متن روضه ورود کاروان به مدینه

ورود کاروان اسرا به مدینه
بشیر بن حذلم (جذلم) مى گوید: هنگامى که به مدینه نزدیک شدیم، على بن الحسین(علیه السلام) دستور داد که کاروانیان از شترها فرود آیند، خیمه ها را برپا کرده و در آن جاى گیرند. آن گاه فرمود: اى بشیر! خدا پدرت را رحمت کند، او شاعر بود، آیا تو نیز مى توانى شعر بگویى؟
گفتم: آرى، اى پسر رسول خدا، من نیز شاعرم.
فرمود: وارد مدینه شو وخبر شهادت ابى عبدالله(علیه السلام) (و ورود ما را) به مردم برسان.
بشیر مى گوید: بر اسبم سوار و با شتاب وارد مدینه شدم. هنگامى که به مسجد النبى(صلى الله علیه وآله) رسیدم صدایم را به گریه بلند کردم و آنگاه چنین سرودم:
«یا أَهْلَ یَثْرِبَ لا مُقامَ لَکُمْ بِها *** قُتِلَ الْحُسَیْنُ فَأَدْمُعی مِدْرارُ
اَلْجِسْمُ مِنْهُ بِکَرْبَلاءَ مُضَرَّجٌ *** وَالرَّأسُ مِنْهُ عَلَى الْقَناهِ یُدارُ»
(اى مردم مدینه، دیگر مدینه جاى ماندن شما نیست، زیرا حسین [آقاى شما] کشته شد که اشک من این گونه سرازیر است.
پیکر او در کربلا به خاک و خون غلطیده و سر مقدسش بالاى نیزه، شهر به شهر گردانده شد).
سپس گفت: این على بن الحسین(علیه السلام) است که با عمه ها و خواهرانش در آستانه شهر فرود آمده اند و من فرستاده او هستم تا ماجرا را به اطلاع شما برسانم.
با این سخن، حتّى زنان مدینه از خانه هایشان با موهاى پریشان بیرون ریختند و درحالى که از شدّت مصیبت صورت هاى خود را مى خراشیدند و بر چهره هاى خود لطمه مى زدند، صدا به گریه و زارى بلند کردند. (هیچ مرد و زنى را گریان تر از آن روز ندیدم و بعد از وفات رسول خدا(صلى الله علیه وآله) روزى تلخ تر از آن روز بر مسلمانان نگذشت)؛ «… فَلَمْ أرَ باکِیاً وَلا باکِیَهً أکْثَرَ مِنْ ذلِکَ الْیَوْمِ، وَلا یَوْماً أَمَرَّ عَلَى الْمُسْلِمینَ مِنْهُ بَعْدَ وَفاهِ رَسُولِ اللهِ».
در آن هنگام شنیدم کنیزکى این گونه براى حسین(علیه السلام) نوحه سرایى مى کند:
«نَعى سَیِّدی نـاع نَعاهُ فَأَوْجَعا *** فَأَمْرَضَنی نـاع نَعاهُ فَأَفْجَعا
فَعَیْنَیَّ جُودا بِالدُّمُوعِ وَاَسْکِبا *** وَجُودا بِدَمْع بَعْدَ دَمْعِکُما مَعا
عَلى مَنْ وَهى عَرْشَ الْجَلیلِ فَزَعْزَعا *** فَأَصْبَحَ هذَا الَْمجْدُ وَالدِّینُ أَجْدَعا
عَلَى ابْنِ نَبیِّ اللهِ وَابْنِ وَصیِّهِ *** وَإنْ کانَ عَنّا شاحِطَ الدّارِ أَشْسَعا)
(خبر دهنده اى خبر مرگ مولایم را به من داد و دلم را به درد آورد و با آن خبر مرا بیمار کرد.
اى چشمانم، اشک بریزید و جارى شوید و باز هم پس از اشک، با هم اشک بریزید.
بر آن کس که با مصیبت او عرش خداى جلیل به لرزه درآمد و [شاخسار] بزرگوارى و دین بریده شد.
[سوگوارى کنید!] بر فرزند پیامبر خدا و فرزند وصىّ او، هرچند محلّ شهادت او از ما دور است).
آن گاه گفت: امروز اندوه ما را در سوگ ابى عبدالله(علیه السلام) تازه ساختى و زخم هایى که هنوز التیام نیافته بود، بار دیگر گشودى، سپس به من گفت: خدا تو را بیامرزد، تو کیستى؟
گفتم، من بشیر بن حذلم هستم که مولایم على بن الحسین(علیه السلام) مرا به سوى شما فرستاد و او هم اکنون با خاندان ابى عبدالله(علیه السلام) و زنانش در فلان مکان فرود آمده اند.
بشیر مى گوید: مردم مرا رها کردند و به سرعت به مکانى که کاروان در آنجا بود، به راه افتادند و من نیز با مرکبم به آنجا بازگشتم، دیدم سیل جمعیت راهها را بند آورده اند. من از مرکب پیاده شدم و خود را با زحمت به کنار خیمه ها رساندم. دیدم على بن الحسین(علیه السلام) هنوز داخل خیمه است، آن گاه از خیمه بیرون آمد، در حالى که پارچه اى در دست داشت که با آن اشک هایش را پاک مى کرد. کسى چارپایه اى آورد و حضرت روى آن نشست، درحالى که پیوسته اشک هایش جارى بود و نمى توانست جلوى گریه اش را بگیرد.
مردم که این صحنه ها را دیدند، صداى گریه آنان بلند شد و از زنان و دختران مدینه نیز ناله و شیون برخاست؛ مردم از هر سو به نزد آن حضرت مى آمدند و او را تسلیت مى گفتند و آن منطقه پر از شیون و غوغا شد.
امام(علیه السلام) با دست به مردم اشاره کرد که ساکت شوند و مردم نیز آرام گرفتند، سپس این خطبه را ایراد فرمود:

