؤمنین علیه السلام هم شرایط سختی داشته،سه چهار روز بچه ها گرسنه بودند،نور خونه خاموش بوده،تو اون شرایط،بقچه رو باز کرد دید،گردن بند فاطمه سلام الله علیها رو به این پیر مرد دادند،
پیغمبر یه نگاه کرد،گریه کرد،گفت:دیدی گفتم دست خالی بیرون نمیای،خیلی خاطرت عزیز بوده دخترم این گردنبند و بهت داده،
می دونی چرا؟چرا یا رسول الله؟گفت:آخه این یادگار مادرش خدیجه است،آخ تو پرانتز از زبون همتون بگم،بی بی جان ماهم امشب این در و می زنیم،امشب اگه به ما نگاه کنی ما پشت این در برا گدایی صف کشیدیم،شعرای قدیمی گاهی وقتا چقدر قشنگن آدم یادش می آد،دست و بالا می یاری بگم،
دست من و عنایت و لطف و عطای فاطمه
منم گدای فاطمه
جرم من و شفاعت روز جزای فاطمه
منم گدای فاطمه
پیغمبر بارها،عملی،شفاهی،با کنایه،احترام و منزلت این خانه رو به همه نشون داد،پیغمبر بارها به همه نشون داد چه جوری باید مقابل این در بایستند،یه بار وقتی اتفاق افتاد،زود کُد میدم و رد شم،وقتی ندا رسید،دستور رسید،مسجد پیغمبر،ان شاءالله مدینه بری،ای خدا،ای خدا،توی یه دیواری چند تا در به مسجد باز می شه،یکی از این درها در خونه خانم بود،ندا رسید همه درها رو به مسجد ببندند،وسدالابواب الا باب، فقط در خونه علی و زهرا باز باشه،
تو روایته،اون حروم زاده ملعون دومی،اصرار کرد،گفت یا رسول الله بذار در خونه منم باز باشه،گفت:نه،بذار پنجره ام باز باشه،بذار یه راه کوچیک،پیغمبر فرمود: ابدا،این دستور خداست،فقط خونه ی فاطمه و علی،این یه بار،پیغمبر داره نشون میده،ای مردم،این دلیلی محکتر از این،تو این شش،هفت ماه آخر عمر پیغمبر،عین پنج نوبت می خواست بره نماز،از جلو در خونه زهراسلام الله علیها رد می شد،دو تا دستشو می ذاشت تو آستانه ی در،بلندمی گفت:السلام علیکم یا اهلبیت النبوه،همه بشنوند،با احترام رد می شد،ندیدند یه روز پیغمبر عادی رد شه سلام نده،این دوتا،
آخرای عمر شریف رسول خدا،همه شنیدید فقط رد شم،در می زنن،بی بی در و باز کرد،دید یه جوان خوش قد و بالا،زیبا،با احترام ایستاده،با ادب بی بی جان سلام عرض می کنم،اجازه می دید؛ بیام پدرتونو ملاقات کنم،حضرت فرمود: پدرم ممنوع الملاقاته، فرمود: چشم، رفت، دوباره اُمد،دوباره سلام کرد،اجازه می دید وارد بشم،فرمود:نه،من که گفتم پدرمو نمی شه زیارت کرد،بار سوم در زد،پیغمبر گفت:دخترم کیه داره در می زنه،این جوری جوابشومی دی،گفت:بابا یه جوانی،خیلی با ادبه،اجازه می خواد شمارو ببینه،گفتم نمی شه،پیغمبر گفت:دخترم این برادرم عزرائیله، این هیچ جا اجازه نمی گیره،احترام این درو نگه داشته،دخترم،آخه این خونه احترام داره…

********
اجتماع مردم بعد از شهادت حضرت زهرا در منزل آن حضرت
منبع: روضه الواعظین و بصیره المتعظین، ابن فتّال نیشابوری، ج‏۱، ص: ۱۵۰-۱۵۱

ثُمَّ تُوُفِّیَتْ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهَا وَ عَلَى أَبِیهَا وَ بَعْلِهَا وَ بَنِیهَا فَصَاحَتْ أَهْلُ الْمَدِینَهِ صَیْحَهً وَاحِدَهً وَ اجْتَمَعَتْ نِسَاءُ بَنِی هَاشِمٍ فِی دَارِهَا فَصَرَخْنَ صَرْخَهً وَاحِدَهً کَادَتِ الْمَدِینَهُ أَنْ تَزَعْزَعَ مِنْ صُرَاخِهِنَّ وَ هُنَّ یَقُلْنَ یَا سَیِّدَتَاهْ یَا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ وَ أَقْبَلَ النَّاسُ إِلَى عَلِیٍّ وَ هُوَ جَالِسٌ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ ع بَیْنَ یَدَیْهِ یَبْکِیَانِ‏ فَبَکَى النَّاسُ لِبُکَائِهِمَا… وَ اجْتَمَعَ النَّاسُ فَجَلَسُوا وَ هُمْ یَرْجُونَ وَ یَنْظُرُونَ أَنْ تُخْرَجَ الْجِنَازَهُ فَیُصَلُّونَ عَلَیْهَا وَ خَرَجَ أَبُو ذَرٍّ فَقَالَ انْصَرِفُوا فَإِنَّ ابْنَهَ رَسُولِ اللَّهِ ص قَدْ أُخِّرَ إِخْرَاجُهَا فِی هَذِهِ الْعَشِیَّهِ فَقَامَ النَّاسُ وَ انْصَرَفُوا فَلَمَّا أَنْ هَدَأَتِ الْعُیُونُ وَ مَضَى مِنَ اللَّیْلِ أَخْرَجَهَا عَلِیٌّ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ ع وَ عَمَّارٌ وَ الْمِقْدَادُ وَ عَقِیلٌ وَ الزُّبَیْرُ وَ أَبُو ذَرٍّ وَ سَلْمَانُ وَ بُرَیْدَهُ وَ نَفَرٌ مِنْ بَنِی هَاشِمٍ وَ خَوَاصِّهِ صَلُّوا عَلَیْهَا وَ دَفَنُوهَا فِی جَوْفِ اللَّیْلِ وَ سَوَّى عَلِیٌّ حَوَالَیْهَا قُبُوراً مُزَوَّرَهً مِقْدَارَ سَبْعَهٍ حَتَّى لَا یُعْرَفَ قَبْرُهَا و قال بعضهم من الخواص قبرها سوی مع الأرض مستویا فمسحها مسحا سواء مع الأرض حتى لا یعرف أحد موضعه‏

ترجمه: در این هنگام فاطمه که درودهاى خداوند بر او و پدرش و شوهرش و فرزندانش باد رحلت کرد. همه مردم مدینه بانگ شیون برداشتند و زنان مدینه در خانه فاطمه جمع شدند و چنان بانگ شیون برداشتند که نزدیک بود مدینه به لرزه درآید، و مى‏گفتند: اى بانوى ما، اى دختر رسول خدا! و مردان هم به حضور على رسیدند که نشسته بود و حسن و حسین هم جلو پدر نشسته بودند و مى‏گریستند و مردم از گریه آن دو مى‏گریستند. مردم جمع شدند و نشستند و منتظر بودند که جنازه را بیرون آورند و بر آن نماز بگزارند. ابو ذر از درون خانه بیرون آمد و گفت: بروید که بیرون آوردن جنازه دختر رسول خدا (ص) به تأخیر افتاد. مردم برخاستند و رفتند و چون شهر آرام گرفت و پاسى از شب گذشت، على و حسن و حسین علیهم السلام و عمار و مقداد و عقیل و زبیر و ابو ذر و سلمان و بریده و تنى چند از بنى هاشم و خواص دوستان على (ع) جنازه را بیرون آوردند و بر آن نماز گزاردند و در دل شب به خاک سپردند و على (ع) اطراف آرامگاه فاطمه (ع) صورت هفت گور دیگر هم پدید آورد تا آرامگاه آن حضرت شناخته نشود. برخى از خواص اصحاب على (ع) نقل کرده‏اند که على (ع) آرامگاه فاطمه (ع) را با سطح زمین یکسان و صاف قرار داد و آن را با ماله هموار و صاف فرمود، آنچنان که کسى جاى آن را نشناسد.

منبع: مناقب آل أبی طالب علیهم السلام (لابن شهرآشوب)، ج‏۳، ص: ۳۶۲

وَ رُوِیَ‏ أَنَّهَا مَا زَالَتْ بَعْدَ أَبِیهَا مُعَصَّبَهَ الرَّأْسِ نَاحِلَهَ الْجِسْمِ‏ مُنْهَدَّهَ الرُّکْنِ بَاکِیَهَ الْعَیْنِ مُحْتَرِقَهَ الْقَلْبِ یُغْشَى عَلَیْهَا سَاعَهً بَعْدَ سَاعَهٍ وَ تَقُولُ لِوَلَدَیْهَا أَیْنَ أَبُوکُمَا الَّذِی کَانَ یُکْرِمُکُمَا وَ یَحْمِلُکُمَا مَرَّهً بَعْدَ مَرَّهٍ أَیْنَ أَبُوکُمَا الَّذِی کَانَ أَشَدَّ النَّاسِ شَفَقَهً عَلَیْکُمَا فَلَا یَدَعُکُمَا تَمْشِیَانِ عَلَى الْأَرْضِ وَ لَا أَرَاهُ یَفْتَحُ هَذَا الْبَابَ أَبَداً وَ لَا یَحْمِلُکُمَا عَلَى عَاتِقِهِ کَمَا لَمْ یَزَلْ یَفْعَلُ بِکُمَا ثُمَّ مَرِضَتْ وَ مَکَثَتْ أَرْبَعِینَ لَیْلَهً ثُمَّ دَعَتْ أُمَّ أَیْمَنَ وَ أَسْمَاءَ بِنْتَ عُمَیْسٍ وَ عَلِیّاً ع وَ أَوْصَتْ إِلَى عَلِیٍّ بِثَلَاثٍ أَنْ یَتَزَوَّجَ بِابْنَهِ أُخْتِهَا أُمَامَهَ لِحُبِّهَا أَوْلَادَهَا وَ أَنْ یَتَّخِذَ نَعْشاً کَأَنَّهَا کَانَتْ رَأَتِ الْمَلَائِکَهَ تَصَوَّرُوا صُورَتَهُ وَ وَصَفَتْهُ لَهُ وَ أَنْ لَا یَشْهَدَ أَحَدٌ جَنَازَتَهَا مِمَّنْ ظَلَمَهَا وَ أَنْ لَا یَتْرُکَ أَنْ یُصَلِّیَ عَلَیْهَا أَحَدٌ مِنْهُم‏

**********

روضه خوانی شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها(روضه عیادت از بی بی)سید مهدی میرداماد