«ألْحَمْدُللهِ رَبِّ الْعالَمِینَ، اَلرَّحْمنِ الرَّحِیمِ، مالِکِ یَوْمِ الدِّینِ، بارِىءِ الْخَلائِقِ أَجْمَعِینَ، أَلَّذِی بَعُدَ فَارْتَفَعَ فِی السَّمواتِ الْعُلى، وَقَرُبَ فَشَهِدَ النَّجْوى، نَحْمَدُهُ عَلى عَظائِمِ الاُْمُورِ، وَفَجائِعِ الدُّهُورِ، وَأَلَمِ الْفَجائِعِ، وَمَضاضَهِ اللَّواذِعِ، وَجلِیلِ الرُّزْءِ، وَعَظِیمِ الْمَصائِبِ الْفاظِعَهِ الْکاظَّهِ الْفادِحَهِ الْجائِحَهِ.
أَیُّهَا الْقَوْمُ! إنَّ اللهَ وَلَهُ الْحَمْدُ ابْتَلانا بِمَصائِبَ جَلِیلَه، وَثُلْمَه فِی الاِْسْلامِ عَظِیمَه، قُتِلَ أَبُو عَبْدِاللهِ الْحُسَیْنِ عَلَیْهِ السَّلامُ وَعِتْرَتُهُ، وَسُبِیَ نِساؤُهُ وَصِبْیَتُهُ، وَدارُوا بِرَأْسِهِ فِی الْبُلْدانِ مِنْ فَوْقِ عامِلِ السِّنانِ، وَهذِهِ الرَّزِیَّهُ الَّتِی لامِثْلَها رَزِیَّهٌ.
أَیُّهَا النّاسُ! فَأَىُّ رِجالات مِنْکُمْ تَسُرُّونَ بَعْدَ قَتْلِهِ؟! اَمْ أیُّ فُؤاد لا یَحْزُنُ مِنْ أَجْلِهِ؟ أَمْ أَیَّهُ عَیْن مِنْکُمْ تَحْبِسُ دَمْعَها وَتَضَنُّ عَنِ انْهِمالِها؟! فَلَقَدْ بَکَتِ السَّبْعُ الشِّدادُ لِقَتْلِهِ، وَبَکَتِ الْبِحارُ بِأَمْواجِها، وَالسَّمواتُ بِأَرْکانِها، وَالاَْرْضُ بِأَرْجائِها، وَالاَْشْجارُ بِأَغْصانِها، وَالْحِیتانُ وَلُجَجُ الْبِحارِ، وَالْمَلائِکَهُ الْمُقَرَّبُونَ، وَأَهْلُ السَّمواتِ أَجْمَعُونَ.
أَیُّهَا النّاسُ! أَیُّ قَلْب لا یَنْصَدِعُ لِقَتْلِهِ؟! أَمْ أَیُّ فُؤاد لا یَحِنُّ إِلَیْهِ؟! أَمْ أَیُّ سَمْع یَسْمَعُ هذِهِ الثُّلْمَهَ الَّتِی ثُلِمَتْ فِی الاِْسْلامِ وَلا یُصَمُّ.
أَیُّهَا النّاسُ! أصْبَحْنا مَطْرُودِینَ مُشَرَّدِینَ مَذُودِینَ، شاسِعِینَ عَنِ الاَْمْصارِ، کَأَنّا أَوْلادُ تُرْک وَکابُلَ مِنْ غَیْرِ جُرْم اجْتَرَمْناهُ، وَلا مَکْرُوه ارْتَکَبْناهُ، وَلا ثُلْمَه فِی الاِْسْلامِ ثَلَمْناها، ما سَمِعْنا بِهذا فِی آبائِنَا الاَْوَّلِینَ (إِنْ هَذَا إِلاَّ اخْتِلاَقٌ). وَاللهِ لَوْ أَنَّ النَّبِىَّ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَآلِهِ تَقَدَّمَ إِلَیْهِمْ فِی قِتالِنا کَما تَقَدَّمَ إِلَیْهِمْ فِی الْوِصایَهِ بِنا لَمَا ازْدادُوا عَلى ما فَعَلُوا بِنا، فَاِنّا للهِِ وَإِنّا إِلَیْهِ راجِعُونَ مِنْ مُصِیبَه ما أَعْظَمَها وَأَوْجَعَها وَأَفْجَعَها وَأَکَظَّها وَأَفْظَعَها وَأَمَرَّها وَأَفْدَحَها، فَعِنْدَاللهِ نَحْتَسِبُ فِیما أَصابَنا وَما بَلَغَ بِنا، إِنَّهُ عَزِیزٌ ذُوانْتِقام».

حمد و سپاس مخصوص خدایى است که پروردگار جهانیان، بخشنده و مهربان، مالک روز جزا و آفریننده همه مخلوقات است. همان خدایى که (از سویى شناخت حقیقت او) آن قدر از ما دور است که گویا در آسمان هاى رفیع جاى گرفته و (از سوى دیگر با علم و احاطه اش) آن قدر به ما نزدیک است که گواه و شنواى سخنان در گوشى ما است. او را بر حوادث بزرگ، آسیب هاى روزگار، فجایع دردناک، رنج هاى سوزان، بلاهاى سنگین و مصیبت هاى بزرگ، خشونت بار، متراکم، شکننده و ویرانگر ستایش مى کنم.
اى مردم! خداوندى ـ که ستایش مخصوص اوست ـ ما را به مصیبت هاى بزرگ و خسارتى جبران ناپذیر در اسلام آزموده است. (آرى) اباعبدالله الحسین(علیه السلام) و خاندانش به شهادت رسیدند و زنان و کودکانش به اسارت در آمدند و سر مطهر آن حضرت را بالاى نیزه ها در شهرها به گردش در آوردند و این مصیبتى است که مانند ندارد!
اى مردم! بعد از شهادت او، کدام یک از مردانتان مى تواند شادى کند؟ یا کدام قلبى مى تواند براى او محزون نباشد؟ یا کدام چشمى مى تواند گریه نکند و اشک نریزد؟ به یقین آسمان هاى هفت گانه با بناهاى محکمش، دریاها با امواجش، آسمان ها با ارکانش، زمین با همه نواحى و جوانبش، درختان با شاخسارهایش، ماهیان و دریاهاى عمیق، و فرشتگان مقرّب الهى و همه آسمانیان، بر شهادت او گریستند.
اى مردم! کدام قلب است که در شهادت او لرزان نشود؟ یا کدام جگرى مى توان یافت که براى او نسوزد؟ یا کدام گوشى است که این حادثه بزرگ و جبران ناپذیر را بشنود و آسیب نبیند؟
اى مردم! ما طرد شده، آواره، رانده و دور از شهرها شدیم؛ گویا ما فرزندان اقوام غیر مسلمانیم، بدون آنکه جرمى کرده و یا کار ناپسندى مرتکب شده و یا ضربه اى به اسلام زده باشیم. هرگز این ماجرا (هاى دردناک) را درباره گذشتگانمان نشنیدیم «این تنها یک امر تازه و جدید است».
به خدا سوگند! اگر پیامبر(صلى الله علیه وآله) به این گروه سفارش مى کرد که با ما مبارزه کنند، آن گونه که درباره ما به آنها سفارش (به محبت) کرد، هرگز بیش از این نمى توانستند جنایت کنند؛ «إنّالله وَإنّا إلَیه راجِعُون»، از این مصیبتى که بسیار بزرگ، غم انگیز، دردناک، انباشته، ناهنجار، ناگوار و سنگین است.
در برابر مصائبى که به ما رسیده از خدا پاداش مى طلبیم. به یقین خداوند شکست ناپذیر و صاحب انتقام است.
پس از این خطبه، صوحان بن صعصعه بن صوحان (۱) که زمین گیر بود ـ به خاطر آن بیمارى و (عدم همراهى با امام حسین(علیه السلام)) عذرخواهى کرد. امام سجاد(علیه السلام) نیز عذرش را پذیرفت و از او سپاسگزارى نمود و بر پدرش درود و رحمت فرستاد. (۲)
امام سجاد(علیه السلام) به همراه زنان و کودکان وارد مدینه شدند. همان شهرى که ماه رجب سال گذشته به هنگام خروج از آن، با پدر بزرگوارش امام حسین(علیه السلام) و عمویش اباالفضل العباس و برادرانش على اکبر و على اصغر و دیگر جوانان بنى هاشم همراه بود. و اینک بدون آن عزیزان، با جمعى از زنان و کودکان مصیبت دیده وارد شهر مى شود.
شهرى که مدفن رسول خدا(صلى الله علیه وآله) و فاطمه زهرا(علیها السلام) است؛ شهرى که خاطرات تلخ و شیرین فراوانى را به یاد دارد؛ شهرى که از کوچه ها و خانه و در و دیوارش و از جاى جاى آن صداى عزیزانش را مى شنود.
زینب کبرى(علیها السلام) خود را به مسجد پیامبر(صلى الله علیه وآله) رساند و در حالى که دو طرفِ درِ مسجد را گرفته بود، خطاب به رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مى گوید: «یا جَدّاه إِنّی ناعِیهٌ إِلَیْکَ أخِی الْحُسَیْنَ»؛ (اى جدّا! من خبر مرگ برادرم حسین را براى تو آورده ام). زینب پیوسته گریه مى کرد و اشک و آهش تمامى نداشت. و هر بار که به برادرزاده اش على بن الحسین(علیه السلام) مى نگریست، اندوهش تازه و غمش افزوده مى شد. (۳)
سکینه نیز فریاد زد: (اى جدّا! از مصایبى که بر ما گذشت به تو شکایت مى کنم. به خدا سوگند، من سنگ دل تر، جفا کارتر و خشن تر از یزید ندیدم و هیچ کافر و مشرکى را بدتر از او سراغ ندارم! او با چوبدستى اش به دندان پدرم مى زد و مى گفت: ضربه ها چگونه است اى حسین!)؛ «…فَلَقَدْ کانَ یَقْرَعُ ثَغْرَ أَبی بِمِخْصَرَتِهِ وَ هُوَ یَقُولُ: کَیْفَ رَأَیْتَ الْضَّرْبَ یا حُسَیْنُ». (۴)، (۵)

منابع :

 (۱). پدر صوحان جناب صعصعه بن صوحان از اصحاب جلیل القدر و بلند مرتبه امیرمؤمنان على(علیه السلام)بود. امام صادق(علیه السلام) فرمود: آنها که با امیرمؤمنان على(علیه السلام) بودند جز صعصعه بن صوحان و یاران صعصعه کسى نبود که حقّ و منزلت على(علیه السلام) را به درستى بشناسد. مطابق نقل نجاشى او از راویان عهدنامه معروف على(علیه السلام) به مالک اشتر است (رجوع کنید به: معجم رجال الحدیث، ج ۱۰، ص ۱۱۲). ولى درباره فرزندش صوحان بن صعصعه، چیزى در کتب تراجم و رجال ـ جز همین مورد ـ یافت نشد.
(۲) . ملهوف(لهوف)، ص ۲۲۶ ـ ۲۳۰؛ بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۱۴۷ ـ ۱۴۹ و مقتل الحسین مقرّم، ص ۳۷۴ ـ ۳۷۵٫
(۳). بحارالانوار، ج ۴۵، ص ۱۹۸٫
(۴). مقتل الحسین مقرّم، ص ۳۷۶٫
(۵). گرد آوری از کتاب: عاشورا ریشه ‏ها، انگیزه‏ ها، رویدادها، پیامدها، سعید داودی و مهدی رستم نژاد،(زیر نظر آیت الله العظمى ناصر مکارم شیرازى)، امام على بن ابى طالب علیه السلام‏، قم‏، ۱۳۸۸ ه. ش‏، ص ۶۴۲٫
 
    

*************

متن روضه ورود کاروان به مدینه ـ جواد راستگوی

حرکت از کربلا
 
کاروان اربعین سه روز کنار قبر ابی عبدالله عزاداری کردند ، امام سجاد دید اگر این زن و بچه بیشتر بمانند  هلاک می شوند .
دستور داد بار شتران را ببندند از کربلا به طرف مدینه حرکت کنند وقتی بارها را بستند ، آماده حرکت شدند همه با ناله و فریاد برای  وداع کنار قبر  ابی عبدالله جمع شدند ، سکینه قبر  بابا را در آغوش گرفت ، گریه  می کند صدا زد :

الا یا کربلا نودعک جسما     بلا کفن ولا غسل دفینا
الا یا کربلا نودعک روحا    لاحمد والوصی مع الامینا

«ای کربلا! بدنی را در تو به ودیعه گذاردیم که بدون غسل و کفن مدفون شد؛ ای کربلا ! کسی را به یادگار در تو نهادیم که او روح احمد و وصی اوست» .
 
نقل می کنند : حضرت رباب آمد خدمت امام سجاد ، گفت : آقا من خواهش از شما دارم آقا به من اجازه بده کربلا بمانم آخر نمی توانم قبر حسین را تنها بگذارم ،حسین زهرا کسی را ندارد ، آنهایی که می گویند : رباب یک سال ماند شب و روز برای مصائب حسین گریه می کرد  روزها می آمد در برابر آفتاب می نشست، زیر سایه نمی رفت هر چه می گفتند : اجازه بدهید سایبان درست کنیم زیر سایبان گریه کنید . می گفت : آخر من دیدم بدن حسین زیر آفتاب بود.
 
شب و روزام اینطوری سر نمیشه
بدتر از این میشه بهتر نمیشه
دلمو به گهواره ش خوش نکنین
اینا واسم علی اصغر نمیشه
حرمله وصله جونمو گرفت
عصای قدّ کمونمو گرفت
نمک زندگیمون شیر خواره بود
حرمله یکی یدونه مو گرفت
اشک ابر تو مگه یادم میره
قتل صبر تو مگه یادم میره
کفن و دفن تو اگه یادم بره
نبش قبر تو مگه یادم میره
نیزه میخواد بی نقابت ببره
بهره از بوی گلابت ببره
وقتی نیزه دار،داره تابت میده
لالایی میگم که خوابت ببره
دیگه فایده نداره آبش بِدن
بیان و زان درّ نایابش بدن
اینطوری میفته از رو نیزه ها
کاش می شد تو گهواره تابش بدن
سندی بودی که رو شدی علی
هق هق بغض گلو شدی علی
آرزوم بود ببینم بزرگ شدی
حالا هم قدّ عمو شدی علی
شاعر: یاسین قاسمی