چند گروه تو این مدت بیماری و بستری بودن بی بی اومدند بهش سر زدند،یه گروه زنان مهاجر و انصار اومدند،اومدند نشستند دور بستر بی بی،یه کدوم از این زن ها یه سئوال از بی بی کرد،صدا زد:کیف اَصبحت یا بنت رسول الله، یعنی یا فاطمه شب ها چگونه صبح می کنی،گوش می کنی ،فدات بشم مادر،یه کلمه از خودش نگفت،یه کلمه از دردهای درونش نگفت،می دونی جواب این زن و چی داد،گفت:می خوای بدونی شب و چه جوری صبح می کنم؟از دنیای شما بیزارم،از دنیای پر از نیرنگ و فریب شما بدم می آد،از مرداتون تعجب می کنم،الله اکبر،ببین تو،این حرفای بی بی چقدر حرف هست،بی بی به این زن های انصار و مهاجر گفت:تعجب می کنم از مرداتون،مگه نشنیدند بابام گفت:غضب فاطمه،غضب خداست،برید به مرداتون بگید من غضب کردم،من از دستشون عصبانیم،ناراحتم،به مرداتون بگید زود شمشیراشون کُند شد،من عبارتُ معنی می کنم برات،چیزی از خودم نمی گم،عین تاریخه،زود علی ِ منو تنها گذاشتید،روایت می گه اینقدر این زنها منقلب شدند،رفتند هر کدوم خونه هاشون،با مرداشون صحبت کردند،همون شب یا فردا نوشتند،مردها ریختند در خونه ی مولا،گفتند:آقا مارو ببخش،ما نفهمیدیم چیکار کردیم،بخدا،من این یه جمله رو که می خونم،بند بند وجودم در می گیره،می دونی به مولا چی گفتند،ای کاش لال می شدید نمی گفتید،به علی گفتند علی ما فهمیدیم،حق باتو است،ولی کار از کار گذشت،ما دیگه بیعت کردیم با ابوبکر،کاش زودتر فاطمه این حرفارو می زد،بی بی گفت:بگو برند،من پیش بابام پیغمبر گله شونو می کنم،یه گروه دیگه اومدند ملاقات،سختمه بگم کیا ،اومدند ولی می گم،اون دو تا حروم زاده،یکی دو بار اومدند بی بی ردشون کرد،گوش بده حرف دارم،ها،بار بعدی از راه علی وارد شدند،رفتند پیش امیرالمؤمنین،گفتند تو به زهرات بگو،آخ غریب علی،یه نگاه تو چشماشون کرد،گفت:نامردها شما کار خودتونو کردید،می خوای چیکار کنید بیاید عیادت،اینقدر نانجیب بودند، می دونستند این مردم مدینه ظاهر بینند،می خواستند،یه جوری وانمود کنند،که ما کاری نکردیم،ما اگه زهرارو زده بودیم،عیادتش نمی رفتیم،لذا از راه علی وارد شدند،قربونت برم علی جان چقدر تو بزرگواری،اومد نشست جلو بی بی،بی بی جان از من این دو تا خواستند بیان،ببین فاطمه ای که اونها رو رد کرد،تا اسم علی اومد،می خواد به همه بگه عشق علی با فاطمه چه کرده،یه جمله گفت،به اعتقاد من این جمله،یه شب روضه است، هیچی نباید بگی،این و بگی و گریه کنی،صدا زد علی: ألبَیتُ بَیتُکَ ، یعنی علی خونه،خونه ی تو است وَ الحُرَّه أمَتُکَ ،فاطمه ام کنیز تواست،اختیار من دست تو است مولا،اگه تو بگی بیان،چشم،چقدر علی خجالت کشید نمی دونم،چقدر علی آب شد،نمی دونم،اومد این دوتا نشستند،سلام کردند،من فکر می کردم،این جمله زبانحاله،ولی چند جای تاریخ و دیدم ،عین عبارت،سلام کردند،بی بی جوابشونو نداد،رو شو برگردوند،گفت علی نمی خوام با اینها حرف بزنم،من حرفامو به تو می گم،تو به اینها بگو،علی جان بهشون بگو از دست تون ناراضی ام،علی جان بهشون بگو ،قیامت جلوتونو می گیرم،علی جان بهشون بگو،منتظرم پیش بابام برسم،حرفامو بزنم،بگم بابا اینها منو بین در و دیوار گذاشتند،بابا اینها بچه ی منو کشتند،الهی بمیرم برات مادر،سختمه ولی می گم،می فهمی بغض تو گلومه ولی می گم،میگن این جمله های بی بی،ملعون اسمشو نمی برم،ملعون اولی گریه اش گرفت،منقلب شد نانجیب،اولی اینقدر تاثیر گذاشت روش حرفهای بی بی،بلند شد،با حالت ناراحتی،پشیمونی، می خواست به التماس بیافته،اما دومی دستشو گرفت،گفت بشین،با حرفای یه زن این جوری بهم نریز،تو می خوای حکومت کنی،یه زن دو تا شکوه کرده،خودتو نباز،ای حرومزاده،این یه زن معمولیه؟این دختر پیغمبره،این سیده نساء عالمه،بلند شدند رفتند،دیگه کیا اومدند ملاقات،دوتا دیگه شو بگم،روضه ام تمام، می گن،عباس عموی پیغمبرم اومده،این خیلی برام باره دله،می رسم به این بغضم دو برابر می شه،می گم اونها معلوم بود کی اند،اما عباس که عموی پیغمبره،چرا،می گن اومد، فضه به عباس عموی پیغمبر،گفت که حال بی بی خوب نیست،نمی تونه شمارو ببینه،قدرت کلام نداره،میگن،عباس عموی پیغمبر برگشت،خونه،یکی رو فرستاد دنبال علی،یه پیغام به علی داده،می کشه منو،کاش پیغام و نمی دادی،به علی پیغام داد،آدم می ره عیادت باید چکار کنه،ازشما می پرسم،تا حالا رفتی عیادت مریض،خیلی هم حال مریض خراب باشه، دین ما می گه بروشون نیارید،روحیه بدید،ان شاءالله خوب می شی،ان شاءالله پا می شی،ان شاءالله می بینمت،رنگ و روت وا شده،چی باید بگه آدم تو عیادت،می دونی عباس عموی پیغمبر چی پیغام داده به علی،خیلی دل علی دریاست،گفت:به علی بگید تشییع جنازه منو خبر کنه،مارو یادش نره،این زهرایی که من رفتم ملاقاتش دیگه رفتنیه،یه نفر دیگه ام اومد ،اونم سلمان بود،تنها کسی که بی بی راهش داد،بی خود نیست می گن،سلمان از ماست،نشست،یه سئوال از بی بی کرد،بی بی جان حالتون چه طوره،درداتون بهتره،من دارم فکر می کنم،این حرفو بی بی به علی نزده،چون علی غیرت الله است،علی مرده شیره پهلوونه،صدا زد سلمان،یه جمله، چه جوری بهت بگم،می خوای بدونی شبا تا صبح چه بلایی سرم می آد،سلمان هی از این پهلو به اون پهلو می شم،سلمان درد پهلو اَمونم و بریده،نمی تونم به علی بگم،پیرمرده سلمان،تو داری می شنوی می زنی تو صورتت،می گن سلمان از خونه اومد بیرون،بغض گلوشو داره خفه می کنه، می خواست داد بزنه نمی تونست،از مدینه اومد بیرون،گفت:برم تو نخلستونها جای خلوت پیدا کنم،برا فاطمه گریه کنم،سلمان می گه رفتم لای نخل ها،دیدم یه صدای آشنا داره می آد،یکی داره گریه می کنه،صداش آشناست،کیه،اومدم جلو دیدم علی ِ ،
الا ای چاه یارم را گرفتند
گُلم عشم همه دار و ندارم را گرفتند
چه جوری گرفتند،بزن تو صورتت
میان کوچه ها…
بزن تو صورتت،فاطمیه باید سیلی به خودت بزنی، بلند بگو یازهرا..
حرف از بیمار زدم،نمی شه نبرمت کربلا،روضه بدون حسین نیمه کاره است،حرف از بیمار زدم،حرف از بستری شدن و عیادت زدم،هر بیمار یه پرستار داره،مریض بدون پرستار مریض نیست،ازت سئوال دارم پرستار این شبا کیه،قربونت برم زینب،یه پرستار چهار ساله،بی خود نیست روز تولدش روز پرستاره،اما من یه جمله بگم،اگه شنیدی بازم گریه کن،قربون این پرستار برم،از هرکی پرستاری کرد،آخرش جلوش بال بال زد،آدم پرستاری می کنه،دلش خوشه،مریضش خوب می شه،اما زینب هرکی رو پرستاری کرد،داغش به دلش موند،مدینه پرستار مادر شد،بی مادر شد،یه روز پرستار فرق شکافته شد،بدون بابا شد،یه روز پرستار جیگر پاره پاره حسن شد،بی برادر شد،آخ بمیرم برات زینب،اوج پرستاری زینب کجاست،دیدن هی تو خیمه های می ره،هی نگاش کردن،زینب چی شده،همه فرار کردند،تو این جا چیکار می کنی،گفت:تو خیمه یه بیمار دارم،عزیز دل حسینه،حسین……..بگو حسین………… اما همه ی بیمارها یه طرف،همه ی پرستاری ها یه طرف،می خوام یه جمله بگم،یه دونه ی آخر زینب و پیر کرد، می خوای بدونی از کی پرستاری کرد،گوشه خرابه، یه دختر سه ساله،هی پاهاشو نشون عمه داد،دستاشو نشون داد،عمه سرم درد می کنه،عمه گوشام درد می کنه،حسین…

*********
سوز و ناله فاطمه زهرا (س) کنار قبر پیامبر اکرم (ص)

بحار الأنوار، علامه مجلسی، ج‏۷۹، ص: ۱۰۶

وَ رُوِیَ‏ أَنَّهَا صَلَّى‏ اللَّهُ‏ عَلَیْهَا أَخَذَتْ‏ قَبْضَهً مِنْ‏ تُرَابِ‏ قَبْرِهِ‏ ص فَوَضَعَتْهَا عَلَى عَیْنَیْهَا وَ أَنْشَدَت

مَا ذَا عَلَى الْمُشْتَمِّ تُرْبَهَ أَحْمَدَ- أَنْ لَا یَشَمَّ مَدَى الزَّمَانِ غَوَالِیَا-

صُبَّتْ عَلَیَّ مَصَائِبُ لَوْ أَنَّهَا صُبَّتْ عَلَى الْأَیَّامِ صِرْنَ لَیَالِیَا

ترجمه: روایت شده که حضرت زهرا سلام الله علیها مشتی از خاک قبر پیامبر برداشت و آن را بر چشمان خود گذاشت و با سوز و آه چنین سرود: کسی که قبر احمد را ببوید چه کند؟ باید تا پایان عمر دیگر عطری را نبوید. بر من مصیبتهایی فرو ریخت که اگر آنها بر روز روشن ریخته بود شب تار می گشست.

************
روضه خوانی شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها(گریه بی بی کنارقبرپیامبر)محمدرضاطاهری

انجام کار خانه مرا سخت گشته است
دیگه خودم نمی تونم برا بچه هام نون درست کنم،نمی تونم خودم لباس های بچه هام رو بشورم،بابا چند وقت ِ زینب میاد جلو بسترم،توقع داره مثل همیشه بغلش کنم،موهاش رو شونه بزنم،آخ که دیگه دستم بالا نمیآد،بابا برا علی نمیتونم بگم،بچه ها هم که طاقت ندارن،اومدم برا تو بگم بابا
انجام کار خانه مرا سخت گشته است
می دونی چرا بابا؟
ضرب غلاف بال و پرم را گرفته است
همسایه ها عیادت نمی اومدند،ای کاش نمی اومدند،وقتی می اومدند،می رفتن بیرون،زینب میشنید،هی با خودشون می گفتن،این خانم دیگه موندنی نیست،این روزها روزهای آخرشه،
همسایه ها همه فهمیده اند که مرگ
سر تا به پای محتضرم را گرفته است
فاطمه هجده ساله از دیوار کمک میگرفت،می اومد کنار قبر بابا،این روزها وقتی از بابا حرف می زدن دلتنگ میشد،می گفت:علی جان پیراهنی که بابام رو در اون پیراهن غسل دادی،بده من بوی بابام و استشمام کنم،امیرالمؤمنین علیه السلام می دونه فاطمه چقدر دلتنگه،هی امتانع میکرد،هی زهرا اصرار،پیراهن رو آورد،روایت نوشته،تا پیراهن رو بو کرد،دیدن خانم غش کرد،رو زمین افتاد،می خوام بگم بی بی طاقت نداشتی،پیراهن بابا رو ببینی،من بمیرم برا اون سه ساله ای که تا بهانه ی بابا رو گرفت،دیدن نانجیب ها از در خرابه یه طبقی دارن میارن،قول بده ناله هات تموم نشه برای باقی شعر،همچین که رو پوش رو کنار زد،بچه ترسید،عمه جان این سر کیه؟ آخه حق داره بچه،باباش این طوری نبود،همه صورت زخمی ِ،لبها ترکیده،بی بی کنار قبر بابا با باباش حرف می زد،اما این سه ساله،کنار سر بریده بابا، گفت:بابا،خیلی درد و دل دارم باهات بابا،
درشام بی کسی مرا داد می زند
زخمی که بال چشم ترم را گرفته است
اگه کسی تا حالا برا رقیه سلام اللله علیها گریه نکرده باشه،با این بیت تلافیش رو در بیاره.
هر جا زقافله عقب افتاده ام
ضجر از روی اسب موی سرم را گرفته است.
هر جا رقیه رو می زند رو می کرد به عمه جانش میگفت:اگه عموم بود،اینها جرأت نداشتن من و بزنن
دق مرگ کرده حرمله ام بس که در برم
بر نی سر عموی حرم را گرفته است
این یکی رو به اندازه ی غیرتی که پا روضه ی بی بی داری باید پاش ناله بزنی.
انگشت های طعنه امانم بریده است
خیرات شهر دور و برم را گرفته است

**********
روضه خوانی شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها از زبان رسول خدا
پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله یک روز در جمع اصحاب نشسته بود فرمود :
( و امّا اِبنَتی فاطمهُ فاِ نّها سیِّده نساءالعالمین مِنَ الاولین و الا خرینِ : آی مردم اگر بخواهید از دختر من مطلع شوید . فاطمه سیده زنان عالم است .
باز دل پیغمبر آرام نگرفت . فرمود : ( وَ هِیَ بضعهُ مِنّی ) ، آی مردم فاطمه پارۀ تن من است . باز دل پیغمبر آرام نگرفت . فرمود : (وَهِیَ ثمره فؤادی )، آی مردم فاطمه نور چشم من است میوۀ دل من است .
پیغمبر این جملات را می فرمود و اشک می ریخت بعد پیغمبر فرمود :
( مَتی قامَت فی محرابها ): هروقت فاطمه در محراب عبادت می ایستد ( ظَهَر نُورَها لِمَلئکهالسَّماء کما یظهر نور الکواکب لِاَهل الارض ) نور زهرای من برای فرشتگان آسمان ظاهر می شود همانگونه که نور ستارگان بر زمین ظاهر می شود تا آنجایی که خدای عزو جل می فرماید : ( یا ملائکتی انظروا الی اَمَتی فاطمه )
پیغمبر فرمود ، خدا به ملائکه خطاب می کند نگاه کنید به فاطمه من (هنگام عبادت بدنش می لرزد ) خدا به ملائکه خطاب می کند : فرشتگان من شاهد باشید من این فاطمه را مُحب و شیعه فاطمه را به آتش نمی سوزانم .
بعد رسول خدا فرمود : این فاطمه با این مقامی که دارد آنقدر آزارش می دهند بعد از من ، پهلویش می شکنند ، بچه اش را سقط می کنند او مرگش را از خدا می خواهد .
فریاد می زند یا محمد اما جواب نشنود ، کسی به دادش نمی رسد.۱

۱٫ شیخ صدوق ،امالی ، آیت الله کمره ای ، خلاصه مجلس ۲۴ ،اسلامیه ۶۲ ،ص ۱۱۲- ۱۱۳٫
**********
روضه خوانی شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها (روزشهادت ساختن تابوت توسط اسما)توسط حاج محمود کریمی

امروزی بود،اسماء اُمد دید خانم با گریه اش واویلا کرده،خانم جان چی شده،کمک کن یه کم نون برا بچه ها درست کنیم،این بچه ها فقط دست پخت منو می خورند،من که برم دیگه این خونه نه تنور داره ،نه حوصله داره،هیچ کس نه میاد نه می ره،بچه هام گرسنه می مونند،گفت:نون درست کنید،نون درست کردند،نون درست کردن خانم ،جای دست رو نون هست،مادر که رفت اثر انگشت یه دست،یه دست،…..یه آن بیرون کوچه معلوم شد،می دونی چرا؟چون در کنده شد،نون ها رو پخت ، از همون نون هایی که به مقداد می داد،خوب می شد،از فردا، پس فردا هر قرص نونی که می آوردند،بچه ها اول می بوسیدند،جای دست مادره،بوی عطر مادره،ای وای،ای وای،یه فردایی فرمود اسماء بیا کمک کن بچه ها رو بفرست بیرون،خودش مونده و اسماء،اُمد آب کشید اسماء از چاه،شروع کرد خودش رو شستن،کمک کن،خانم جان چه اصراریه،لباس تمیزتر بیار،چه اصراریه،فرمود امشب تاریکه ،تو تاریکی شاید علی خون و نبینه،خون هایی که خشک شدن زودتر می شورم،آقام اذیت نشه،آقام عذاب نکشه،لباس و که می خواستند بیرون بیارن،آستین و پاره کردند،آخه دست ورم کرده،ای وای،این قدر بین راه رفتن و ماندن،نمان،بمان،بمان،بعد اُمد تو خونه بستر و پهن کرد، شروع کرد گریه کردن،خانم دیگه چی شده،حالتون که بهتره،این و خانم ها گوش کنند،فرمود: من می ترسم فردا منو می خوان تشییع کنند،حجم بدنم معلوم بشه،تازه کی ،خانم،مثل اینکه پوستی رو استخون کشیدند،همین خانم جان،ما تو حبشه که بودیم،تو فارس یه تابوت درست می کردند،به این صورت،رفت چند تا چوب تابوت آورد،کند از جارو،چید بغل هم،یه پارچه هم دورش کشید،خانم یه لبخند زد،فرمود:به این دست نزن،علی بیاد نشونش بدم،برام همین و درست کنه،حالا غافل از اینکه، چوبایی که برا گهواره محسن آماده شده بود،علی داره از اونها تابوت درست می کنه،ای وای،همه وصیت هاشو کرد،فرمود پسر عمو می خوام ،بقیه عمرم و خوب استفاده کنم،بهترین استفاده رو از این چند ساعت باقیمانده بکنم،چیکار کنم،فرمود پسر عمو بشین در و ببند،بشین تا من هستم برا حسین گریه کنیم،آخه بابم گفته،یه روزی میاد بچه مو با لب تشنه سر می برند،بچه هاشو اسیر می کنند،تو هم شنیدی که،می گن زینب و می برند، نمی دونم بودی یا نبودی بابام گفت:سرش و می زنند روی نیزه،موی حسین،امروز یا فردایی گفت :حسین جان بیا مادر،می خوام موهاتو شونه کنم،چند روزه خاک تو موها رفته،به غیر مادرم عادت ندارند،بدن موهارو شونه کنه،هی گفت:الهی مادرت بمیره،مگه تو مادر نداری خاک رو موهات نشسته،نیاد اون روزایی که کاکلت به هم بخوره،کسی از راه رسید پنجه در کاکل آهوی من زد،یه پیرهن برات دوختم دادم دست خواهرت،ای حسین……
***********
روضه خوانی شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها(روزشهادت ساختن تابوت توسط اسما) توسط حاج سعید حدادیان

دیگه چیز زیادی از عمرش باقی نمونده،دیگه همین روزاست،خبر تو مدینه بپیچه،زینب بی مادر شد،امروز روضه ی خودش رو داره،چند روز پیش اسمای بنت اُمیس اُمد،عیادت بی بی، بی بی جان حالتون چطوره،فرمود:اسماء دارم از دنیا می رم،اما یه ناراحتی دارم،من روضه رو یه روز به شهادت بی بی می خونم،ان شاء الله اونی که روزیشه،بشنو و عوض بشه،بگیره، بی بی، بی بی جان حالتون چطوره،فرمود: دارم از دنیا می رم، اما یه ناراحتی دارم،بی بی جان برا پهلوت غصه می خوری،نه،برا بازو ،نه،برا امیر المؤمنینه،اون که اصل غصه ی منه،همه ی این حال و روزم برا اونه،اما این ناراحتیم متمایزه،بی بی جان غصه ات چیه،فرمود:اسماء من از وضعیت تشییع جنازه تو مدینه راضی نیستم،چرا؟برا اینکه حجم بدن معلوم میشه،چاقی ، لاغری،یه عالمه حرفه اینجا،فاطمه سلام الله علیها فکر کردی فقط برا خودش می گه،نه بابا،پرچمی بلند شد،تا من امروز حرف بزنم،والا بردار بخون اصلاً چیزی از حضرت زهرا نموده بود،خود امیر المؤمنین می گه،مثل یه شبح شد،چیزی نموده بود،دو، شب تشییع شده، چه جوری،این تشییع جنازه دیده نمی شه،رمز و راز داره،داره درس حجاب می ده،می گه،آی زنهایی که دختر من هستید،من جنازمم نذاشتم کسی بفهمه،حجم بدن من چیه،حالا زن ها می رن،غسال خونه حواسشون باشه،گفت:از وضعیت زن ها توی مدینه،ناراحتم،اسماء فرمود چرا خانم جان،فرمود حجم بدن زن معلوم می شه،چادر یه جوری نپوشید حجم بدنت معلوم بشه،قدیم بچه بالغ می شد تو خونه پیرهن مردونه زخیم می پوشید،این جور نیست که جلوی بابا و عمو و برادر راحت باشه،نه،عادت می کنه،دیگه نمی شه جمعش کرد،خدا پوشش خواسته،اسماء گریه کرد،گفت بی بی جان تو یمن و ایران،عماری و تابوت درست می کنن،یه ذره حصیر کنارش بود،نشون داد،یه عماری درست کرد،بی بی یه نگاه کرد،می گه دو سه ماه بود من،لبخند به لب بی بی ندیده بودم،یه دفعه دیدم لبخند زد،فرمود:به علی می گم از اینها برام درست کنه،خونه مولا مثل ماها نبود کوچیک بود،بمیرم برات که تو خونت نمی شد چیزی پنهان کنی،بی بی بستری بود دید تابوت و آوردند خونه،دیروز آوردند، یه نگاه به تابوت کرد،حالا من از شماها می پرسم ،زینب چی شد، وقتی این صحنه رو دید،حسنین چه کردند،یه حرفی روز اول این دهه زدم،ناراحتم زدم،گاهی مارو حواله می دن،میگن رو این موضوع گریه کن،تا حالا یاد نمی دی یه جنازه رو بری ببینی،که لباس تنش نیست،و این که زینب تو ی گودال هی می گفت:این الحسین،من می شناسمت،کجایی که پیدات نمی کنم،بابا پیراهن از من گرفتی،یه پیراهن کهنه گرفتی،گفتی اینو به من بده که کسی طمع نکنه،..فرمود:اگه یه مردی سه تا دختر بزرگ کنه،چادری باشن،پوشش کامل باشه،فردای قیامت اگر بار گناهش سنگین تر باشه،وقتی می خوان ببرند طرف جهنم،چادر دخترا ،حائل می شه،بابا رو نمی زاره بره،طرف جهنم،خوش بحال اونی که دخترش چادریه،با حجاب سنگین ،رنگین،یه جور بگرد حضرت زهرا سلام الله علیها نشونت کنه،قیامت بگه این مال ماست،این پرچم حجاب و برافراشته،دختر به هوش اُمد شام غریبان کربلا، کتک خورده بود اما نگفت،سرم ،پام،بدنم،نه،حتی بزرگترین مصیبت امام حسین علیه السلام،از امام حسینم نگفت،حتی نگفت زین العابدین کجاست،به عمه اش زینب ،اول حرفی که زد،گفت:هل عندک خرقه،یه تیکه پارچه داری،باهاش موهامُ بپوشونم،رحمت،به اون مادری که این جوری بچه تربیت کنه،بچه ولنگ باز مال شیعیان فاطمه نیست،کی عوض میشینم،زینبی دیدم،چه زینب،کاش مداحش بمیرد،یه کلمه حرف بزنم،آی جگر سوخته ها جمع کنم روضه ،زینب اشک ریخت،نوازشش کرد،سرش رو یه جوری تو بغل گرفت،تو تاریکی شب،تار مویی ازش معلوم نشه،بعد فرمود،عزیزم عمه هم مثل خودته،