****************

متن روضه ورود کاروان به مدینه ـ مرحوم کافی

تا مدینه نرفته باشی آتش نمی گیری. از کسی که مدینه رفته بپرسید. هر سال وقتی ما از مکه می آییم به سمت مدینه، نزدیک مدینه که می شویم به راننده اتوبوسها می گویم: بایستید. می گویند: چه کار داری؟ می گویم: صبر کنید. بیایید پایین چند دقیقه ای کارتان دارم. آنها هم می دانند وقتی می گویم: بیایید پایین خبری است. می آیند پایین می ایستند. می پرسند: حاج آقا! اینجا کجاست؟ می گویم: اینجا جایی است که یک روزی زن و بچه امام حسین(ع) ایستاده بودند. آنها از کربلا برگشته بودند. اینجا دروازه مدینه است. آی امان! امان!…
هر کس از مسافرت به وطنش می آید خوشحال می شود. اما زن و بچه امام حسین(ع) وقتی به مدینه رسیدند دلهایشان می تپید. تا چشمهایشان به در و دیوار مدینه افتاد نمی دانی چه حالی شدند؟ مدینه! ما با مردها و جوانها رفتیم اما حالا فقط یک عده زن و بچه آمده ایم. امام سجاد(ع) سراغ بشیر را گرفت، بشیر آمد. آقا صدا زد: بشیر! بابایت شاعر بود آیا تو هم بهره ای از شعر داری یا نه؟ گفت: بله آقا بی بهره نیستم. فرمود: دلم می خواهد بروی در شهر مدینه آمدن ما را به مردم خبر بدهی. گفت: چشم آقا. سوار بر اسب شد یک پرچم سیاه به دستش گرفت. و در شهر مدینه می چرخاند. این کار در میان عرب علامت آشوب است.
یا أهل یثرب لا مُقام لکم بها؛ آی مردم مدینه! دیگر مدینه نمانید. مردم دویدند، گفتند: بشیر ! مگر چه خبر است؟ چرا میان مردم وحشت می اندازی؟ گفت: یک خبر مهمی دارم. مردم به حرم رسول الله آمدند. بشیر بالای منبر رفت و ندا داد. مردم! دیگر مدینه نمانید. ای مردم! قُتِلَ الحسین(ع)؛ مردم! حسین را کشتند.مردم از حرم پیغمبر (ص) بیرون ریختند. این قسمت را جایی ننوشته، من می گویم. من خیال می کنم وقتی مردم از حرم پیغمبر(ص) بیرون رفتند هی به هم می گفتند: فلانی مواظب باشید خبر به محله بنی هاشم نرسد. آی حسین! حسین!…

*******************

متن روضه ورود کاروان به مدینه ـ مرحوم فلسفی

ای مدینه سوز دیگر ساز کن                در بروی داغ داران باز کن
اهل یثرب خون فشانید از دو عین        من خبر آوردم از قتل حسین
مردها چون زنان شیون زدند                  بر شرار سینه ها دامن زدند
هاشمیات از حرم بیرون شدند          غرق در دریای اشک و خون شدند
مادر عباس با قلب کباب                 داد یک یک آل عصمت را جواب
گفت ای یاران سئوالم از شماست         دختر مظلومه ام زینب کجاست
دید نا گه بانویی با قد خم                     گفت مادر دخرت زینب منم
من سیه پوش گل یاس توام                        داغ دار بهر عباس توام
جان مادر داغ پیرم کرده است            درد و غم از عمر سیرم کرده است
عمر زینب بارها بر سر رسید                         تا کنار قبر پیغمبر رسید
ناله اش چون آتش افروخته                   سینه اش چون خیمه ها سوخته
ناله کرد و گفت با صوتی حزین                السّلام ای رحمه للعالمین
یا محمد ، جانم آمد بر لبم                    زینبم من ، زینبم من زینبم

وقتی این کاروان دل شکسته نزدیک مدینه رسید امام چهارم فرمود : پیاده شوید ، خیمه ها را بر پا کنید
همه بانوان پیاده شدند فرمود : بشیر وارد مدینه شو ، خبر شهادت حسین ورود ما را به مردم اعلام کن ، بشیر با وضع عزا آمد وارد شهر مدینه شد ، مردم مرتب می گفتند : بشیر چه خبر است ؟گفت بیاییدسر قبر پیغمبر ، رمدم جمع شدند ، وقتی اجتماع کردند ، گفت :
(یا اهل یَثرِب لا مقامَ لَکُم بِها: مردم مدینه دیگر در مدینه نمانید) گفتند : چرا؟ (قَتل الحسین : حسین را کشتند )سرش را بالای نیزه زدند ۱ ، الان زن و بچه اش بیرون دروازه مدینه هستند همین که این خبر رسید غوغایی شد در مدینه ، همه به سر و سینه می زدند ، با پای برهنه به استقبال آمدند همه فریاد میزدند : وامحمداه ، واحسینا همه صدا بزنید حسین .

۱٫ مقتل فلسفی ، ص ۹۱ ، زینب قهرمان ، اردستانی ، ص ۳۵۳ .
.

********************

متن روضه ورود کاروان به مدینه ـ استاد فاطمی نیا

آقا امام زمان (ع) یک تبسم به روی آدم بکند آدم چه می‌شود؟ مجسم کنید که شما امام زمان (ع) را نگاه کنید و حضرت بخندد فقط، هیچی دیگر. تمام نسلت خوشبخت می‌شود.
آن وقت می‌دانید امام زمانِ قمر بنی‌ هاشم به او چه گفت؟ گفت: «بنفسی أنت» [۱]؛ جان من به قربانت.
در مقاتل معتبر داریم. حالا فضایل آقا چقدر است؟ این یک فضیلت را ما نمی‌ توانیم هضم کنیم که این همه شهید در اسلام بودند. روایات معتبر می‌ گوید: «یَغبِطُه جَمیعُ الشُّهدا» [۲] اگر این {جمیع} را نداشت می‌ گفتیم شاید بعضی از شهدا را می‌ گوید اما می‌ گوید: مقام حضرت عباس(ع) مقامی است که همه شهدا غبطه آن را می‌ خورند. پدر، امیرالمؤمنین (ع) است.
در بهشت، همه آرزوی مقامش را می‌ برند. امام صادق (ع) فرمود: عموی ما عباس بصیرتش پرده‌ ها را می‌ شکافت. این هم خیلی حرف است.
دو جمله از مادر بزرگوارش بگویم که خیلی دلم را سوزانده است. جلد سوم «تنبیه المقال» مرحوم مامقانی دیدم که در فصل نساء یک فصل کوتاهی دارد به این مضامین، می‌ نویسد که کاروان کربلا به مدینه بازگشت. یک سخنگو معیّن کردند که جواب مردم را بدهد. این را من عرض می‌ کنم که سخنگو آدم عاقلی بود چون خبرهای وحشتناک را باید تدریجا گفت.
خبرهای خوشحال کننده را هم باید تدریجا گفت. شنیدم آن آزادگان ما که از عراق می‌ آمدند چند مورد رفتند به مادر، خواهر بی‌ مقدمه گفتند، گفتند مادر یک‌ دفعه روی زمین افتاده است.
خواهر افتاده روی زمین. تدریجاً باید گفته شود. خبر مهم چه منفی، چه مثبت باید تدریجاً گفته شود. این سخنگو ظاهراً نشسته بود و مردم به او مراجعه می‌ کردند.
این کاروان برگشته است یکی می‌ گوید آقا! برادر من در کربلا بوده اسمش هم فلان بوده سرنوشتش چه بود. آن یکی می‌ آمد می‌ گفت پدر من در کربلا بود.
آقا! این سخنگو یک‌ دفعه دست و پای خود را گم می‌ کند. یک نفر مراجعه کننده به سوی تو دارد می‌ آید، خیلی عظیم القدر است. کیه؟ مادر عباس بن علی (ع) دارد می‌ آید.
سخنگو چه بگوید؟ خانم چهار تا فرزند به کربلا فرستاده است. عبارتِ کتاب، قریب به این مضامین است، می‌ گوید: خانم آمد مثل کوهی با وقار ایستاد.
فرمود: در کربلا چه خبر؟ این سخنگو گفت که خانم! بعضی از فرزندانتان شهید شدند. چی بگوید دیگر؟ دوباره برگشت گفت: چه خبر؟ جوابِ مشابه آن را شنید. دقت کنید.