************
امیرالمؤمنین بر بالین حضرت زهرا و و صایای آن بانو به حضرت امیر (علیه السلام)

بحار الأنوار ،علامه مجلسی،ج‏۴۳، ص ۱۷۸-۱۷۹
امیرالمؤمنین بر بالین حضرت زهرا و و صایای آن بانو به حضرت امیر (علیه السلام)

وَ قَدْ صَلَّى أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام صَلَاهَ الظُّهْرِ وَ أَقْبَلَ یُرِیدُ الْمَنْزِلَ إِذَا اسْتَقْبَلَتْهُ الْجَوَارِی بَاکِیَاتٍ حَزِینَاتٍ فَقَالَ لَهُنَّ مَا الْخَبَرُ وَ مَا لِی‏ أَرَاکُنَ‏ مُتَغَیَّرَاتِ الْوُجُوهِ وَ الصُّوَرِ فَقُلْنَ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ أَدْرِکْ ابْنَهَ عَمِّکَ الزَّهْرَاءَ وَ مَا نَظُنُّکَ تُدْرِکُهَا فَأَقْبَلَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ مُسْرِعاً حَتَّى دَخَلَ عَلَیْهَا وَ إِذَا بِهَا مُلْقَاهٌ عَلَى فِرَاشِهَا وَ هُوَ مِنْ قَبَاطِیِّ مِصْرَ وَ هِیَ تَقْبِضُ یَمِیناً وَ تَمُدُّ شِمَالًا فَأَلْقَى الرِّدَاءَ عَنْ عَاتِقِهِ وَ الْعِمَامَهَ عَنْ رَأْسِهِ وَ حَلَّ أَزْرَارَهُ وَ أَقْبَلَ حَتَّى أَخَذَ رَأْسَهَا وَ تَرَکَهُ فِی حَجْرِهِ وَ نَادَاهَا یَا زَهْرَاءُ فَلَمْ تُکَلِّمْهُ فَنَادَاهَا یَا بِنْتَ مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفَى فَلَمْ تُکَلِّمْهُ فَنَادَاهَا یَا بِنْتَ مَنْ حَمَلَ الزَّکَاهَ فِی طَرَفِ رِدَائِهِ وَ بَذَلَهَا عَلَى الْفُقَرَاءِ فَلَمْ تُکَلِّمْهُ فَنَادَاهَا یَا ابْنَهَ مَنْ صَلَّى بِالْمَلَائِکَهِ فِی السَّمَاءِ مَثْنَى مَثْنَى فَلَمْ تُکَلِّمْهُ فَنَادَاهَا یَا فَاطِمَهُ کَلِّمِینِی فَأَنَا ابْنُ عَمِّکَ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ قَالَ فَفَتَحَتْ عَیْنَیْهَا فِی وَجْهِهِ وَ نَظَرَتْ إِلَیْهِ وَ بَکَتْ وَ بَکَى وَ قَالَ مَا الَّذِی تَجِدِینَهُ فَأَنَا ابْنُ عَمِّکِ عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ فَقَالَتْ یَا ابْنَ الْعَمِّ إِنِّی أَجِدُ الْمَوْتَ الَّذِی لَا بُدَّ مِنْهُ وَ لَا مَحِیصَ عَنْهُ …. فَیُصْبِحَانِ یَتِیمَیْنِ غَرِیبَیْنِ مُنْکَسِرَیْنِ فَإِنَّهُمَا بِالْأَمْسِ فَقَدَا جَدَّهُمَا وَ الْیَوْمَ یَفْقِدَانِ أُمَّهُمَا فَالْوَیْلُ لِأُمَّهٍ تَقْتُلُهُمَا وَ تُبْغِضُهُمَا. ثُمَّ أَنْشَأَتْ تَقُول‏:
ابْکِنِی إِنْ بَکَیْتَ یَا خَیْرَ هَادٍ وَ اسْبِلِ الدَّمْعَ فَهُوَ یَوْمُ الْفِرَاقِ‏
یَا قَرِینَ الْبَتُولِ أُوصِیکَ بِالنَّسْلِ فَقَدْ أَصْبَحَا حَلِیفَ اشْتِیَاقٍ‏
ابْکِنِی وَ ابْکِ لِلْیَتَامَى وَ لَا تَنْسَ قَتِیلَ الْعِدَى بِطَفِّ الْعِرَاقِ‏
فَارَقُوا فَأَصْبَحُوا یَتَامَى حَیَارَى یَحْلِفُ اللَّهَ فَهُوَ یَوْمُ الْفِرَاق‏

قَالَتْ فَقَالَ لَهَا عَلِیٌّ مِنْ أَیْنَ لَکِ یَا بِنْتَ رَسُولِ اللَّهِ هَذَا الْخَبَرُ وَ الْوَحْیُ قَدِ انْقَطَعَ عَنَّا فَقَالَتْ یَا أَبَا الْحَسَنِ رَقَدْتُ السَّاعَهَ فَرَأَیْتُ حَبِیبِی رَسُولَ اللَّهِ ص فِی قَصْرٍ مِنَ الدُّرِّ الْأَبْیَضِ فَلَمَّا رَآنِی قَالَ هَلُمِّی إِلَیَّ یَا بُنَیَّهِ فَإِنِّی إِلَیْکِ مُشْتَاقٌ فَقُلْتُ وَ اللَّهِ إِنِّی لَأَشَدُّ شَوْقاً مِنْکَ إِلَى لِقَائِکَ فَقَالَ أَنْتِ اللَّیْلَهَ عِنْدِی وَ هُوَ الصَّادِقُ لِمَا وَعَدَ وَ الْمُوفِی لِمَا عَاهَدَ فَإِذَا أَنْتَ قَرَأْتَ یس فَاعْلَمْ أَنِّی قَدْ قَضَیْتُ نَحْبِی فَغَسِّلْنِی وَ لَا تَکْشِفْ عَنِّی فَإِنِّی طَاهِرَهٌ مُطَهَّرَهٌ وَ لْیُصَلِّ عَلَیَّ مَعَکَ مِنْ أَهْلِیَ الْأَدْنَى فَالْأَدْنَى وَ مَنْ رُزِقَ أَجْرِی وَ ادْفِنِّی لَیْلًا فِی قَبْرِی بِهَذَا أَخْبَرَنِی حَبِیبِی رَسُولُ اللَّه.
ترجمه: به هنگام رحلت حضرت زهرا سلام الله علیها، امام على علیه السّلام نماز ظهر را خوانده به سوى منزل بازگشت. کنیزان را در راه دید در حالى که گریان و محزون بودند. امام علیه السّلام به ایشان فرمود: چه خبر شده، چرا شما را ناراحت و مضطرب مى‏بینم؟! گفتند: یا امیر المؤمنین! دختر عموى خود زهرا را دریاب، گر چه گمان نمى‏کنیم حاصلى داشته باشد. حضرت على به سرعت به سوى اطاق فاطمه رفت و بر آن بانو وارد شد، ناگاه دید فاطمه در میان بستر خویش افتاده و به طرف راست و چپ مى‏غلطد. على علیه السّلام ردا را از دوش خود و عمّامه را از سر مبارک خویش افکند و لباس خود را درآورد، آنگاه آمد و سر مبارک حضرت زهرا را به دامن گرفت و فرمود: اى زهرا! ولى حضرت فاطمه سخنى نگفت. براى دومین بار فرمود: اى دختر محمّد مصطفى! فاطمه زهرا باز جوابى نداد! على علیه السّلام براى سومین بار صدا زد: اى دختر آن کسى که زکات را در دامن عباى خود براى فقرا مى‏برد! جوابى نشنید. اى دختر آن کسى که با ملائکه نماز خواند! حضرت زهرا علیها السّلام جوابى نداد. على علیه السّلام صدا زد: اى فاطمه، با من سخن بگو! من پسر عموى تو على بن ابى طالب هستم. فاطمه چشمان خود را به روى او باز کرد، آنگاه آن بانو گریست و على علیه السّلام هم گریان شد و به زهراى اطهر فرمود: تو را چه شده؟ من پسر عمویت على هستم. فاطمه گفت: اى پسر عمو! من اکنون مرگ را مشاهده مى‏کنم که نمى‏توان از دست آن گریخت. سپس راجع به فرزندانش خصوصا امام حسن و امام حسین سفارشاتی فرمود و گفت:
ایشان یتیم و دل شکسته‏اند، دیروز بود که آنان جدّ بزرگوار خود را از دست دادند، امروز هم مادر خود را از دست مى‏دهند.واى بر آن امّتى که آنان را مى‏کشند و با ایشان بغض و دشمنى مى‏ورزند!! آنگاه اشعارى را بدین ترتیب خواند: اگر گریه مى‏کنى بر من گریه کن اى بهترین هدایت‏کنندگان، و اشک بریز که روز فراق رسید.
اى همسر بتول! من در باره نسل خود به تو سفارش مى‏کنم، زیرا که ایشان ملازم اسلام مى‏باشند. براى من و یتیم‏هاى من گریه کن، مخصوصا کشته و قتیل کربلا را فراموش نکنى. ایشان مفارقت مى‏کنند و یتیمانى حیران و سرگردان مى‏شوند، خداوند مقرّر کرده که روز فراق است. حضرت امیر به زهراى اطهر فرمود: اى دختر رسول خدا! تو این مطلب را از کجا مى‏گویى، در صورتى که وحى خدا از خاندان ما قطع شده است؟! فاطمه گفت: اى ابو الحسن! من امروز خواب دیدم که پدر بزرگوارم در میان قصرى از جواهرات سفید است، چون مرا دید فرمود: دخترم! نزد من بیا، زیرا من مشتاق تو هستم. گفتم: پدر جان! به خداوند سوگند که من بیشتر شوق ملاقات تو را دارم. پدر فرمود: تو امشب نزد من خواهى بود. گفتار پدرم همیشه راست است و به وعده خود وفا خواهد کرد. على جان! هنگامى که دیدى من سوره یس را قرائت نمودم بدان که اجلم فرا رسیده، مرا غسل بده، ولى بدنم را برهنه نکن، زیرا من پاک و مطهّر مى‏باشم. على جان! خودت و اهل خانه‏ام که به من نزدیک هستند بر جنازه‏ام نماز بخوانید. على جان! مرا شبانه به خاک بسپار، این نحوه را پدرم پیغمبر خدا به من خبر داده.
************

روضه خوانی شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها (روزشهادت)توسط حاج محمود کریمی

یه روز دید دارن درمی زنند،فرمود حسنم در و باز کن مادر ببین کیه،حسنین دویدند در و باز کردند،مادر می گه بچه ها،می جهند از جاشون،درو باز کردند دیدند سلمان پشت دره،مادر سلمانه،فرمود بگید بیاد تو عمو سلمان،می گفت:عمو جان.”این چند روزه گفت:عمو جان تا من زنده ام به علی نگو،نفس می کشم باید پیراهنم و عوض کنم،خون می آد از زخم سینه ام”فرمود: به عمو جانم بگید بیاد تو،سلمان وارد شد ،دو طرفش حسنین،بی بی فرمود:عمو جان خوش اُمدی،قبل وفات پیغمبره،نه زمان بستری شدن بی بی،سلمان بشین،نشست سلمان،خانم رفت،یه سفره آورد،باز کرد،یه قرص نان میان سفره است،یه مشت خرما رو نون،فرمود: سلمان خوش اُمدی،نون و خودم برات پختم،دلم گفته بود امروز می آی،خودم رفتم خرما برات جمع کردم،
حالا روزی تو کی می ده؟سفره رو مادر پهن می کنه،اینقدر مادر دلش برا ما می سوزه،هرکی مادر داره الان ببینه،همه ی مادرا یه ارتباطی با مادر هستی دارن،من تازه دقت کردم،پرسیدم از حاج منصور ارضی،حاجی فرمود:فاطمیه بیشتر مادرا یه مریضیه جزئی هم شده می گیرند.
فاطمه جان،ببین اگه راه داره.
ببین می توانی بمانی بمان
یعنی هیچ راهی نداره،باید بری،آخه اینطوری که نمی شه.
ببین می توانی بمانی بمان
عزیزم تو خیلی جوانی بمان
خوبه تو هیجده سالته،پیغمبر فرمود :اگه کسی می خواد،در صبر ایوب و ببینه،در عزم موسی رو،در عصمت عیسی رو در جلال و هیبت آدم رو ، نگاه کنه به علی،اما وقتی فاطمه شو دفن کرد،خاکارم صاف کرد،یه خورده خاکارو به هم زد،که اینجا قبری نیست،از دور واستاد،رفتی؟تنها موندم؟بعد خودش جواب خودشو می داد،رو کرد به قبر پیغمبر،می گفت آقا، اگه از من سئوال کنی می گم صبر دیگه ندارم،یعنی هیچ راهی دیگه نداره؟
ببین می توانی بمانی بمان
عزیزم تو خیلی جوانی بمان
تو هم مثل من نیمه جانی بمان
زمین گیر من آسمانی بمان
اگر می شود می توانی بمان
چه شد با علی همسفر ماندنت
چه شد پای حرف پدر ماندنت
چه شد ماجرای سپر ماندنت
پس از قصه ی پشت در ماندنت
ندارد علی هم زبانی،بمان
ممنونم اگر نروی،میمیرم اگر بروی
بدون تو غم بی عدد می شود
برای علی بی تو بد می شود
نرو که غرورم لگد می شود
واین سقف،سنگ لحد می شود
چه کم دارد ای زندگانی بمان
چه کم دارد،دنیایی نیست،خانم فرمود :علی،همین که تو هستی خوبه،علی می گفت:زهرا جان تا تو رو دارم کم ندارم،غم ندارم.
چرا اشک را آبرو می کنی
چرا چادرت را رُفو می کنی
چرا استخوان در گلو می کنی
چرا مرگ را آرزو می کنی
تو باید غمم را بدانی بمان
ببین می توانی بمانی بمان
عزیزم تو خیلی جوانی بمان
می گن محتضر روز آخر عمرش،حالش خوب می شه،امروز پا شد،بچه هارو همه رو،شستوشو داد،حمام کرد،لباساشونو عوض کرد،همه خوشحال شدن مادر،از جا بلند شده،موهاشونو شونه کرد،حسین،مگه تو مادر نداری اینقدر آشفته ای،بچه ها رو فرستاد خونه ی همسایه ،صدا زد اسماء کمک کن،من خودم می خوام استحمام کنم،آب می ریخت،خانم چه ضرورتی داره،حالت خوب نیست؟فرمود:امشب علی می خواد منو غسل بده،این لخته خونها آقامو اذیت می کنه.
********
غسل فاطمه زهرا (سلام الله علیها) و و داع حسنین (علیهما السلام) با مادر

بحار الأنوار ، علامه مجلسی، ج‏۴۳، ص: ۱۷۹
فَقَالَ عَلِیٌّ علیه السلام وَ اللَّهِ لَقَدْ أَخَذْتُ فِی أَمْرِهَا وَ غَسَّلْتُهَا فِی قَمِیصِهَا وَ لَمْ أَکْشِفْهُ عَنْهَا فَوَ اللَّهِ لَقَدْ کَانَتْ مَیْمُونَهً طَاهِرَهً مُطَهَّرَهً ثُمَّ حَنَّطْتُهَا مِنْ فَضْلَهِ حَنُوطِ رَسُولِ اللَّهِ وَ کَفَّنْتُهَا وَ أَدْرَجْتُهَا فِی أَکْفَانِهَا فَلَمَّا هَمَمْتُ أَنْ أَعْقِدَ الرِّدَاءَ نَادَیْتُ یَا أُمَّ کُلْثُومٍ یَا زَیْنَبُ یَا سُکَینَهُ یَا فِضَّهُ یَا حَسَنُ یَا حُسَیْنُ هَلُمُّوا تَزَوَّدُوا مِنْ أُمِّکُمْ فَهَذَا الْفِرَاقُ‏ وَ اللِّقَاءُ فِی الْجَنَّهِ فَأَقْبَلَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ وَ هُمَا یُنَادِیَانِ وَا حَسْرَتَا لَا تَنْطَفِئُ أَبَداً مِنْ فَقْدِ جَدِّنَا مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفَى وَ أُمِّنَا فَاطِمَهَ الزَّهْرَاءِ یَا أُمَّ الْحَسَنِ یَا أُمَّ الْحُسَیْنِ إِذَا لَقِیتِ جَدَّنَا مُحَمَّداً الْمُصْطَفَى فَأَقْرِئِیهِ مِنَّا السَّلَامَ وَ قُولِی لَهُ إِنَّا قَدْ بَقِینَا بَعْدَکَ یَتِیمَیْنِ فِی دَارِ الدُّنْیَا فَقَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ إِنِّی أُشْهِدُ اللَّهَ أَنَّهَا قَدْ حَنَّتْ وَ أَنَّتْ وَ مَدَّتْ یَدَیْهَا وَ ضَمَّتْهُمَا إِلَى صَدْرِهَا مَلِیّاً وَ إِذَا بِهَاتِفٍ مِنَ السَّمَاءِ یُنَادِی یَا أَبَا الْحَسَنِ ارْفَعْهُمَا عَنْهَا فَلَقَدْ أَبْکَیَا وَ اللَّهِ مَلَائِکَهَ السَّمَاوَاتِ فَقَدِ اشْتَاقَ الْحَبِیبُ إِلَى الْمَحْبُوب‏. قَالَ فَرَفَعْتُهُمَا عَنْ صَدْرِهَا وَ جَعَلْتُ أَعْقِدُ الرِّدَاءَ وَ أَنَا أُنْشِدُ بِهَذِهِ الْأَبْیَات‏
فِرَاقُکِ أَعْظَمُ الْأَشْیَاءِ عِنْدِی وَ فَقْدُکِ فَاطِمُ أَدْهَى الثُّکُولِ‏
سَأَبْکِی حَسْرَهً وَ أَنُوحُ شَجْواً عَلَى خَلٍّ مَضَى أَسْنَى سَبِیلٍ‏
أَلَا یَا عَیْنُ جُودِی وَ أَسْعِدِینِی فَحُزْنِی دَائِمٌ أَبْکِی خَلِیلِی‏

ترجمه: حضرت امیر المؤمنین علیه السّلام مى‏فرماید: من متصدى امر غسل آن بانو شدم و بدن وى را از زیر پیراهن غسل دادم، به خداوند سوگند که بدن فاطمه زهرا سلام الله علیها پاک و مطهّر بود، آنگاه بدن مقدّس او را از باقیمانده حنوط پیامبر اسلام صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم حنوط کردم، سپس پیکر مبارکش را در میان کفنهایش جاى دادم و چون تصمیم گرفتم کفن او را گره بزنم، صدا زدم: اى امّ کلثوم، زینب، سکینه، فضّه، حسن و حسین! بیایید و مادر خود را براى آخرین بار ببینید، روز فراق آمد و ملاقات شما در بهشت خواهد بود.حسن و حسین علیهما السّلام در حالى آمدند که فریاد مى‏زدند: آه از این حسرتى که هیچ وقت به علّت از دست دادن جدّمان، پیامبر خدا و مادرمان، فاطمه زهرا از بین نخواهد رفت. اى مادر حسن و حسین! هنگامى که جدّ ما حضرت محمّد مصطفى صلّى اللَّه علیه و آله و سلّم را ملاقات نمودى سلام ما را به آن حضرت برسان و به آن بزرگوار بگو: ما بعد از تو در دار دنیا یتیم ماندیم! حضرت على علیه السلام مى‏فرماید: من خداوند را شاهد مى‏گیرم که فاطمه زهرا آه و ناله کرد، دستهاى خود را دراز نمود و حسنین را چند لحظه‏اى به سینه خود چسبانید. ناگاه هاتفى از آسمان ندا در داد: اى ابو الحسن! حسن و حسین را از روى سینه فاطمه بردار، به خداوند سوگند که ملائکه آسمانها را گریان کردند، زیرا دوست مشتاق لقاى دوست است.
حضرت امیر علیه السّلام مى‏فرماید: من حسنین را از روى سینه زهرا برداشتم و در حال بستن بندهاى کفن این اشعار را سرودم: مفارقت تو برایم بزرگترین امور است، و از دست دادن تو سخت‏ترین مصیبت. من براى حسرت و غم آن کسى گریه و ناله مى‏کنم که بهترین راه را براى مرگ پیمود. اى چشم من! با من مساعدت و همراهى کن که محزون دائمى هستم و براى دوست خودم گریانم.
***********

روضه خوانی شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها(شام غریبان) توسط حاج مهدی سلحشور

بمیرم برای اون خانمی که،نیم شب در خونش باز شد،چهار نفر زیر جنازشو گرفته بودند،چند تا بچه ام دنبال جنازه می دویدند،هی مادر مادر می گفتند،هر چی دستشونو بلند می کردند،به تابوت مادر نمی رسید،همدیگرو دلداری می دادند،این بچه ها اجازه گرفتند،از بابا ،بابا اجازه بده ما تشییع جنازه مادرشرکت کنیم،امیرالمومنین علیه السلام فرمود :بیایید،اما آهسته آهسته گریه کنید،اما یه وقت دیدند امام حسن داره داد می زنه،بلند بلند داره گریه می کنه،سلمان دوید حسن جان،بابات می گه یه خورده آهسته تر،گفت:سلمان دست از دلم بردار،آخه اونی که من دیدم،حسین ندید،خودم دیدم،بین کوچه ،آخ به مادرم جسارت کردند،درسته غریبانه،اما بدن رو نگذاشتن رو زمین بمونه،باالاخره تشییع جنازه ای کردند،یه کفنی آوردند بدن بی بی رو کفن کردند،علی غسلش داد،اما بمیرم،برای اون آقایی که ۳روز بدن بی غسل و کفن،رو زمین گرم کربلا،دیدید موقعی که میت و دارن تلقین می دن،یه نفر میت و تو قبر تکون می ده،آدم یاد این منظره می اُفته،امام سجاد دیدند تو قبر نالش بلند شد،گریبان چاک زد،آقا جان چرا این جور بی تاب شدی،فرمود نگاه می کنم می خوام صورت و رو خاک بزارم،اما بابام سر در بدن نداره…

*************
روضه خوانی شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها(شام غریبان)
«اسماء پس از شهادت فاطمه سلام الله علیها گریبانش را پاره کرده و سراسیمه از خانه بیرون آمد،حسن و حسین علیهم السلام را در بیرون خانه ملاقات کرد،آنها گفتند:مادر کجاست؟اسماءسخنی نگفت،آنها به سوی خانه روانه شدند و دیدند که مادرشان رو به قبله دراز کشیده،حسین علیه السلام مادرش را حرکت داد،ناگهان دریافت که مادرش از دنیا رفته است،به برادرش حسن علیه السلام رو کرد و گفت:ای برادرم،خدا در مورد مادرم به تو اجر می دهد، آجرک الله فی الوالده ،امام حسن علیه السلام خود را روی مادر انداخت،گاهی او را می بوسید و گاهی می گفت:ای مادر!با من سخن بگو،قبل از آنکه روح از بدنم خارج شود.امام حسین علیه السلام پیش آمده و پاهای مادر خویش را می بوسید و می گفت:مادرم،من پسرت حسین هستم،قبل از آنکه قلبم شکافته شود و بمیرم، با من سخن بگو.رنجها و فریادهای فاطمه/ترجمه بیت الاحزان/ص۲۴۹-۲۴۸ »
اما لا یوم کیومک یا اباعبدالله
نمیدونم در این لحظات جانسوز حضرت زینب کجا بود؟ نمیدونم چه حالی پیدا میکرد ؟
اما کربلا ، اون لحظه ای که اُسرا رو از کنار بدن قطعه قطعه شهدا حرکت دادند،هرکس کنار یه شهیدی ندبه سر داده بود،همه ی ابدان بدون سر بودند، دیدند حضرت زینب کنار بدنی که از سُم ستوران… حسین ….