 عظمت را ببین! دوباره این عبارت را شنید، اصلاً مثل اینکه نشنیده است، با غضب به آن سخنگو فرمود: «قَد قَطَعتَ میاهَ قَلبی» رگ قلبم را پاره کردی.
گفت: خانم چه کار کردم؟ چه سوء ادبی از من سر زد؟! فرمود: تو خبر اصلی را به من نمی‌ دهی؛ «اَولادی و مَن تَحتَ الخَضراء کُلُّهُم فِداءً لِأبی عبدالله» تمام این‌ها که زیر آسمانند، فِدای ابی عبدالله بشوند. «أخبِرنی عَنِ الحُسَین». این ادب ولایت بود که خانم نشان داد. اما بعد از آن در بقیع رفت. مورخین و اُدبا می‌ نویسند که اولین شاعر از نواده‌ های خود قمر بنی‌هاشم(ع)، فضل بن حسن بوده است. یک وقت دیگر دلم می‌ خواهد ان‌ شاءالله در همین مهدیه در موردِ فرزندان قمر بنی‌ هاشم(ع) برای شما حرف بزنم. چه نسلِ درخشانی داشته است. می‌ گویند یک اولـاد معمولی نداشته. تمام امیر بودند، شاعر بودند، فقیه بودند و بزرگوار. فضل بن حسن بن محمد بن حسن بن عبیدالله بن عباس بن ابی‌ طالب (ع) که شاید نسب شریفش به همین مضامین باشد. می‌ گویند: اول شاعر آقا او بوده که مصیبت جدش را به شعر گفته بود. گفت سزاوارترین جوانی که اشک‌ ها باید برای او ریخته شود آن جوانی بود که حسین را به گریه در آورد.

«اَحقُّ النّاسِ أن یُبکی علیه / فَتی أبکی الحُسَین بِکربلا»
گفت سزاوارترین جوان و جوانمردی که اشک‌ ها برای او ریخته شد، جوانی بود که حسین (ع) را در کربلا به گریه آورد. این جوان چه کسی بود؟ {أخوه} برادرش بوده.
«أخُوهُ و بن والِدِه علی / ابوالفضل المُضرّج بالدّماء»
برادرش ابوالفضل بوده که به خون آغشته بود. بله.

اما به این مورخین گفته‌ ام خدا به شما جزای خیر دهد اما برای شما حاشیه زدم. گفتم: کاش می‌ نوشتند اول شاعر قمر بنی‌هاشم (ع) از طبقه مردان. چرا؟ چون اول شاعرش مادر بزرگوارش است. در بقیع رفته نشسته؛ والله هیچ‌ وقت جرأت نکردم که اشعار ام البنین را بگویم. مرحوم والد (ره) که از اولیا بود گفت: یک وقتی، روضه‌ خوانی مصیبت مشکوفی در مورد قمر بنی‌ هاشم خواند. یکی کسی در یک عالمی امیرالمؤمنین(ع) را دیده بود. دیده بود آقا خیلی ناراحت است. چون من همیشه مصائب قمر بنی‌ هاشم(ع) را با پرده می‌ گویم، نمی‌ توانم بازگو کنم. هیچ‌ وقت نمی‌ توانم. نتوانستم آنچه که می‌ دانم را بگویم. فقط این شعر از ام‌ البنین (س) را می‌ خوانم. دیدند گریه می‌ کند و می‌ گوید: «یا لَیتَ شِعری و کَما أخبَروه بِأنَّ عبّاس قَطیعُ الیَمین» کاش می‌ دانستم که آیا راست می‌ گویند دست عباسم را بریدند. یک شعر هم از یک شاعر گمانم دارم، نمی‌ دانم شاعرش کیست. چون می‌ دانید که عادت من این است که همیشه مدرک را ذکر می‌ کنم. اما این هرکس هست خدا جزای خیرش بدهد. مضمونش را براتون بگویم.
می‌ گوید: شما از حرمِ عباس دور نگاه داشته شدید. اگر آنجا بروید سر از پا نمی‌ شناسید. یک وقت بروید ممکن است هر چیز را به زبان بیاورید. اما می‌ گوید بیرون حرم قرار بگذارید.
بعضی کلمات هست که جلوی ضریح حضرت عباس (ع) گفته نمی‌ شود زیرا آقا ناراحت می‌ شود. اینها را بدانید چیست. «وَ لا تَذکُرَنَّ عِندَهُ سَکینَهً» اگر رفتید به آنجا نگویید سکینه، «فإنّه أوعَدَها بِالماء».[۳]

منابع :

[۱]: الوقایع و الحوادث، ج۳ ص۱۲٫ منتهی الامال، ج۱ ص۷۰۶٫
[۲]: الخصال، ج۱ ص۶۸٫
[۳]: چراکه حضرت (ع)، وعده آب به این خانم (س) داده بود.