*************
لحظات آخر عمر شریف فاطمه زهرا (سلام الله علیها) و حضور حسنین در کنار پیکر بی جان مادر

(متن مستند مقتل)
بحار الأنوار،علامه مجلسی، ج‏۴۳، ص ۱۸۶-۱۸۷

لحظات آخر عمر شریف فاطمه زهرا سلام الله علیها و حضور حسنین در کنار پیکر بی جان مادر:

لَمَّا حَضَرَتْهَا الْوَفَاهُ قَالَتْ لِأَسْمَاءَ إِنَّ جَبْرَئِیلَ أَتَى النَّبِیَّ لَمَّا حَضَرَتْهُ الْوَفَاهُ بِکَافُورٍ مِنَ الْجَنَّهِ فَقَسَمَهُ أَثْلَاثاً ثُلُثاً لِنَفْسِهِ وَ ثُلُثاً لِعَلِیٍّ وَ ثُلُثاً لِی وَ کَانَ أَرْبَعِینَ دِرْهَماً فَقَالَتْ یَا أَسْمَاءُ ائْتِینِی بِبَقِیَّهِ حَنُوطِ وَالِدِی مِنْ مَوْضِعِ کَذَا وَ کَذَا فَضَعِیهِ عِنْدَ رَأْسِی فَوَضَعَتْهُ ثُمَّ تَسَجَّتْ بِثَوْبِهَا وَ قَالَتِ انْتَظِرِینِی هُنَیْهَهً وَ ادْعِینِی فَإِنْ‏ أَجَبْتُکِ‏ وَ إِلَّا فَاعْلَمِی أَنِّی قَدْ قَدِمْتُ عَلَى أَبِی فَانْتَظَرَتْهَا هُنَیْهَهً ثُمَّ نَادَتْهَا فَلَمْ تُجِبْهَا فَنَادَتْ یَا بِنْتَ مُحَمَّدٍ الْمُصْطَفَى یَا بِنْتَ أَکْرَمِ مَنْ حَمَلَتْهُ النِّسَاءُ یَا بِنْتَ خَیْرِ مَنْ وَطِئَ الْحَصَا یَا بِنْتَ مَنْ کَانَ مِنْ رَبِّهِ‏ قابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنى‏ قَالَ فَلَمْ تُجِبْهَا فَکَشَفَتِ الثَّوْبَ عَنْ وَجْهِهَا فَإِذَا بِهَا قَدْ فَارَقَتِ الدُّنْیَا فَوَقَعَتْ عَلَیْهَا تُقَبِّلُهَا وَ هِیَ تَقُولُ فَاطِمَهُ إِذَا قَدِمْتِ عَلَى أَبِیکِ رَسُولِ اللَّهِ فَأَقْرِئِیهِ عَنْ أَسْمَاءَ بِنْتِ عُمَیْسٍ السَّلَامَ فَبَیْنَا هِیَ کَذَلِکَ إِذْ دَخَلَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ فَقَالا یَا أَسْمَاءُ مَا یُنِیمُ أُمَّنَا فِی هَذِهِ السَّاعَهِ قَالَتْ یَا ابْنَیْ رَسُولِ اللَّهِ لَیْسَتْ أُمُّکُمَا نَائِمَهً قَدْ فَارَقَتِ الدُّنْیَا فَوَقَعَ عَلَیْهَا الْحَسَنُ یُقَبِّلُهَا مَرَّهً وَ یَقُولُ یَا أُمَّاهْ کَلِّمِینِی قَبْلَ أَنْ تُفَارِقَ رُوحِی بَدَنِی قَالَتْ وَ أَقْبَلَ الْحُسَیْنُ یُقَبِّلُ رِجْلَهَا وَ یَقُولُ یَا أُمَّاهْ أَنَا ابْنُکِ الْحُسَیْنُ کَلِّمِینِی قَبْلَ أَنْ یَتَصَدَّعَ قَلْبِی فَأَمُوتَ قَالَتْ لَهُمَا أَسْمَاءُ یَا ابْنَیْ رَسُولِ اللَّهِ انْطَلِقَا إِلَى أَبِیکُمَا عَلِیٍّ فَأَخْبِرَاهُ بِمَوْتِ أُمِّکُمَا فَخَرَجَا حَتَّى إِذَا کَانَا قُرْبَ الْمَسْجِدِ رَفَعَا أَصْوَاتَهُمَا بِالْبُکَاءِ فَابْتَدَرَهُمَا جَمِیعُ الصَّحَابَهِ فَقَالُوا مَا یُبْکِیکُمَا یَا ابْنَیْ رَسُولِ اللَّهِ لَا أَبْکَى اللَّهُ أَعْیُنَکُمَا لَعَلَّکُمَا نَظَرْتُمَا إِلَى مَوْقِفِ جَدِّکُمَا فَبَکَیْتُمَا شَوْقاً إِلَیْهِ فَقَالا لَا أَ وَ لَیْسَ قَدْ مَاتَتْ أُمُّنَا فَاطِمَهُ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهَا قَالَ فَوَقَعَ عَلِیٌّ عَلَى وَجْهِهِ یَقُولُ بِمَنِ الْعَزَاءُ یَا بِنْتَ مُحَمَّدٍ کُنْتُ بِکِ أَتَعَزَّى فَفِیمَ الْعَزَاءُ مِنْ بَعْدِک‏.
ترجمه: روایت شده: حضرت فاطمه به هنگام رحلت، به اسماء فرمود: در زمان فوت پدرم جبرئیل کافور بهشتى آورد. پدرم آن را سه قسمت کرد. یک قسمت براى خودش، یک قسمت براى على و یک قسمت هم براى‏ من. آنگاه به اسماء فرمود: باقیمانده حنوط پدرم را که در فلان موضع است بیاور و نزد سرم بگذار. اسماء مى‏گوید: وقتى من امر آن بانو را اجرا نمودم لباس خود را روى خویشتن کشید و به من فرمود: پس از چند لحظه مرا صدا بزن، اگر جواب تو را گفتم که هیچ و الّا بدان که نزد پدر بزرگوارم رفته‏ام. اسماء بعد از چند لحظه‏اى آن بانوى مظلومه را صدا زد، ولى جوابى نشنید، دوباره صدا زد: اى‏ دختر محمّد مصطفى، اى دختر بهترین کسى که مادرش وى را حمل کرد، اى دختر بهترین کسى که بر روى سنگریزه‏ها پا نهاد، اى دختر آن کسى که مقامش به قاب قوسین او ادنى رسید! اما جوابى نگرفت. وقتى اسماء لباس آن حضرت را از روى بدنش برداشت دید از دنیا رفته است. اسماء بدن آن بانو را حرکت مى‏داد و مى‏گفت: اى فاطمه! زمانى که نزد پدر بزرگوارت رفتى سلام اسماء بنت عمیس را به آن حضرت برسان. در همان حینى که اسماء این سخن را مى‏گفت حسنین علیهما السّلام از راه رسیدند و گفتند: اسماء! مادر ما در چنین ساعتى به خواب نمى‏رفت؟! گفت: مادر شما خواب نرفته، بلکه از دنیا رفته است. امام حسن روى بدن مادر افتاد و پیکر مقدّس او را حرکت مى‏داد و مى‏فرمود: مادر جان! قبل از اینکه روح از بدن من مفارقت کند با من تکلم کن! آنگاه امام حسین آمد و پاهاى مبارک مادر را حرکت مى‏داد و مى‏بوسید و مى‏فرمود: مادر جان! من فرزند تو حسینم. قبل از اینکه هلاک شوم و بمیرم با من صحبت کن! اسماء به ایشان گفت: اى فرزندان پیامبر نزد پدرتان على بروید و آن حضرت را از فوت مادرتان آگاه نمایید. حسنین علیهما السّلام از خانه خارج و به سوى مسجد روانه شدند، هنگامى که نزدیک مسجد رسیدند صدا به گریه بلند کردند. گروهى از صحابه به حضور ایشان آمدند و گفتند: براى چه گریانید؟! خدا چشم شما را نگریاند! شاید نظر شما به جاى جدّتان رسول خدا افتاد و از کثرت علاقه‏اى که به او دارید گریان شدید؟ فرمودند: نه، مادر ما از دنیا رحلت کرده است. حضرت امیر علیه السّلام پس از شنیدن این خبر جانگداز با صورت به زمین درافتاد و فرمود: اى دختر حضرت محمّد! من غم و اندوه خود را بعد از تو به که بگویم؟ من درد دلهاى خود را براى تو مى‏گفتم، اکنون براى چه کسى درد دل کنم؟
***********

روضه خوانی شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها(شام غریبان) وداع با بدن مادر

شب شهادت بی بی دو عالم زهرای مرضیه است ، بمیرم برای بچه ها ی بی مادر زهرا ، امشب غریبانه غسل مادر را نظاره می کنند ، اشک می ریزند .
اگر با چشم دل نظاره کنی می بینی امام حسن یک طرف ، امام حسین یک طرف ، زینب و ام کلثوم یک طرف دیگر نشسته اند گریه می کنند .
یک وقت مولا علی فرمود : عزیزانم بیائید یک بار دیگر مادرتان راببینید …. بچه ها روی بدن مادر افتادند ، یک دسته به گردن مادر ، یکی سر رو سینه مادر ، یکی صور به کف پای مادر .. یک وقت منادی ندا کرد یا علی بچه ها را از کار بدن زهرا بردار ، ملائکه و آسمانی ها بی طاقت شدند ….
على چون جسم زهرا را کفن کرد
شقایق را نهان در یاسمن کرد
دو نور دیده اش از ره رسیدند
به زارى جانب مادر دویدند
خود افکندند بر آن جسم رنجور
عیان شد معنى نورٌ على نور
بغل بگشاد و در آغوششان برد
چنان نالید کز سر هوششان برد
ایا مادر! دلت از ما رمیده
چو اشک افکنده اى ما را ز دیده
بیا مادر یتیمان را به بر گیر
وز آفت جوجگان را زیر پر گیر
گل و بلبل به نغمه ناله سر کرد
بغل بگشاد و گل ها را به بر کرد
نمیدونم این منظره جانسوز تر است یا آن وقتی که ناز دانه ی امام حسین خود ش را روی بدن بی سر بابا انداخت . نگفت بابا آب می خواهم ، نگفت بابا بغلم کن ، گفت بابا نگاه کن عمه ام را با تازیانه می زنند …. یا حسین

***********
خاکسپاری فاطمه زهرا (سلام الله علیها) توسط حضرت علی (علیه السلام)

أمالی، شیخ طوسی، صفحه: ۱۱۰-۱۰۹
امالی شیخ مفید، صفحه: ۲۸۱-۲۸۳

فَلَمَّا نَفَضَ یَدَهُ مِنْ تُرَابِ الْقَبْرِ هَاجَ بِهِ الْحُزْنُ، وَ أَرْسَلَ دُمُوعَهُ عَلَى خَدَّیْهِ، وَ حَوَّلَ وَجْهَهُ إِلَى قَبْرِ رَسُولِ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ) فَقَالَ: السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا رَسُولَ اللَّهِ، عَنِّی وَ عَنِ ابْنَتِکَ وَ حَبِیبَتِکَ، وَ قُرَّهِ عَیْنِکَ وَ زَائِرَتِکَ، وَ الثَّابِتَهِ فِی الثَّرَى بِبُقْعَتِکَ، الْمُخْتَارِ اللَّهُ لَهَا سُرْعَهَ اللِّحَاقِ بِکَ، قَلَّ یَا رَسُولَ اللَّهِ عَنْ صَفِیَّتِکَ صَبْرِی، وَ ضَعُفَ عَنْ سَیِّدَهِ النِّسَاءِ تَجَلُّدِی، إِلَّا أَنَّ فِی التَّأَسِّی لِی بِسُنَّتِکَ وَ الْحُزْنِ الَّذِی حَلَّ بِی لِفِرَاقِکَ لَمَوْضِعَ التَّعَزِّی، وَ لَقَدْ وَسَّدْتُکَ فِی مَلْحُودِ قَبْرِکَ بَعْدَ أَنْ فَاضَتْ نَفْسُکَ عَلَى صَدْرِی، وَ غَمَضْتُکَ بِیَدِی، وَ تَوَلَّیْتُ أَمْرَکَ بِنَفْسِی، نَعَمْ وَ فِی کِتَابِ اللَّهِ نِعْمَ الْقَبُولُ، وَ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ راجِعُونَ‏.