منبع: کتاب نغمۀ عاشقی (روضه‌های استاد فاطمی‌نیا) به همت محمد رحمتی شهررضا؛ قم: انتشارات شاکر

*******************

متن روضه ورود کاروان به مدینه ـ  استادپناهیان

وقتی کاروان برگشت به سمت مدینه، یزید از بس نابود شده بود در اثر فشاری که به اهل بیت آورده بود، گفت دیگه این کاروانُ اذیت نکنید.
به ساربان گفت دیگه اذیت نکنید با احترام ببرید. می خواست دیگه اینجوری برا خودش آبرو درست بکنه. که ما به اهل بیت احترام گذاشتیم.
چقدر بچه های حسین مقاومت کردن تا کار به اینجا رسید. چقدر زجر کشیدن تا کار به اینجا رسید.
خب این کاروان رو آوردن، خسته، کوفته، بی حسین. زینب می خواد برسه، وارد شهر مدینه بشه. نزدیکی های شهر مدینه اطراق کردن، خیمه زدن.
دیگه فردا روز بشه وارد مدینه بشن. مردم به استقبال می خوان بیان. حالا زینب چه دلی داره؟ تو بگو؟ به خدا مرگبارترین لحظه ها اونجاست.
از همون جا زینب مریض شد. کربلا مریض نشد. شام مریض نشد. برگرده خانه ی خالی حسینشو ببینه. می دونید یعنی چی؟
دیگه می تونه بدون حسین مدینه رو تحمل کنه زینب؟ بغض گلوگیر نمیاد؟ خفه کنه زینبُ؟! مریض شد. یک سال و خورده ای بیشتر دوام نیاورد.
اطباء می گفتن چیزیش نیست این خانم.
حالا زینبی که تو این حال و هواست، برگشت به خانمای کاروان گفت، کسی از طلاجات و دارایی ها چیزی پیشش مونده بیاره؟از غارت حفظ شده باشه؟ آوردن همه رو تو دستمال کوچیکی ریختن آخرین دارایی هاشونُ. خانم اینا رو برای چی می خوای.اینا رو بدید ساربان ازش تشکر کنید ما رو تازیانه نزد. (بحار الانوار ج۴۷ ص۱۹۷)
زینب. فکر همه هستی. گرفتی مطلبو؟ زینب شرمنده شما هم باقی نمی مونه.
از شرمندگی شما هم درمیاد. حالا تو روز قیامت بگو خانم اصلا حرفشُ نزن من کاری نکردم. نه.
من یه دعای خصوصی دارم با صدای بلند بگم اشکالی نداره؟ خدایا اجر عزاداریای ما رو روز قیامت از دست زینب به ما بده.
یه چیز دیگس. اسم عزادارا رو کی می نویسه؟ اباالفضل العباس. اسم روضه خونارو. یکی از علمای بزرگ به من گفتن.
یکی از مراجع فعلی. اجرُ کی می ده؟ زینب. داستان رسول ترک که شنیدی کتابشو اینا رو خوندی بچه ها کار کردن؟ قبل از انقلاب از دنیا رفت.
گریه کن مشتی حسین. اولش اوضاش خراب بود. از هیئت بیرونش کردن. دلش گرفت. حالا دیگه شاید شب جمعس اونم باید از جلسه ی ما بهره ای ببره بذارید بگم داستانشو.
بیرونش کردن گفتن بابا این عرق خوره، این به درد نمی خوره اینا. حرفی نزد رفت. بعد فرداش رئیس هیئت رفت خونش گفت آقا رسول غلط کردم تو بیا هیئت.
گفت برای چی؟ گفت تو بیا هیئت. فقط می بوسیدش آقا رسول ببخشید. بیا هیئت. اگه خواستی بیای هیئت ما، قدمت روی چشم. باید بگی. باید بگی.
پس اون چه برخوردی بود دیشب داشتی؟ آقاجون من یه خوابی دیدم تو کاری نداشته باش. خوابَ رو نمی خواست تعریف کنه. گفت نه بگو. بگو نمیام وإلّا.
از دلم بیرون نمیاد.گفتش که آقا رسول دیشب خواب دیدم، خیمه ی اباعبدالله الحسین تو کربلا تنهاست. دشمن اونو محاصره کرده، میخوان برن به خیمه، یه سگی نمیگذاره.
اومدم جلو دیدم چهره ی سگ ببخشیدا، چهره ی توِ بدنش بدن سگ. می گن آقا رسول نشست گریه کرد، گفت پس بالاخره ما رو به عنوان سگ خودشون پذیرفتن. عوض شد.
گفت دیگه حسین پذیرفته، سگ حسین شراب نمی خوره. گذاشت کنار. رفت تو جلسه، گریه کن مشتی، میگن یه ماه رمضون، خاطراتی که نوشتن با مصاحبه همه رو درآورده.
گفت یه ماه رمضون، یه آقایی روحانی صحبت می کرده، ظهر تو بازار، مردم دیگه ناهار که  نمی خوردن بعد از سخنرانی. بعد از نماز سخنرانی می شنیدن و برمی گشتن بازار.
صحبت می کرد از عذاب الهی صحبت کرد، ترس رفت بالا. میگن آقا رسول تو وسط جمعیت نشسته بود گریه می کرد.
یه دفه ای بلند شد گفت آقا ببخشید من می تونم یه سوال کنم؟ صحرای محشر که عذابش اینجوریه پس عباس کجاست؟ اباالفضل کجاست؟ می گه آقا مردم زدن زیر گریه.
ول کردن مردمُ شروع کرد با عباس. عباس تو تحمل می کنی منو با صورت تو صحرای محشر بکشن. میگن تا دو سه ساعت همینجوری شروع کرد حرف زدن، گریه کردن.
مردم گریه بکن. یه چیزی، یه آتیش پاره ای شده بود. یه کسی بهت می گم یه کسی می شنوی. می گن یه افسر طاغوتی با غرور و نمی دونم تکبر وایساده بوده کنار دستگاه های عزاداری، این ناراحت می شه. میگه من یه کاری می رم می کنم که این خورد بشه. بشکنمش. اشکشو در میارم برای حسین.
ناراحت می شده.نفس خدا بهش داده بوده. میگه می ره کنار. می گه آقا، آقای جناب مثلا افسر، درجه دار، هر چی . یه حرفی هست این مردم نمی فهمن. تو می فهمی می خوام به تو بگم .
می گن همینجور نگاه می کرده. بعد این شروع می کنه توضیح دادن، میگه توی میدان جنگ یه دونه سربازُ بکشن کسی بهش نگاه نمی کنه، اما یه دونه افسر زمین بخوره، همه هلهله می کنن.
عباس افسر حسین بود. میگن این کلاهشو زد زمین، نشست اینقدر گریه کرد.
بعد خودش میومد اینور گریه می کرد. می گفت عباس زدمش. یه آتیش پاره ای شده بود.
تشییع جنازش خیلی شلوغ بود،یه کسی نقل می کنه با یکی از رفقا رفتیمُ قم به خاک سپردیم. این خیلی گریه می کرد.
بهش گفتم تو چرا گریه می کنی؟ گفت من با آقا رسول میونم خوب نبود. یه کمی شکر آب شده بود. فاصله گرفته بودم ازش.
نمی دونستم از دنیا رفته. دیشب خواب دیدم تشییع جنازه رسوله. خیلی جمعیت. ولی جلوی جمعیت، جلوی جنازش، یه تیکه ای یه جای خالی هست یه خانمی داره حرکت می کنه.
به یکی دو نفر گفتم بابا به این خانم بگین بره عقب، جمعیت زیاده. هیشکی به من اعتنا نکرد. خودم رفتم جلو گفتم خواهر برید عقب.
اینجا یه وقت زیر دست و پا اذیت می شی. برگشت فرمود می دونی من کیم؟ گفتم نه. فرمود من زینبم. این بدن رو هم خودم باید برم تحویل بدم.
ان شاء الله زینب اجر همه مونو می ده. کاری هم نکردیم براش ها! به خدا لذت می بریم از این که گریه کنیم. پولا رو گذاشتن جلو ساربان .
گفت اینا چیه؟ من مزد می گیرم.  این چیه اینا؟ گفتن اینو خانم زینب کبری دادن از باب تشکر از این که توی این راه به ما احترام گذاشتین.(بحار الانوار ج۴۷ ص۱۹۷) اینقدر گریه کرد، زد خودشو.
گفت ما با چه خانواده ای چه کردیم. به چه خانواده ای ظلم کردیم.امروز می خوایم از زینب کبری تشکر کنیم.
زینب ممنونتیم. مادر شهید. هر چی بهش بگی که یا زینب بچه هاتو در راه حسین دادی آجرک الله. بهت می گه فقط بگو حسینم. همه فدای حسینم بشن. همه فدای حسینم بشن.
ألا لعنه الله علی القوم الظالمین.