قَدِ اسْتُرْجِعَتِ الْوَدِیعَهُ، وَ أُخِذَتِ الرَّهِینَهُ، وَ اخْتُلِسَتِ‏ الزَّهْرَاءُ، فَمَا أَقْبَحَ‏ الْخَضْرَاءَ وَ الْغَبْرَاءَ، یَا رَسُولَ اللَّهِ! أَمَّا حُزْنِی فَسَرْمَدٌ، وَ أَمَّا لَیْلِی فَمُسَهَّدٌ، لَا یَبْرَحْ الْحُزْنُ‏ مِنْ قَلْبِی أَوْ یَخْتَارَ اللَّهُ لِی دَارَکَ الَّتِی فِیهَا أَنْتَ مُقِیمٌ، کَمَدٌ مُقَیِّحٌ، وَ هَمٌّ مُهَیِّجٌ، سَرْعَانَ مَا فَرَّقَ بَیْنَنَا وَ إِلَى اللَّهِ أَشْکُو، وَ سَتُنْبِئُکَ ابْنَتُکَ بِتَظَاهُرِ أُمَّتِکَ عَلَیَّ وَ عَلَى هَضْمِهَا حَقَّهَا، فَاسْتَخْبِرْهَا الْحَالَ، فَکَمْ مِنْ غَلِیلٍ مُعْتَلِجٍ بِصَدْرِهَا لَمْ تَجِدْ إِلَى بَثِّهِ سَبِیلًا، وَ سَتَقُولُ وَ یَحْکُمَ اللَّهُ بَیْنَنا وَ هُوَ خَیْرُ الْحاکِمِینَ‏.

سَلَامٌ عَلَیْکَ یَا رَسُولَ اللَّهِ، سَلَامَ مُوَدِّعٍ لَا سَئِمٍ وَ لَا قَالٍ، فَإِنْ أَنْصَرِفْ فَلَا عَنْ مَلَالَهٍ، وَ إِنْ أُقِمْ فَلَا عَنْ سُوءِ ظَنٍّ بِمَا وَعَدَ اللَّهُ الصَّابِرِینَ، الصَّبْرُ أَیْمَنُ وَ أَجْمَلُ، وَ لَوْ لَا غَلَبَهُ الْمُسْتَوْلِینَ عَلَیْنَا لَجَعَلْتُ الْمُقَامَ عِنْدَ قَبْرِکَ لِزَاماً، وَ التَّلَبُّثَ عِنْدَهُ مَعْکُوفاً، وَ لَأَعْوَلْتُ إِعْوَالَ الثَّکْلَى عَلَى جَلِیلِ الرَّزِیَّهِ، فَبِعَیْنِ اللَّهِ تُدْفَنُ بِنْتُکَ سِرّاً، وَ یُهْتَضَمُ حَقَّهَا قَهْراً، وَ یُمْنَعُ إِرْثَهَا جَهْراً، وَ لَمْ یَطُلِ الْعَهْدُ، وَ لَمْ یَخْلَقْ مِنْکَ الذِّکْرُ، فَإِلَى اللَّهِ یَا رَسُولَ اللَّهِ الْمُشْتَکَى، وَ فِیکَ أَجْمَلُ الْعَزَاءِ، فَصَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهَا وَ عَلَیْکَ وَ رَحْمَهُ اللَّهِ وَ بَرَکَاتُهُ.

ترجمه: (هنگامی که حضرت علی علیه السلام فاطمه زهرا را دفن نمود) … وقتی دست مبارک از خاک قبر برافشاند، اندوه و غم بر دلش هجوم آورد و سیلاب اشک را بر گونه‏ هایش جارى ساخت، سپس رو به جانب قبر رسول خدا (ص) گرداند و گفت: «اى رسول خدا از من بر تو سلام باد، و سلام باد بر تو از جانب دخترت و حبیبه‏ات و نور دیده‏ات و زائرت و کسى که در آرامگاه تو در میان خاک آرمیده است. همان کسی که خداوند زود رسیدن به تو را برایش برگزیده است. یا رسول اللَّه صبرم در فراق دختر برگزیده‏ات کم شده، و تاب و توانم در فراق سرور زنان به سستى گرائیده، جز اینکه در تأسى من به سنّت تو و در اندوهى که با جدائى تو بر من فرود آمد جاى صبر و بردبارى (بر عزاى فاطمه) باقى است.

هنگام جان دادن سرت بسینه من چسبیده بود و من تو را در لحد آرامگاهت نهادم و تو را با دست خود به زیر خاک پنهان نمودم، و خودم شخصا امورت را به عهده گرفتم، آرى در کتاب خدا آیه‏اى است که سبب می شود مصیبت‏ها را با آغوش باز بپذیریم: «ما همه از آن خدائیم و همه بسوى او باز خواهیم گشت»

به راستى که امانت پس گرفته شد، و گروگان دریافت گشت، و زهرا خیلى سریع از دستم ربوده شد. اى رسول خدا اکنون دیگر چقدر این آسمان نیلگون و زمین تیره در نظرم زشت جلوه مى‏کند! امّا اندوهم همیشگى گشته، و شبم به بیدارى کشیده، اندوه هرگز از دلم رخت نبندد تا آنگاه که خداوند همان سرایى را که تو در آن مقیم گشته‏اى برایم برگزیند.

غصّه‏اى دارم بس دلخراش، و اندوهى دارم هیجان انگیز، چه زود میان ما جدائى افتاد، من به خداوند شکوه مى‏برم. و به زودى دختر تو از همدستى امّتت علیه من و غصب حقّ خودش به تو گزارش مى‏دهد، پس احوال را از او جویا شو، که بسى غمهاى سوزانى که در سینه داشت و راهى براى پخش آن نمى‏یافت، اما به زودى بازگو خواهد نمود، و البتّه خداوند داورى مى‏کند و او بهترین داوران است.

اى رسول خدا بر تو درودى مى‏فرستم، درود وداع‏کننده‏اى که نه خشمگین است و نه دلتنگ، بنا بر این اگر باز گردم از روى ملامت و دلتنگى‏ نیست، و اگر بمانم از روى بدگمانى به وعده‏اى که خداوند به صبر پیشگان داده نیست، و البتّه که صبر مبارکتر و زیباتر است. و اگر بیم غلبه چیره‏شوندگان بر ما نبود (که مرا سرزنش کنند یا قبر فاطمه را بشکافند) ماندن در نزد قبر تو را بر خود لازم می نمودم، و در کنار آن به اعتکاف به سر می بردم، و بر این مصیبت بزرگ همچون مادرى فرزند از دست داده مى‏نالیدم. در برابر دید خدا دخترت پنهانى به خاک سپرده گشته، و حقّش به زور ستانده مى‏شود، و آشکارا از ارث خود محروم مى‏گردد، و حال آنکه هنوز از عهد تو دیرى نپائیده و یاد تو فراموش نگشته است. پس اى رسول خدا به سوى خداوند شکوه مى‏برم. و بهترین صبر صبر بر ماتم تو است، و صلوات و رحمت و برکات خداوند بر تو و بر او (فاطمه) باد».

*******

درد دل امیرالمؤمنین با رسول خدا هنگام دفن صدیقه کبری (سلام الله علیها)

منبع: أمالی، شیخ طوسی، صفحه: ۱۱۰-۱۰۹ / امالی شیخ مفید، صفحه: ۲۸۱-۲۸۳

فَلَمَّا نَفَضَ یَدَهُ مِنْ تُرَابِ الْقَبْرِ هَاجَ بِهِ الْحُزْنُ، وَ أَرْسَلَ دُمُوعَهُ عَلَى خَدَّیْهِ، وَ حَوَّلَ وَجْهَهُ إِلَى قَبْرِ رَسُولِ اللَّهِ (صَلَّى اللَّهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ) فَقَالَ: السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا رَسُولَ اللَّهِ، عَنِّی وَ عَنِ ابْنَتِکَ وَ حَبِیبَتِکَ، وَ قُرَّهِ عَیْنِکَ وَ زَائِرَتِکَ، وَ الثَّابِتَهِ فِی الثَّرَى بِبُقْعَتِکَ، الْمُخْتَارِ اللَّهُ لَهَا سُرْعَهَ اللِّحَاقِ بِکَ، قَلَّ یَا رَسُولَ اللَّهِ عَنْ صَفِیَّتِکَ صَبْرِی، وَ ضَعُفَ عَنْ سَیِّدَهِ النِّسَاءِ تَجَلُّدِی.
قَدِ اسْتُرْجِعَتِ الْوَدِیعَهُ، وَ أُخِذَتِ الرَّهِینَهُ، وَ اخْتُلِسَتِ‏ الزَّهْرَاءُ…
وَ سَتُنْبِئُکَ ابْنَتُکَ بِتَظَاهُرِ أُمَّتِکَ عَلَیَّ وَ عَلَى هَضْمِهَا حَقَّهَا، فَاسْتَخْبِرْهَا الْحَالَ، فَکَمْ مِنْ غَلِیلٍ مُعْتَلِجٍ بِصَدْرِهَا لَمْ تَجِدْ إِلَى بَثِّهِ سَبِیلًا، وَ سَتَقُولُ وَ یَحْکُمَ اللَّهُ بَیْنَنا وَ هُوَ خَیْرُ الْحاکِمِینَ‏.

ترجمه: (هنگامی که حضرت علی علیه السلام فاطمه زهرا را دفن نمود) … وقتی دست مبارک از خاک قبر برافشاند، اندوه و غم بر دلش هجوم آورد و سیلاب اشک را بر گونه‏ هایش جارى ساخت، سپس رو به جانب قبر رسول خدا (ص) گرداند و گفت: «اى رسول خدا از من بر تو سلام باد، و سلام باد بر تو از جانب دخترت و حبیبه‏ات و نور دیده‏ات و زائرت و کسى که در آرامگاه تو در میان خاک آرمیده است. همان کسی که خداوند زود رسیدن به تو را برایش برگزیده است. یا رسول اللَّه صبرم در فراق دختر برگزیده‏ات کم شده، و تاب و توانم در فراق سرور زنان به سستى گرائیده.
به راستى که امانت پس گرفته شد، و گروگان دریافت گشت، و زهرا خیلى سریع از دستم ربوده شد.
… و به زودى دختر تو از همدستى امّتت علیه من و غصب حقّ خودش به تو گزارش مى‏دهد، پس احوال را از او جویا شو، که بسى غمهاى سوزانى که در سینه داشت و راهى براى پخش آن نمى‏یافت، اما به زودى بازگو خواهد نمود، و البتّه خداوند داورى مى‏کند و او بهترین داوران است.
***********

روضه خوانی شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها(شام غریبان)تحویل امانت به رسول خدا

جانها فدای آن بدن رنجوری که مولا علی شبانه غسل و کفن کرد .
من از شما می پرسم که آیا دیده اید مردی خودش خانمش را دفن کند .
بدن زن را که می خواهند دفن کنند دو محرم باید باشد که یکی بالای قبر و یکی داخل قبر ، امیر المؤمنین یک محرم فاطمه بود . ( کسی رو نداره ، حسنین هم خرد سالند)
فرمود : وقتی که بدن را سرازیر قبر کردم دیدم دو دست مثل دستهای پیامبر نمایان شد..
شاید فرموده باشد علی جان ، امانت من رو به من برگردون …
شاید فرموده باشد علی جان ، امانت من که پهلو شکسته نبود .سیلی خورده نبود ….
همه بگوئید یا زهرا …
تـا عـلــی ماهَـش بـه ســوی قبـــر بُرد
مـاه، رخ از شــرم، پـشـت ابـــــر بُرد
آرزوهــا را عـلــی در خــــاک کـــرد
خـاک هــم گـویی گــریبـان چاک کرد
زد صــدا: ای خــاک، جـانـانــم بگیــر
تــن نـمـانــده هیـچ از او، جـانـــم بگیر
نــاگــهـان بـر یــاری دســــت خــــــدا
دسـتــی آمـد، همچو دست مصـطـفــی
گـوهــرش را از صــدف، دریا گرفت
احـمــــد از دامـاد خـود، زهــرا گرفت
گـفـتـش ای تـاج ســر خیــل رُسُــــــــل
وی بَــر تـــو خُــرد، یکسر جزء و کل
از مــن ایــن آزرده جـانـــت را بـگـیـر
بـازگــردانــدم، امـانــت را بـگیــــــــــر
بــار دیــگر، هـدیـه ی داور بـگـیــــــــر
کــوثـــرت از سـاقــــی کـوثــــــــر بگیر
مــی کِـشــد خجلــت عـلــی از محضـرت
یــاس دادی، می دهد نیلوفــرت

**************

تصمیم مخالفان برای نبش قبر فاطمه زهرا (سلام الله علیها)

منبع: بحار الأنوار ،علامه مجلسی،ج‏۴۳، ص ۱۷۱-۱۷۲

فَغَسَلَهَا أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ وَ لَمْ یَحْضُرْهَا غَیْرُهُ وَ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ وَ زَیْنَبُ وَ أُمُّ کُلْثُومٍ وَ فِضَّهُ جَارِیَتُهَا وَ أَسْمَاءُ بِنْتُ عُمَیْسٍ وَ أَخْرَجَهَا إِلَى الْبَقِیعِ فِی اللَّیْلِ وَ مَعَهُ الْحَسَنُ وَ الْحُسَیْنُ وَ صَلَّى عَلَیْهَا وَ لَمْ یَعْلَمْ بِهَا وَ لَا حَضَرَ وَفَاتَهَا وَ لَا صَلَّى عَلَیْهَا أَحَدٌ مِنْ سَائِرِ النَّاسِ غَیْرُهُمْ وَ دَفَنَهَا بِالرَّوْضَهِ وَ عَمَّى مَوْضِعَ قَبْرِهَا وَ أَصْبَحَ الْبَقِیعُ لَیْلَهَ دُفِنَتْ وَ فِیهِ أَرْبَعُونَ قَبْراً جُدُداً وَ إِنَّ الْمُسْلِمِینَ لَمَّا عَلِمُوا وَفَاتَهَا جَاءُوا إِلَى الْبَقِیعِ فَوَجَدُوا فِیهِ أَرْبَعِینَ‏ قَبْراً فَأَشْکَلَ عَلَیْهِمْ قَبْرُهَا مِنْ سَائِرِ الْقُبُورِ فَضَجَّ النَّاسُ وَ لَامَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً وَ قَالُوا لَمْ یُخَلِّفْ نَبِیُّکُمْ فِیکُمْ إِلَّا بِنْتاً وَاحِدَهً تَمُوتُ وَ تُدْفَنُ وَ لَمْ تَحْضُرُوا وَفَاتَهَا وَ الصَّلَاهَ عَلَیْهَا وَ لَا تَعْرِفُوا قَبْرَهَا ثُمَّ قَالَ وُلَاهُ الْأَمْرِ مِنْهُمْ هَاتُمْ مِنْ نِسَاءِ الْمُسْلِمِینَ مَنْ یَنْبُشُ هَذِهِ الْقُبُورَ حَتَّى نَجِدَهَا فَنُصَلِّیَ عَلَیْهَا وَ نَزُورَ قَبْرَهَا فَبَلَغَ ذَلِکَ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیْهِ فَخَرَجَ مُغْضَباً قَدِ احْمَرَّتْ عَیْنَاهُ وَ دَرَّتْ أَوْدَاجُهُ وَ عَلَیْهِ قَبَاهُ الْأَصْفَرُ الَّذِی کَانَ یَلْبَسُهُ فِی کُلِّ کَرِیهَهٍ وَ هُوَ مُتَوَکِّئٌ عَلَى سَیْفِهِ ذِی الْفَقَارِ حَتَّى وَرَدَ الْبَقِیعَ فَسَارَ إِلَى النَّاسِ النَّذِیرُ وَ قَالُوا هَذَا عَلِیُّ بْنُ أَبِی طَالِبٍ قَدْ أَقْبَلَ کَمَا تَرَوْنَهُ یُقْسِمُ بِاللَّهِ لَئِنْ حُوِّلَ مِنْ هَذِهِ الْقُبُورِ حَجَرٌ لَیَضَعَنَّ السَّیْفَ عَلَى غَابِرِ الْآخِرِ فَتَلَقَّاهُ عُمَرُ وَ مَنْ مَعَهُ مِنْ أَصْحَابِهِ وَ قَالَ لَهُ مَا لَکَ یَا أَبَا الْحَسَنِ وَ اللَّهِ لَنَنْبُشَنَّ قَبْرَهَا وَ لَنُصَلِّیَنَّ عَلَیْهَا فَضَرَبَ عَلِیٌّ بِیَدِهِ إِلَى جَوَامِعِ ثَوْبِهِ فَهَزَّهُ ثُمَّ ضَرَبَ بِهِ الْأَرْضَ وَ قَالَ لَهُ یَا ابْنَ السَّوْدَاءِ أَمَّا حَقِّی فَقَدْ تَرَکْتُهُ مَخَافَهَ أَنْ یَرْتَدَّ النَّاسُ عَنْ دِینِهِمْ وَ أَمَّا قَبْرُ فَاطِمَهَ فَوَ الَّذِی نَفْسُ عَلِیٍّ بِیَدِهِ لَئِنْ رُمْتَ وَ أَصْحَابُکَ شَیْئاً مِنْ ذَلِکَ لَأَسْقِیَنَّ الْأَرْضَ مِنْ دِمَائِکُمْ فَإِنْ شِئْتَ فَاعْرِضْ یَا عُمَر. فَتَلَقَّاهُ أَبُو بَکْرٍ فَقَالَ یَا أَبَا الْحَسَنِ بِحَقِّ رَسُولِ اللَّهِ وَ بِحَقِّ مَنْ فَوْقَ الْعَرْشِ إِلَّا خَلَّیْتَ عَنْهُ فَإِنَّا غَیْرُ فَاعِلِینَ شَیْئاً تَکْرَهُهُ قَالَ فَخَلَّى عَنْهُ وَ تَفَرَّقَ النَّاسُ وَ لَمْ یَعُودُوا إِلَى ذَلِکَ.

ترجمه: حضرت على علیه السّلام فاطمه زهرا سلام الله علیها را غسل داد. به هنگام غسل دادن وى غیر از حضرت على علیه السّلام، حسنین علیهما السّلام، زینب، امّ کلثوم، فضه خادمه و اسماء بنت عمیس کسى دیگر حضور نداشت. آنگاه جنازه آن بانو را شبانه با حضور حسنین علیهما السّلام به جانب بقیع حمل نمودند و نماز بر بدن مبارک خواندند، کسى از فوت ایشان مطّلع نشد، احدى از مردم بر بدن آن بانو نماز نخواند مگر آن افرادى که گفته شد. على علیه السّلام بدن مبارکش را در روضه مقدسه دفن و موضع قبرش را پنهان کرد. صبح آن شبى که فاطمه علیها السّلام را دفن نمودند اثر چهل قبر جدید در قبرستان بقیع مشاهده مى‏شد. هنگامى که مسلمانان از رحلت حضرت فاطمه آگاه و متوجه بقیع شدند با چهل قبر جدید مواجه‏ گردیدند، نتوانستند قبر حضرت زهرا را از میان آن چهل قبر تشخیص دهند. عموم مردم از این مصیبت ضجّه کردند و یک دیگر را ملامت نمودند و گفتند: پیغمبر شما بیش از یک دختر یادگارى ننهاد، فاطمه رحلت کرد و دفن شد و شما به هنگام مردنش حاضر نشدید، نماز بر جنازه‏اش نگذاشتید و محل قبر او را هم نمى‏دانید! زعماى قوم گفتند: گروهى از زنان مسلمان را احضار کنید که این قبرها را بشکافند تا جنازه فاطمه را به دست بیاوریم و بر بدن او نماز بخوانیم و قبرش را زیارت کنیم. هنگامى که خبر این توطئه به گوش حضرت على بن ابى طالب علیه السّلام رسید، در حالى آمد که خشمناک، چشمان مبارکش سرخ، رگهاى گردنش بیرون زده، قباى زرد رنگى پوشیده بود که آن را به هنگام غضب و ناراحتى مى‏پوشید و دست بر ذو الفقار گرفته بود، آمد تا وارد بقیع شد. شخصى به میان مردم رفت و گفت: این على بن ابى طالب است که با این حالت آمده و سوگند مى‏خورد که اگر یک سنگ از این قبور جابجا شود شمشیر را در میان همه شما بگذارد و تا آخرین نفر شما را نابود نماید. عمر در حالى که با یارانش بود، با حضرت امیر علیه السّلام ملاقات کرد و گفت: اى ابو الحسن! چه منظور دارى؟ به خداوند سوگند ما قبر فاطمه را مى‏شکافیم و بر جنازه‏اش نماز مى‏گزاریم. حضرت امیر لباسهاى وى را گرفت و او را از جاى بر کند و بر زمین زد و فرمود: یابن السوداء! من حقّ خود (یعنى مقام خلافت) را بدین جهت از دست دادم که مبادا مردم از دین خویش برگردند. اما در باره قبر فاطمه: به حقّ آن خدایى که جان على در دست قدرت اوست اگر تو و یارانت راجع به این قبرها عملى انجام دهید زمین را از خون شما سیراب خواهم کرد. عمر! از این خیال در گذر! پس از عمر ابو بکر با حضرت امیر ملاقات نمود و گفت: اى ابو الحسن! تو را به حقّ پیغمبر اسلام و آن کسى که بالاى عرش است سوگند مى‏دهم که از عمر دست بردارى، زیرا ما از انجام دادن عملى که تو نمى‏پسندى خوددارى مى‏کنیم. راوى مى‏گوید: على علیه السّلام عمر را رها کرد و مردم پراکنده شدند و به دنبال مقصود خود بازنگشتند.