**************
 
متن روضه ورود کاروان به مدینه ـ ناشناس

بشیر و خبر شهادت امام حسین ویارانش و بشارت رسیدن کاروان اسرا به مدینه

نفس در سینه هاحبس است که اینک یار مى آید        ز راه شام و کوفه عابد بیمار مى آید
غبار راه بس بنشسته بر رخسار چون ماهش              به چشم آیینه ایزد نمایى تار مى آید
الا اى دردمندان مدینه با دو صد حسرت                  طبیب دردمندان با دل تبدار مى آید
الا اى بانوان اهل یثرب پیشواز آیید                   که زینب بى برادر بادل غمخوار مى آید
بیا ام البنین با دیده گریان تماشا کن                  که اردوى حسینى بى سپهسالار مى آید

کاروان اسیران آرام آرام به شهر مقدّس مدینه نزدیک مى شد. همه اهل بیت رسول الله ناله و زارى مى کردند. خاطراتى که برایشان بود در مدینه به نظرشان مى آمد، به زندگى شان لبخند مى زدند، لبخند تلخ ‌تر از گریه ، شاعر چه زیبا گفته :

خنده تلخ من از گریه غم انگیزتر است     کارم از گریه گذشته است بر آن مى خندم
آسایش خاندان وحى را غارتگران آرامش و وحشیان دستگاه حکومتى یزید بن معاویه به یغما بردند، به مدینه مى رسیدند، به کانون آرامش که در آن دین خدا را ترویج مى کردند.
آنان از خبر وحشتبار واقعه کربلا اطلاع چندانى نداشتند و جنایت ها و کشتارهاى عمال کثیف دستگاه حکومتى که نسبت به پاک ترین مردان اسلام انجام شده بود از نظر آنها پوشیده بود. هم اکنون که کاروان اسیران به مدینه باز مى گردد مردم باید مصیبت جانسوز کربلا را از زبان صاحبان آن شنیده و انزجارى شدید از یزید و عمال حکومتش در دل بپرورانند.
کاروان نزدیک مى شد که امام سجّاد علیه السّلام به منظور آن که در شهر مدینه یک جنبش و انقلاب فکرى تولید کند تا از نهضت امام حسین بن على علیه السّلام بهره بردارى شود، بشیر بن جذلم را به حضور طلبید و فرمود: اى بشیر، خدا پدرت را رحمت کند، او مردى شاعر بود، آیا تو هم مى توانى شعر بگویى ؟
عرضه داشت : بلى یابن رسول الله ، من هم چون پدرم شاعرم . فرمود: به شهر برو و مردم را از شهادت پدرم امام حسین علیه السّلام آگاه گردان . بشیر مى گوید: بر اسب خود سوار شدم ، به سوى مدینه رفتم تا مردم را از قتل امام حسین علیه السّلام آگا کنم . بشیر ندا کرد:

یا أَهْلَ یَثْرِبَ لا مُقامَ لَکُمْ بِها          قُتِلَ الْحُسَیْنُ فَأَدْمُعی مِدْرارُ
اَلْجِسْمُ مِنْهُ بِکَرْبَلاءَ مُضَرَّجٌ             وَالرَّأسُ مِنْهُ عَلَى الْقَناهِ یُدارُ

اى اهل مدینه ! دیگر در مدینه نمانید، زیرا حسین شهید شد. به این سبب سیلاب اشک از دیدگان من جاری است . بدن شریفش در کربلا در میان خاک و خون افتاده و سر مقدّسش بر سر نیزه ها در شهرها مى گردانند.
و آن وقت فریاد مى زند: اینک على بن الحسین با عمه ها و خواهرانش کنار شهر مدینه هستند من فرستاده او هستم که خبر آمدن مسافران را به شما بگویم .
 
************

متن روضه ورود کاروان به مدینه ـ ناشناس
 
کاروان اهل بیت امام حسین علیه السّلام در روز جمعه هنگامی که خطیّب سرگرم خواندن نماز جمعه بود، وارد مدینه شدند و مصائب حسین علیه السّلام و آنچه را که بر او وارد شده بود، برای مردم بازگو کردند.
داغ‌ها تازه شد و باز آنان را حزن و اندوه را فرا گرفت. در سوگ شهیدان کربلا نوحه سرایی و گریه کردند و آن روز همانند روز رحلت نبی اکرم صلی الله علیه و آله شد که تمام مردم مدینه جمع شده بودند و عزاداری می‌کردند.

ام کلثوم در حالی که می‌گریست، وارد مسجد پیامبر شد و روی به قبر پیامبر کرد و گفت:« سلام برتو، ای جد بزرگوار من! خبر شهادت فرزندت حسین را برایت آورده ام.» ناله جانگداز بلندی از قبر مقدّس رسول خدا صلی الله علیه و آله برخاست. مردم با شنیدن این ناله به شدت گریستند و ناله و شیون همه جا را گرفت.
آن گاه علیّ بن حسین علیه السّلام به زیارت قبر پیامبر صلی الله علیه و آله رفت و صورت بر قبر مطهّر نهاد و گریست.

زینب علیهاسلام دو طرف در مسجد را گرفت و شیون‌کنان فریاد زد:« یا جداه، خبر مرگ برادرم حسین را برایت آورده ام.»
زینب هرگاه به علیّ بن الحسین علیه السّلام نگاه می کرد، داغش تازه و غمش افزون می‌شد.
ام سلمه، همسر رسول خدا صلی الله علیه و آله، با شیشه‌ای در دست که تربت حسین علیه السّلام در آن به خون مبدل شده بود، دست فاطمه، فرزند حسین علیه السّلام، را گرفته بود و از حجره خود بیرون آمد.
اهل بیت وقتی ام سلمه و شیشه‌ی تربت را دیدند، صدا به گریه بلند کردند، ام سلمه را در آغوش گرفتند و بسیار گریستند.

منابع:
قصه کربلا، ص ۵۴۳٫
الدمعه الساکیه، ج ۵، صفحه ۱۶۲
بحار الانوار ج ۴۵ صفحه ۱۹۸

******************

متن روضه ورود کاروان به مدینه ـ  ناشناس

ملاقات ام البنین سلام الله علیها با بشیر  

فرزندان ام البنین  همگى در زمین کربلا شهید شدند و نسل ام البنین علیهاالسلام از طریق عبیدالله بن قمر بنى هاشم بسیار مى باشند. چون بشیر به فرمان امام زین العابدین علیه السلام وارد مدینه شد تا مردم را از ماجراى کربلا و بازگشت اسراى آل الله با خبر سازد، در راه ام البنین علیهاالسلام او را ملاقات کرد و فرمود: اى بشیر، از امام حسین علیه السلام چه خبر دارى ؟ بشیر گفت : اى ام البنین ، خداى تعالى ترا صبر دهد که عباس تو کشته گردید.
ام البنین علیهاالسلام فرمود: از حسین علیه السلام مرا خبر ده . بدینگونه ، بشیر خبر قتل یک یک فرزندانش را به او داد، اما ام البنین علیهاالسلام پیاپى از امام حسین علیه السلام خبر مى گرفت وى گفت : فرزندان من و آنچه در زیر آسمان است ، فداى حسینم باد! و چون بشیر خبر قتل آن حضرت را به او داد صیحه اى کشید و گفت : اى بشیر، رگ قلبم را پاره کردى ! و صدا به ناله و شیون بلند کرد. مامقانى گوید: این شدت علاقه ، کاشف از بلندى مرتبه او در ایمان و قوت معرفت او به مقام امامت است که شهادت چهار جوان خود را که نظیر ندارند در راه دفاع از امام زمان خویش سهل مى شمارد. به نوشته علامه سماوى در ابصار العین : ام البنین علیهاالسلام همه روزه ه بقیع مى رفت و مرثیه مى خواند، به نوعى که مروان – با آن قساوت قلب – از ناله و گریه ام البنین علیهاالسلام به گریه مى افتاد و اشکهاى خود را با دستمال پاک مى کرد. نیز هنگامى که زنها او را با عنوان ام البنین خطاب کرده و به وى تسلیت مى داده اند، این ابیات را سرود:

لا تَدْعُوِنِّی وَیْکِ أُمَّ الْبَنِینَ        تُذَکِّرِینِی بِلِیُوثِ الْعَرِینِ
واى بر تو مرا دیگر مادر پسران مخوان       که مرا به یاد شیران بیشه‏ام مى‏اندازى
کَانَتْ بَنُونَ لِی أُدْعَى بِهِمْ        وَ الْیَوْمَ أَصْبَحْتُ وَ لا مِنْ بَنِینَ
مرا پسرانى بود،که به آنان خوانده مى‏شوم       اما امروز براى من پسرانى نیست
أَرْبَعَهٌ مِثْلُ نُسُورِ الرُّبَى        قَدْ وَاصَلُوا الْمَوْتَ بِقَطْعِ الْوَتِینِ
چهار پسر مانند کرکسان بلندیها       که با بریده شدن رگ حیات یکى پس از دیگرى به مرگ پیوستند
تَنَازَعَ الْخِرْصَانُ أَشْلاءَهُمْ        فَکُلُّهُمْ أَمْسَى صَرِیعا طَعِینَ
نیزه‏ها بر پیکرهایشان ستیزه داشتند       همه آنان با تن مجروح به خاک افتادند
یَا لَیْتَ شِعْرِی أَ کَمَا أَخْبَرُوا        بِأَنَّ عَبَّاسا قَطِیعُ الْیَمِینِ
اى کاش مى‏دانستم آنچنان است که خبر دادند       این که دست عباسم بریده شده بود

یعنى اى زنان مدینه ، دیگر مرا ام البنین نخوانید و مادر شیران شکارى ندانید، مرا فرزندانى بود که به سبب آنها ام البنینم مى گفتند، ولى اکنون دیگر براى من فرزندى نمانده و همه را از دست داده ام . آرى ، من چهار باز شکارى داشتم که آنها را هدف تیر قرار دادند و رگ گردن آنها را قطع نمودند و دشمنان با نیزه هاى خود ابدان طیبه آنها را از متلاشى کردند و در حالى روز را به پایان بردند که همه آنها با جسد چاک چاک بر روى خاک افتاده بودند. اى کاش مى دانستم آیا این خبر درست است که دستهاى فرزندم قمر بنى هاشم علیه السلام را از تن جدا کردند؟

مخوان جانا دگر ام البنینم       که من با محنت دنیا قرینم
مرا ام البنین گفتند، چون من   پسرها داشتم ز آن شاه دینم
جوانان هر یکى چون ماه تابان    بدندى از یسار و از یمینم
ولى امروز بى بال و پرستم     نه فرزندان ، نه سلطان مبینم
مرا ام البنین هر کس که خواند      کنم یاد از بنین نازنینم
به خاطر آورم آن مه جبینان     زنم سیلى به رخسار و جبینم
به نام عبدالله و عثمان و جعفر      دگر عباس آن در ثمینم

یَا مَنْ رَأَى الْعَبَّاسَ کَرَّ عَلَى جَمَاهِیرِ النَّقَدِ         وَ وَرَاهُ مِنْ أَبْنَاءِ حَیْدَرَ کُلُّ لَیْثٍ ذِی لَبَدٍ
أُنْبِئْتُ أَنَّ ابْنِی أُصِیبَ بِرَأْسِهِ مَقْطُوعَ یَدٍ        وَیْلِی عَلَى شِبْلِی أَمَالَ بِرَأْسِهِ ضَرْبُ الْعَمَدِ
لَوْ کَانَ سَیْفُکَ فِی یَدِیْکَ                           لَمَا دَنَا مِنْهُ أَحَدٌ

حاصل مضمون این ابیات جانسوز آنکه : هان اى کسى که فرزند عزیزم ، عباس ، را دیده اى که با دشمن در قتال است و آن فرزند حیدر کرار، پدر وار حمله مى کند و فرزندان دیگر على مرتضى ، که هر یک نظیر شیر شکارى هستند، در پیرامون وى رزم مى کنند، آه که به من خبر داده اند که بر سر فرزندم عباس عمود آهن زدند در حالیکه دست در بدن نداشته است . اى واى بر من ! چه بر سرم آمد و چه مصیبتى بر فرزندانم رسید؟ اگر فرزندم عباس دست در تن داشت ، کلام کس را جرات بود که به وى نزدیک شود؟